آن روز میتوانست یک روز سرنوشتسازی برای ما و مردم ما باشد، اما با ترفند بدخواهان بهگونهای رقم خورد که همهچیز درهم ریخت. علیزاده، عزیزترین رفیقم، به درخت تنومندی میماند که در کنار دیگر جوانهای رعنا قطعش کردند.
روز گرم تابستانی بود، من با هیچ کسی هماهنگ نبودم که در راهپیمایی شرکت کنم. از قبلش هم آمادگی نداشتم؛ اما آگاه بودم که وضعیت در افغانستان بد است. خود موضوع انتقال خط برق از بامیان به سالنگ، تبعیض آشکاری بود که در برابر مردم هزاره وجود داشت. من هم که عضوی از جامعهی هزاره هستم و درس خواندهام، در قبال مردمم حس مسئولیت دارم. این چیزها مرا واداشت که دربارهی شرکت در این تظاهرات، فکر کنم؛ هرچند متوجه بودم که مسائل و خطرات امنیتی وجود داشت.
روزی که راهپیمایی برپا شد، ساعت نُه بجه روز بود و من تلویزیون راه فردا تماشا میکردم. محقق و خلیلی میگفتند که در تظاهرات شرکت نکنید. آنها واضح بیان نکرده بودند که مشکل امنیتی وجود دارد؛ اما مردم بسیاری شرکت کردند. من با شنیدن این خبر بهنحوی احساس کردم که مردم بدون پشتوانه شدهاند. از یک سو، دولتی که باید حامیِ مردم باشد، بهصورت آشکار، مردم را با ریسمان تبعیض و ظلم به دار میکشید، از سوی دیگر، بزرگان و رهبران هزاره در فقدان یک موضع عقلانی و بینابینی، که هم مصلحت مردم را در نظر بگیرند، هم همسویی ظاهری خود را با منافع دولت به نمایش بگذارند و هم نگرانی از قضاوتهای آینده را در ذهن بسپارند، آشکارا با مردم خود پشت کردند و یکسره در جبههی منافع دولت ایستادند. همین دلایل حداقل برای من سبب شد، بدون چشمداشت به دیگران، سهم خود را برای عدالت و فریادزدن برای عدالتخواهی انجام بدهم.
لذا تصمیم گرفتم در تظاهرات شرکت کنم و صدایم با صدای مردم یکی باشد. از خانه حرکت کردم و در کوتهسنگی به راهپیمایان پیوستم.
آن زمان مردم شعار میدادند، من هم به شعاردادن شروع کردم. شعار ما شعار عدالتخواهی بود، شعار مبارزه با ظلم و بیعدالتی بود. مردم خیلی باانگیزه و مصمّم در حرکت بودند. به نیروهای امنیتی گل میدادند، آب میدادند و با آنها با لطف خوش گپ میزدند. پس از ساعاتی راهپیمایی، گروه تظاهراتکننده به دهمزنگ رسیدند. اما در دهمزنگ، راه را بسته بودند. راهپیمایان ناچار شدند همانجا متوقف شوند و زیر آفتاب سوزان تابستان بنشینند.
تا جایی که به خاطر دارم آدمهای بسیاری را در میدان دادخواهی میدیدیم؛ اما صحنهی ناامیدکننده این بود که از طرف دولت کسی نمیآمد که پاسخگو باشد. تنها کسانی که دوروبر ما دیده میشدند، نیروهای امنیتی بودند. مردم منتظر بودند و میگفتند تا زمانی که یک پاسخ قانعکننده، که شعار عدالتخواهی را تحقق ببخشد، نشنویم، از اینجا نمیرویم و اینجا میمانیم.
حوالی ساعت دوازده بود و گرما شدت یافته بود. مردم گرسنه بودند، شماری آب و شماری غذا میآوردند. چیزی خلاف انتظار، آنچه را که ما میدیدیم، نفوذ افراد غیرتظاهراتکننده بود که با کراچیها داخل شده بودند و آب و بولانی و دیگر خوراکیها را میفروختند.
من و یکی از دوستانم، زیر بیرق افغانستان، که یک سرش را به موتر کماز بسته بودند و سر دیگرش را به درخت، تا سایه شود، نشسته بودیم. من با رفیقم رفتیم که دست و روی خود را بشوییم و آب بنوشیم. دست و روی خود را شسته و برگشتیم و با خیلی کسان برمیخوردیم که با ما آشنا بودند؛ رفیقها و آشناها. وقتی رفتیم و برگشتیم، همصنفی و دوست من که به نام عبدالرحیم علیزاده که از بامیان بود، سر کابین کماز نشسته بود. از میان جمعیت پیش روی موتر آمدم و صدا زدم «علیزاده بیا پایین». فکر کنم چون شلوغ بود، متوجه من نشد. بعد از آن، دورتر موتر مزدا ایستاده بود که ما این طرف مزدا بودیم. مردم این طرف و آن طرف، عکس میگرفتند، به رفیقم گفتم بیا ما هم یک عکس دستجمعی بگیریم. رفیقم گفت نه برویم و بنشینیم چون خیلی هوا گرم است. ما نرفتیم که عکس بگیریم. در حقیقت همین نرفتن زمینهای شد که من از زخمیشدن و مرگ نجات یافتم.
پس از آن آمدیم و زیر همان بیرق نشستیم، یک و دو دقیقه گذشت که انفجار شد. صدای انفجار بسیار وحشتناک و خشن بود. چند دقیقه پس از اینکه انفجار صورت گرفت، صدای شلیکهای پیهم شنیده میشد. با خود گفتم «حالا که از انفجار زنده بیرون شدیم، ممکن است در فیر کشته شویم». پشت چوک، سنگدیره وجود داشت و ما پشت سنگدیره پنهان شدیم. احساس میکردیم که از سر همان ساختمان نیمهکاره نزدیک ما، شلیک میشود. اندکی همانجا ماندیم، و پس از چند دقیقه، دیگر صدای فیر گم شد. از آنجا که بیرون شدیم، دیدیم که وضع خیلی وخیم خونآلود است. صدای آه و فغان و ناله و ماتم از همه جای میدان بلند بود. چهار طرف آدمها افتاده بودند و افراد نیمهجان، داد و بیداد میکردند. فضا بسیار وحشتناک بود. ما هم دویدیم که دستهای من هم از دو جای زخم برداشته بود. پایم هم سطحی زخم شده بود. وقتی آمدم اولین کسی را که دیدم همان همصنفی من، عبدالرحیم علیزاده بود که روی زمین و دراز افتاده بود، به سویش دویدم. فکر کنم از همان فاصلهای که من صدایش زده بودم، پایین شده بوده و آب خریده بوده، بوتل آب بین پلاستیک کنارش بود، خودش افتاده بود و عینکش هنوز در چشمانش بود.
کنارش نشستم و به رویش ضربه میزدم که علیزاده بیدار شو؛ اما از او پاسخی نشنیدم. بعداً دیدم در ناحیه ناف و از ناف پایینترش خونآلود است. من شوکه شده بودم و از لحاظ روانی خوب نبودم. از یک طرف تلفنها زنگ میخوردند. دیدم یک نفر پایش شکسته بود، مسیر پایش کاملاً تغییر کرده بود و افتاده بود و خودش را خزیده به یک سو میکشید. یک نفر دیگر نیمدم بود و از چشمها و دهانش خون میآمد. چهار طرف میدان، مملو از تکّهپارههای اعضای بدن و سوختگی بود. من، به خاطر اینکه با علیزاده دوست صمیمی بودیم و خیلی دوستش داشتم، نمیتوانستم ترکش کنم. نگاه کردم که دیگران با زخمیها چه کار میکنند. دیدم دست و پایشان را با چادر و چیزهای دیگر بسته میکنند. من لباسش را بالا کردم و دیدم نافش به اندازه یک سانتی به شکل مربع سوراخ است، اما خون بیرون نمیآید؛ چون به پشت افتاده بود. لباسش را پایین کردم که پایینتر از نافش هم سوراخ است و از آن خون بیرون میآید. جایی بود که نمیشد بسته کرد. بعدش به دهانش آب ریختم، دیدم که آب از دهانش دوباره بیرون آمد، ناامید شدم که دیگر زنده نیست ولی دلم طاقت نمیکرد. عینکش را بالا کردم و دیدم سیاهی چشمش بالا رفته، یعنی علامت مرگ در چشمش معلوم بود ولی دلم طاقت نداشت.
علیزاده دو تا گوشی داشت؛ گوشی کوچکش زیاد زنگ میخورد. گوشیاش را از جیبش بیرون کردم که نوشته بود: «منزل». پاسخدادن تلفنش در آن لحظه خیلی سخت بود. صحنهی خیلی دردناک و دلخراش بود. پاسخ دادم که یک خانم در پشت گوشی بود. این خانم را فکر کردم مادر یا خواهرش باشد، فکر نمیکردم که خانمش باشد. باز که جواب دادم، بدون اینکه چیزی بشنوم گفتم که «دوستش استم، دوست علیزاده. علیزاده زخمی شده. فقط برادرش را بگو بیایه شفاخانه، مه روان میکنم شفاخانه». او گفت گوشی ره به او بده که گپ بزنم. باز مه گفتم «او فعلاً نمیتوانه گپ بزنه. خونریزی داره». تلفن را قطع کردم، او را کشیدم و این طرف و آن طرف برده، نهایتاً داخل رنجر بالا کردیم. در رنجر سه چهار نفر دیگر را هم بالا کرده بودند که آنها هم فکر کنم فوت کرده بودند. رنجر با بسیار سرعت حرکت کرد، اجساد روی کف رنجر تکان میخوردند؛ اما نه مانند افراد زنده. برایم معلوم شد که دیگر آنها زنده نیستند.
بار دیگر از دیگران کمک خواستم و جسد رفیقم را به آمبولانس دیگر بالا کردیم که به شفاخانهی علیآباد میرفت. در این مدّت، گوشی کوچک علیزاده بسیار زنگ میخورد، به گوشی من هم زنگ میخورد. به فامیلم گفتم که خوبم.
پس از آن برگشتم به میدان دهمزنگ، با دستهای خود تکهپارههای بدن جوانانی را جمع میکردیم که واقعاً آرزو و آینده داشتند و با قلم و شعار عدالت، مبارزه با ظلم و تبعیض، در تظاهرات شرکت کرده بودند و دیگر هیچ عمل غیرقانونیای، مرتکب نشده بودند. رودههای آدمها، تکّهپارههای خونآلود اعضای بدن، اعضای سوختهی بدنها، در محیط میدان پراکنده شده بود. سرِ جدا از بدن و پای جداشدهیشان را میدیدیم و جمع میکردیم. صحنهای بود که هیچکسی در داخل و خارج، گویی آن را ندیدم و نشنید و اینچنین، فریاد ما به هیچکسی نرسید.
پس از آن که شهیدان را با رنجر به شفاخانهها انتقال دادند، همه ناامید بودند و غرق در گریه و ماتم بودند؛ چون بهترین افراد شهید شدند و صدای عدالت با انفجار پاسخ داده شد. این انفجار پاسخی بود که دیگر هیچکس جرأت نکند، در افغانستان برای عدالتخواهی و مبارزه با ظلم، صدای خود را بکَشَد؛ در حقیقت، همان صدا را خاموش کردند. سپس همان چوک را «چوک شهدای روشنایی» نام گذاشتند که هیچکس فراموش نکنند که اگر چنین اقدامی کرد، چنین چیزی در انتظار آنها خواهد بود.
هنوز همانجا بودم که یک دوست دیگرم زنگ زد و گفت: کجایی؟ گفتم دهمزنگ. گفت: «فوری از آنجا خارج شو که انتحاریِ دوم هم وارد شده و احتمال دارد که دوباره انفجار شود». همین بود که از محل رویداد بیرون آمدم. بالآخره آمدم مستقیم به آدرس خانهی دوستم، که شهید شده بود. خانمش را دیدم، گوشیاش را هم برایش دادم. میپرسید که چه حال داشت و چه میگفت. من گفتم: «از ناحیهی پای زخمی شده بود». پرسید که کجا بود؟ گفتم: «آمبولانس که آمد، پرسیدم کجا میبرید. مسیری را نشان داد که به سوی شفاخانه علیآباد میرفت». فردا یا پس فردای آن روز، در تپهی شهدا، در مراسم تشییع و خاکسپاریاش شرکت کردم؛ آنجا خانوادهها گریه و ماتم میکردند.
خودم هنوز هم که هنوز است، وقتی یادم میآید نمیتوانم خودم را کنترل کنم. چون صحنهای بود که هیچگاه از یادم نمیرود. صحنهای بود که بالای نود نفر از جوانان غیور و عدالتخواه را دست دادیم؛ به یک معنا، دیگر صدایی را که برای عدالتخواهی بلند شود، از دست داده بودیم. دیگر هیچکس در افغانستان پس از آن برای اینکه با همچون حادثهای روبهرو نشود، نتوانست صدای خود را بلند کند. برای همین، امروز هم که اوضاع خیلی بدتر از آن شده است، هیچکس در برابر ظلم، بیعدالتیها و حقتلفیهای آشکار، نمیتواند صدای خود را بکشد؛ چون صدایشان به گوش هیچکسی (نه به گوش دولتی و نه به گوش افکار عمومی جهان) نمیرسد. نمیدانم تا چه زمان این وضعیت اسفبار ادامه خواهد یافت.
پس از آن، تا مدّتها خانوادهی علیزاده را میدیدم. بعداً خبردار شدم که همسر دوستم در زمان شهادتش یکماهه باردار بوده است. وقتی مهاجرت کردم، دیگر نتوانستم خانوادهاش را ببینم، هرچند آنها بر ما حق دلجویی داشتند. پس از مدتی آشکار شد که شش نفر از نزدیکترین دوستانم نیز که با هم آب و نمک خورده بودیم، در آنجا کشته شدهاند. آرزوی من این است که خداوند بر مردم ما رحم کند و ظلمِ ظالم را به خودشان برگرداند.





نظر بدهید