عارف پژواک
در سال ۱۳۹۹ شمسیه علی زاده، دختری از خانوادهی فقیر هزارهی دشتبرچی، با کسب ۳۵۳٫۱۸۵ نمره، اولنمرهی عمومی کانکور شد. در همان سال (۱۲عقرب ۱۳۹۹) گروه تروریستی داعش/طالب در دانشگاه کابل حمله کرد.
دانشجویانی که شاهد صحنههای خونین آن روز بودند، به یاد میآورند که حوالی ساعت ۱۰:۵۶ دقیقه قبل از ظهر، افراد مسلح وارد دانشگاه کابل میشوند و در داخل دهلیزهای صنفهای دانشکده حقوق و علوم سیاسی قرار میگیرند. بهدنبال آن، تروریستها به سمت دانشجویان شلیک میکنند و به داخل کلاسهای درسی نارنجک میاندازند.
کمیشنری عالی ملل متحد برای حقوق بشر و هیئت معاونت ملل متحد در افغانستان (یوناما)[۱] در فبروری ۲۰۲۱، با انتشار گزارشی حمله بر دانشگاه کابل را از نوع «حملات عمدی که افراد ملکی و اشیای ملکی را هدف قرار میدهد»، تشخیص داده بود.
آخرین آمارهای گزارش سازمان ملل متحد، کشتهشدن ۲۲ دانشجو و زخمیشدن ۲۴ تن را در حملهی تروریستها بر دانشگاه کابل تأیید کرده است: طبق گزارش سازمان ملل «به تاریخ ۳۱ دسامبر [۲۰۲۰]، ستره محکمه جمهوری اسلامی افغانستان اظهار داشت که یک نفر را به جرم طراحی و برنامهریزی حمله به پوهنتون کابل به اعدام محکوم کرده است و ۵ نفر دیگر در رابطه با حمله به پوهنتون کابل مجازات حبس دریافت کردهاند».
هرچند که این حملهی مرگبار را شاخهی خراسان داعش به عهده گرفت؛ اما بیرقی که در پنجرههای خونین دانشگاه کابل به جا مانده بود، پرچم سفید طالبان را نشان میداد؛ پرچمی که با خون دانشجویان رنگین شده و جملهی عربیِ «لا اله الا الله محمد رسولالله» بر آن نوشته شده است.
روایتهای شاهدان
دانشجویانی که در محل حادثه حضور داشتند، حمله را وحشیانه و دارای پیامدهای جانی و روانی توصیف میکنند. در زیر روایت عینیِ و بیواسطهی برخی از این شاهدان را مرور میکنیم.
فایزه علیزاده: ساعت ۱۰ و ۵۴ دقیقه صبح صدای شلیک شنیده شد
خانم علیزاده از لحظهی میگوید: روز دوشنبه، سوم عقرب ۱۳۹۹، من در صنف درسی در دانشگاه بودم. صنف ما در منزل اول ساختمان ستاژ قضائیه برگزار میشد. این ساختمان روبهروی ساختمان اصلی دانشکدهی حقوق و علوم سیاسی و اولین ساختمان در سمت راست دروازه شمالیِ دانشگاه کابل است. استاد در صنف بود، به طرف ساعت نگاه کردم، ۱۰ و ۴۰ دقیقه بود. ۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای شلیک شنیده شد. دو شلیک بسیار نزدیک بود، استاد در حال درسدادن بود، با خود گفتم، چیزی معمولی است، حالا خیلی نزدیک دروازه پوهنتون هم که هستیم. باز شلیک شد؛ اما در دهلیز، همه سراسیمه و هراسان همدیگر را میدیدند سرو صدا زیاد شد. به طرف دروازه دیدم، یکی از همصنفیهایم که چوکیاش پهلوی دروازه بود، به طرف کلکین دوید. وقتی من از صنف بیرون شدم یکی از همصنفیهایم را دیدم که صورتش پر از خون بود. پرسیدم چه شده است؟ گفت به زمین خورده است. در همین لحظه شلیکها خیلی زیاد شد. […] نمیدانم از سیمهای حصار اطراف ساختمان چگونه گذشته بودیم، اما در حال دویدن بودیم. صنفیهای دیگر هم اکثراً دختران بودند. همه به سمت دیوار دانشگاه که موازی با دهبوری بود، هجوم بردیم، از دیوار بالا رفتیم و از محوطهی دانشگاه خارج شدیم. […]. ساعت ۳ بعد از ظهر که آنلاین شدم پیامهای واتساپ را چک کردم، گروپهای واتساپ پرشده بود از عکسهای محصلین که شهید و زخمی شده بودند. اولین عکس آشنا از دختری بود که در لیلیه اتاقش در پهلوی اتاقم بود. عکس دیگر از دختری بود که دم کلکین جان داده بود. […] دو دختر دیگر نیز از همصنفیهای ما روی زمین افتاده و جان داده بود. یک دختر دیگر هم زخمی شده بود.
حبیب عاصی: زخمیها را به شفاخانه علیآباد انتقال دادند
عاصی از لحظهی حمله چنین میگوید: ما در زمان حمله از در دروازهی جنوبی دانشگاه کابل درحال واردشدن به دانشگاه بودیم. ما بعد از چاشت درس داشتیم، شلیک شروع شد و سروصدا بلند شد. […] مه دقیقاً در محل حمله نبودم؛ اما پسر مامایم در صنف دوم […] ادارهی عامه بود. چون ادارهی عامه صنف نداشت، آنها در یکی از صنفهای ستاژ قضایی درس میخواند. […] ما نگران او شدیم و چند ساعت منتظر ماندیم تا خبر شدیم که او سالم است. پسر مامایم گفت: ( داخل صنف بودیم فیر شد یک کس صدا زد که بلند نشوید تا اوضاع آرام نشده بلند نشوید. یک تعداد از دستپاچگی بلند شده بوده و مستقیم روی آنها فیر شده و نارنجک داخل صنف انداخته شده بوده). چون بچه مامای ما یک آدم آرام و باحوصله است، تا آخرین لحظه روی صنف میخوابد، تا زمانی که کماندوها میرسند و صدا میزنند که: «نیروهای دولتی هستیم […]. کسی اگر میتانه از جای خود بلند شود، بلند شود که ما بفهمیم کیها زنده است». […] چند نفر که سالم بوده از جای خود بلند میشوند؛ اما لباسهایشان پر از خون بوده […]. زخمیها را به شفاخانه علیآباد انتقال میدهند. بچه مامایم بعداً از شفاخانه علیآباد از تلفن کسی دیگه برایم زنگ زد […] با یک جنجال رفتیم شفاخانه علیآباد و او را آوردیم اطاق. تأثیرات روانی حملات تروریستی، روی بچه مامایم چنان سنگین بود که او تقریباً ۴۸ ساعت خواب بود و از جایش بلند نمیشد. دو سه روز دیگر نیز همینطور مات و مبهوت و هراسان به نظر میرسید.
فریبا همراز: یک روز وحشتناک بود
همراز میگوید: زمانیکه در دانشگاه کابل حملهی تروریستی شد، من در لیلیهی دخترانه دانشگاه کابل بودم و با تعداد زیادی از دختران در داخل لیلیه گیر کرده بودیم. آن زمان صدای شلیک زیاد شنیده میشد و ما نمیتوانستیم فرار کنیم. اما با همان وضعیت وحشتناک پا به فرار نهادیم و از لیلیه و محوطهی دانشگاه فرار کردیم که در همین اثنا، چندین دختر ضعف میکرد و نمیتوانست به فرار ادامه دهد. ما نیز نتوانستیم به آنها کمک کنیم؛ بسیار روز بد و وحشتناک بود.
هوا هاشمی: یکی از تلخترین خاطرههای دوره دانشجویی من است
هوا هاشمی، دانشآموخته جامعهشناسی دانشگاه تعلیم و تربیه کابل است و در سال ۲۰۲۲ از این رشته فارغ شده است. او روایت میکند: در جریان دانشگاه تمام اهدافم وابسته به تحصیلم بود. در جریان حمله بر دانشگاه، در لیله دانشگاه کابل قرار داشتم. در حال آمادهشدن به درس بودم که صدای دلخراشی را شنیدیم. در حین حمله ما تقریباً چهار-پنج ساعت در لیلیه با وضعیت بد ماندیم. تعدادی زیادی شوکه شده بودند و حملههای عصبی دست داده بود. از طرف مدیریت امر صادر شد که صبر کنید. برای چند ساعت دروازههای لیلیه به روی ما بسته شد؛ تا اینکه وضعیت تا حدّی به حالت عادی برگشت. ما فوراً از لیلیه خارج شدیم. تقریباً در محوطهی دانشگاه کابل بودیم که دوباره صدای فیرها بلند شدند. این فیرها در نزدیکی ما بود. محصلان همگی فرار میکردند و سروصدا بسیار بود. برای لحظاتی من و دوستانم فکر میکردیم که لحظات آخر زندگیِ ما باشد. هر قدم را برمیداشتیم، گمان میکردیم آخرین قدمهای ما باشد؛ چون فیرها خیلی نزدیک بود و ما با چشم میدیدیم.
همگی ما هم با پای برهنه از بین خاک و خاشاک به سوی کوته سنگی فرار کرده بودیم و دویدیم. وقتی آنجا رسیدیم، متوجه شدیم که پاهای ما خونین شده بود. از ما چون خانه در ولایت بود، بیشتر از یک هفته در خانههای اقاربمان آواره بودیم. تا یک هفته نتوانستیم به درسهای خود حاضر شویم؛ چون خیلی وضع بد روانی داشتیم. متأسفانه یکی از دوستانم زخمی شد و کسانی هم بودند از لیلیه که شهید شدند. این یکی از تلخترین خاطرههای دوره دانشجویی من است.
مرسل نظری: فکر میکردیم که لحظات آخر زندگی ما باشد
خانم نظری از حادثه چنین میگوید: در پوهنتون کابل مصروف مطالعه بودم که بر دانشگاه حمله شد. صدای فیر را شنیدیم همه پا به فرار گذاشتند، همه هراس داشتند که شاید لحظات آخر عمرشان باشد؛ چون بعضی محصلان کشته و بعضی هم زخمی شدند؛ بالاخره تن به سلامت بردم. اما این حادثهی وحشتناک همه را به امراض روانی دچار ساخت. زمانی که راهی پوهنتون میشدم، با خود میگفتم که شاید دوباره بر دانشگاه ما حمله شود و من بمیرم. بارها ناامید شدم ولی باز هم به خودم انگیزه دادم و به تحصیل خود ادامه دادم. گفتم قویتر از دیروز باید شروع کنم و به اهدافم برسم؛ ولی آن شوق و شور که پیش از حادثه در پوهنتون داشتم، دیگر نبود.
بعد از رویداد واقعاً وضعیت بسیار بسیار خراب داشتم؛ البته گوشهنشین شده بودم. از اجتماع ترس و هراس داشتم. نمیخواستم کسی را ببینم و یا بیرون بروم، حتی نمیخواستم موبایل استفاده کنم؛ چونکه در رسانههای اجتماعی، عکسهای کسانی را که شهید شده بودند، میدیدم، واقعاً شوکه میشدم. زمانیکه میخواستم بخوابم، همیشه آن لحظه به یادم بود. حتی تا نصف شب خواب نمیرفتم و در فکر و هراس غرق میشدم.
حدود سه سال در دانشگاه کابل، فاکولتهی ریاضیات تحصیل کردم ولی متاسفانه یک سال آخر حدود دو سمستر باقی ماند که دانشگاهها برای دختران بسته شد و امید و اهدافی که در زندگی داشتیم، ناگهان با خاک یکسان شد. هدفی که در آن زمان داشتم این بود که یک ساینسدان شوم. سطح تحصیلات خود را الی دکتورا پیش ببرم و مصدر خدمت به مردم و جامعه خود شوم، ولی نشد که نشد!
کبرا علیزاده: تا خیلی دیر از رفتن به دانشگاه میترسیدم
کبرا علیزاده، زمانی که دانشجوی سال سوم رشتهی خبرنگاری در دانشگاه کابل است، شاهد حمله بر این دانشگاه بوده است. او میگوید: آن زمان من سمستر دوم دانشگاه بودم. زمانی که من و دوستم به کتابخانه مرکزی رفتیم که کارت عضویت این کتابخانه را داشته باشیم، بَیگهای خود را در صنف گذاشته بودیم و فقط کارت دانشگاه و گوشی خود را برده بودیم. وقتی پس آمدیم، در راه حمله صورت گرفت. ما چون نسلی بودیم که با صدای فیر بزرگ شده بودیم، فیر را عادی تلقّی کردیم. وقتی نزدیک دنشکده (پوهنځی) رسیدیم، دانه دانه فیرها زیاد میشدند. وقتی وارد پوهنځی شدیم، دیدیم که از زینهها انبوه دانشجویان به پایین در حال فرار هستند. صنف ما منزل سوم بود. من میگفتم باید برویم به صنف و بیگهای خود را بگیریم؛ اما دوستم میگفت نرویم که اوضاع بد است. دوباره بیرون شدیم و به سوی پوهنځی انجنیری فرار کردیم و بیرون شدیم. دویدم و قلبهایم تندتند میکوبید و برای بقیه کسانی که در مسیر راه روی سبزه نشسته بودند میگفتیم، بخیزید، بروید که حمله شده. تا بخشی از راه پیاده دویدیم و خواستیم خانه بیاییم، دیدم هیچ پولی ندارم. بین پوش گوشی دوستم ۱۰۰ افغانی بود که پنجاهش را برای من داد و پنجاه دیگر را پیش خودش گرفت. دوستم به سمت شهر میرفت و من به سوی برچی. وقتی از دوستم جدا شدم بهشدّت گریهام گرفت.
این حادثه یک قسم بود… خیلی وحشتناک بود. از این حادثه خیلی متأثر شدم. تا خیلی دیر از رفتن به دانشگاه میترسیدم، از درس خواندن میترسیدم. پس از چند روز که دانشگاه رفتم، بیگ و کتابهایم را گرفتم».
آمنه (اسم مستعار): برای اولین بار صدای فیر میشنیدم، چون بامیان آرامش و صلح بود
آمنه میگوید: من دیپارتمنت ریاضیات میخواندم، ولی شرایط نماند که تمام کنیم، من آن روز پیش از حادثه چند بار در پوهنځی ریاضیات رفت آمد داشتم. به خاطر این که جدید الشمول بودم. به خاطر طی مراحل اسنادم رفته بودم، میخواستم ثبت نام کنم. پوهنځی شرعیات پیش روی پوهنځی ریاضی و پوهنځی حقوق پهلوی پوهنځی ریاضی بود، حمله در همانجا رخ داد. وقتی حمله شد، من تازه از پوهنځی ریاضی که اسنادم طی مراحل شده بود،بیرون شده و به بخش امور محصلان رفتم. همانجا بودم که سر و صدای فیر آمد. ما دختران زیادی در امور محصلان بودیم که این اتفاق رخ داد. ما را همان بخش امور محصلان در منزل زیرزمینی امور محصلان بردند. بعد تقریباً پنج ساعت در همانجا ماندیم. بعد من را از دروازهی شمالی بیرون کرد، من خیلی وحشت داشتم؛ اصلاً نمیفهمیدیم کجا هستم.
من شهیدان و زخمیان را ندیدم، از بس آسیب روانی دیده بودم. میدانید، پس از آن حادثه تصمیم گرفتم به خانهام، در بامیان برگردم؛ اما پدرم اجازه نداد. تلاش میکرد تشویقم کند تا بتوانم به تحصیل ادامه بدهم. من از ولایتی بامیان بودم، حتی یک بار هم صدای فیر را در بامیان نشنیده بودم، آنجا همیشه آرامش و صلح و شور و شوق زندگی برپا بود، بار اول که با این حادثه مواجه شدم، خیلی ترسیدم بودم.
بعد آن حادثه وقتی درسهای ما شروع شد، خیلی با هراس دانشگاه میرفتم. سه هم اتاقی در لیلیه باهم بودیم. آنها هم در پوهنځی ریاضی درس میخواندند. سال دومشان بود، میگفت ما در حال مطالعهی درسها بودیم که حمله شد. تمام حادثه پیش روی آنها اتفاق افتاده بود. برای همین خیلی بیشتر آسسب روانی دیده بودند.
صدف (مستعار): هر کس کوشش میکرد خودش را نجات بدهد
صدف حادثه را چنین روایت میکند: ساعت هشت دانشگاه رفتم. ساعت دهونیم برق رفت. در جریان درس بودیم که به همه زنگ آمد، همه از صنف بیرون شدیم. تا از دیپارتمنت بیرون شدیم، صدای شلیک شنیدیم. شلیکها با گذشت دقایق زیاد میشدند. همه این طرف و آن طرف پراکنده شدیم. روز سختی بود، فرار فرار بود. همگی تلاش میکردند خود را بیرون بکشند. کلاً فرار دیدیم. وقتی که تازه حمله شده بود، هر کدام دَ قصه جان خودمان بودیم. زخمیها را ندیدیم؛ چون واقعاً ترسیده بودیم. صدای فیر، جیغ و داد… هر کس کوشش میکرد خودش را نجات بدهد. ما؛ (من، خواهر و برادرم) که داخل دانشگاه بودیم، همه چون از فیر ترسیدیم، مجال نگاه به اینطرف و آن طرف نبود، اما در خانه از طریق تلویزیون کشتهها و زخمیهای زیادی دیدیم. دختران لیلیه هم شهید شده بودند. باز چند روز رخصتی بود و ما دانشگاه نرفتیم. وضعیت روحی ما واقعاً بد شده بود. وقتی دانشگاه رفتیم، در پوهنځیای که حمله شده بود، با وحشت طرف دیوارها و کلکینهایش میدیدیم که گلولهها سوراخسوراخ کرد بود و شیشهها ریخته بودند؛ اما کس نبود…
این حادثهی و حشتناک، تأثیرات منفی روی نهتنها من که روی همهی کسانی که محصل بودند، گذاشته بود. من تقریباً تا دو ماه و حتی تا حالا که ویدیوهایش را میبینم، واقعاً حس خیلی غریبی و اندوهناکی دست میدهد. یاد آن اتفاق میافتم که برق رفت، بلافاصله، این صدای گلوله بود که دانشگاه را مینواخت. احساس وحشتناکی در ذهن و ضمیرم رسوب میکند، وقتی عکسهایش ره میبینم».
[۱] – کمیشنری عالی ملل متحد برای حقوق بشر و هیئت معاونت ملل متحد در افغانستان (یوناما)، «افغانستان: محافظت افراد ملکی در منازعات مسلحانه (گزارش سال ۲۰۲۰)»، فبروری ۲۰۲۱٫





نظر بدهید