اسلایدر • روایت • گزارشها

فانوسی در دستان شکوفه

پروین پژواک

«عصای سفید» روز نابینایان است، روزی برای بزرگداشت افرادی دارای مشکل بینایی که همه‌ساله در ۱۵ اکتبر در سراسر جهان برگزار می‌شود. این روز برای گرامی‌داشت و تجلیل از دست‌آوردهای کسانی برگزار می‌گردد که یا طبیعتاً نابینا زاده شده و یا بر اثر رخدادهای ناگوار، بینایی‌شان را از دست داده‌اند. این روز به منظور آگاهی‌رسانی درباره‌ی حقوق، توانایی‌ها و نیازهای افراد نابینا و کم‌بینا در جهان نام‌گذاری شده است. «عصای سفید» به‌ عنوان نماد استقلال و آزادی، کوشش‌ها و خلّاقیت‌های این افراد نام‌گذاری شده است.

یکی از این افراد، دختری به نام شکوفه مرادی است که به‌رغم چشم‌های نابینایش، خانه‌ی دلش را اما روشن نگه داشته است. شکوفه مرادی با تکیه بر عصای سفید راه می‌رود، و درحالی‌که با مشکلاتی فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ اما برای شماری از دخترانی که مشکل بینایی دارند، صنف برخط/ آنلاینِ آموزشِ زبان انگلیسی برگزار کرده است. او این دختران را به‌گونه‌ی رایگان، زبان آموزش می‌دهد و مصمّم است این روند را ادامه دهد تا دختران به قول خودش، «مستقل» شوند.‌ او تلاش می‌کند به دختران کلاس آنلاین‌اش، درسِ انگیزه، شور و شوق و ادامه‌دادن دهد، به همین جهت شب‌ها، نه تا ده شب، آموزش ابتدایی زبان را ادامه می‌دهد. همین‌طور، در چینل‌یوتیوب، سرگرم گردانندگی است که بیشتر مطالب‌اش در خصوص افراد نابینا است و مسائل زندگی آنان را پوشش می‌دهد.

شکوفه مرادی را، در روزگاری که هنوز هم ستاره‌ی بخت دختران نمی‌درخشد، در یک برنامه‌‌ی رقابتی دکلمه‌ی شعر ملاقات می‌کنم؛ در مرکز آموزشی‌ای که بارها مورد هجوم قرار گرفت و بارها به خاطر آموزش‌ دختران، تهدید شد. همین که وارد می‌شوم، او را ایستاده در دهلیز می‌بینم، می‌روم و روبه‌رویش ایستاد می‌شوم، حضورم را حسّ می‌کند و سلام می‌دهد و دلیل حضورم به برنامه را می‌پرسد. از جرأت، فصاحت و صدای دلنشینش خوشم می‌آید و علاقه‌مند می‌شوم با او گفت‌وگو کنم.

پس از لحظات گفت‌وگو، متوجه می‌شوم چشم‌های نسبتاً درشتش، مستقیم به من نمی‌بینند و کنارش پسری کوچک‌تر از خودش ایستاده که مشخّص است برادرش است و او را همراهی می‌کند، که بعداً می‌گوید کسی است که همواره با اوست و در بیرون از خانه با مهربانی تمام همراهی‌اش می‌کند. شکوفه می‌گوید تنها قادر است کالبد یک فرد را مانند یک تاریکی ببیند، هیچ رنگی را نمی‌شناسد و نمی‌تواند تصور کند رنگ‌ها چگونه هستند و چگونه می‌شود رنگ‌ها را شناخت. حتی این‌که می‌گوید قادر است تنها سیاهی را ببیند، سخنی است که از دیگران در مورد رنگ‌ها شنیده و آموخته است.

با هم دقایقی صحبت می‌کنیم و می‌دانم از کسانی است که در رقابت دکلمه شرکت کرده و یک دوره‌ی آموزش سخنرانی را در این مرکز سپری کرده است. با او ترتیب گفت‌وگویی را می‌دهیم و وارد دنیایش می‌شویم که چه اندازه زشتی و زیبایی جهان دیگران را در خود دارد.

وقتی سخن از کودکی‌اش به میان می‌آید، می‌گوید: «من در کودکی چون با بقیه متفاوت‌تر بودم، دید خانواده و جامعه و ‌همه در مورد من ترحّم‌آمیز بود». به قول او، دیدگاه خانواده‌ها بیشتر این است که برای فرزند نابینایش، همین که لباس‌ها و خوراکش را برایش فراهم کنند، کفایت می‌کند.

شکوفه مرادی در ادامه‌ی سخنان قبلی‌اش، می‌گوید که نه‌تنها خودش بلکه همه‌ی هم‌نوعانش با تبعیض مواجه‌اند؛ چرا که خانواده‌ها به اندازه‌ای که برای فرزندان سالم‌شان تلاش می‌کنند، برای آن‌هایی که مشکل بینایی دارند، تلاش نمی‌کنند؛ «چون باور دارند از کمبودی که از لحاظ دید دارند، نمی‌توانند درس بخوانند».

درحالی‌که، به قول خودش، هر کودکی ولو این مشکل را داشته باشد، خیلی رؤیاها دارد؛ ولی اندکی به همکاری خانواده‌ها نیاز دارد تا به آرزوهایش برسد. «از من هم، در کودکی وقتی خانواده‌ام متوجّه شدند این مشکل را دارم، ظاهراً نمی‌توانستند تصوّر کنند که می‌توانم درس بخوانم و پیشرفت کنم، یا به آرزوهای خود برسم، هیچ‌گونه تلاشی برای این که من درس بخوانم نشده».

شکوفه را طبق معمول، در هفت‌سالگی شامل مکتب عادی کرده‌ بودند و آن‌جا به دلیل تفاوت و محدودیتی که داشته، نمی‌توانسته درست درس بخواند. پس از پنج‌ـ شش‌ماه، از رفتن به مکتب خسته می‌شود و به درس‌ها ادامه نمی‌دهد؛ لذا تا چند سال در خانه می‌ماند. «تا دوازده‌سالگی‌ که می‌دیدم دخترها و پسرهای هم‌سن‌وسالم مکتب و کورس می‌روند و درس می‌خوانند، خیلی برایم مشکل بود و فکر می‌کردم من نمی‌توانم و خانواده هم همیشه گمان می‌کردند که این [دختر] نمی‌تواند درس بخواند و همیشه یک نگاه ترحّم‌آمیز به من داشتند».

زمانی که دوازده‌ساله می‌شود، توسط یکی از مردان همسایه‌‌اش، که او هم مشکل بینایی داشته و با مؤسسه‌ی نابینایان کابل، که برای نابینایان زمینه‌ی آموزش فراهم کرده بوده، معرفی می‌شود. پس از آن، یکی از معلمان مؤسسه‌ی مذکور به خانه‌ی شکوفه می‌آید و با او دیدار می‌کند. بدین‌ترتیب، یک دوسیه در مورد او تهیه می‌کند تا بتواند درس را آغاز کند. شکوفه می‌گوید: «من که بسیار علاقه به درس‌خواندن داشتم، این رویداد دروازه‌ی تمام رؤیاهایم را برایم باز کرد که پس از آن می‌توانستم گام‌به‌گام به رؤیاهایم برسم».

زمانی که شکوفه مرادی سیزده‌ساله می‌شود، به دلیل تلاش و استعدادش، شامل صنف ششم می‌گردد. به‌گفته‌ی او: «خودشان می‌گفتند اگر شاگردان خیلی استثنا نباشند، اجازه نداریم بالاتر از صنف سوم شامل کنیم». شکوفه همچنین می‌گوید: «من چون خیلی تلاش می‌کردم و چندین برابر درس‌هایی که باید می‌خواندم، را می‌خواندم. پس از شاملیت به مکتب، صنف ششم را تمام کردم و هفتم را نیمه خواندم که کابل سقوط کرد و پس از آن مانند همه از درس ماندم».

شکوفه مرادی می‌گوید، سه سال نخست حاکمیت طالبان، سراپا در خانه بوده است. در این سه سال، از این‌که نمی‌توانسته تنها از خانه بیرون شود، افسرده می‌شود، تا این‌که خانواده برایش گوشی می‌خرد. او پس از بسته‌شدن مکاتب، بیشتر و شدیدتر از دیگر دخترها، آسیب روانی می‌بیند؛ چون به‌سختی می‌توانسته در مؤسسه‌ی ویژه‌ی افراد نابینا، شامل شود.

‌خانم مرادی سه ماه در یک مرکز آموزشی‌ای که قبلاً از آن یاد شد، فن بیان می‌خوانَد. از کودکی به گویندگی و دکلمه‌ی شعر علاقه داشته و آرزو داشته، پس از به پایان‌رسانیدن درس‌هایش، خبرنگار شود و گویندگی کند. او می‌گوید: «قبل از این که فن بیان بروم، همیشه در خانه تمرین گردانندگی و دکلمه می‌کردم و منتشر می‌کردم». پس از این‌که مکتب‌ها به روی دختران بسته شد، راه میان‌بری برای رسیدن به این هدفش را در آن مرکز آموزشی پیدا کرد و با سپری‌کردن دوره‌ی سه‌ماهه‌ی فن‌بیان و تمرین بسیار، قادر شد در یک چینل‌یوتیوب همچون گوینده در بخش زنان کار کند.

او یک سال است در سخت‌ترین روزهای زندگی زنان در افغانستان به هدف‌هایش می‌اندیشد و قلم و قدم می‌زند. فن بیان برای او از همه بیشتر، اهمّیت پیدا کرده است. در گفت‌وگو با ما می‌گوید: «من حتی از دوران کودکی، وقتی برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی را می‌دیدم، با خود تمرین گویندگی می‌کردم. همیشه دنبال صنف آموزش فن بیان بودم». او در چینل‌یوتیوب، فقط بخشی از اهدافش را می‌تواند دنبال کند؛ چون هم کار دلخواه خودش را انجام می‌دهد و هم برای شماری از افراد مثل خودش، تأثیرگذار است. به قول او: «بزرگترین رؤیایم، گویندگی است. دوست دارم شنیده شوم در سراسر جهان یا کم‌ازکم میان جامعه‌ی خودم یا حتی میان افراد همسان خودم».

مکتب‌ شکوفه مرادی چهار سال است بازگشایی نشده ولی کتاب‌خوان و کتاب‌دوست است. با ابرازهای مخصوصی کتاب می‌خواند و یا می‌شنود. تأثیرگذارترین کتابی که خوانده‌است، «تولستوی و مبل بنفش» اثر نینا سنکویچ است. این روزها کتاب «کوری» ژوزه ساراماگو را می‌خواند و آرزو دارد فردای این روزهای، زندگی او و دختران دیگر که از آموزش بازمانده‌اند، مانند این کتاب، پایان خوشی داشته باشد.

این روزها شکوفه مرادی، به‌رغم دشواری‌های فراوان زندگی، دلخوشی‌های نه‌چندان کوچکی هم دارد؛ از جمله دخترانی که در کنارش آموزش زبان می‌بینند و دخترانی که گاهی با او در چینل‌یوتیوبش گفت‌وگو می‌کنند. او آرزو دارد این تلاش‌ها، راهگشای فردای خوبی برای او و دیگر دختران همسان او باشد و روزگاری فرارسد که از بلندای کامیابی‌هایش به گذشته‌های تلخش لبخند بزند. کوشش‌های شکوفه، فانوسی‌ست در دستان پرمهر او، هم‌چون نامش که استعاره‌ای است در دل تاریکی‌های زمانه.