دوم اسد سال ۱۳۹۵ برای مردم هزاره روز خونین و فاجعهای بود که میباید از آن بیداریِ تاریخی و جمعیمان را بطلبیم. فاجعهی میدان دهمزنگ کابل، نهتنها یک حملهی انتحاری، بلکه حلقهاین از زنجیر فجایع و صفحهی دیگر از «نسلکشی» تمامعیارِ مردمی بود که برای عدالت، برابری، و روشنایی فریاد میزدند؛ و بدین سبب پا به خیابان نهاده بودند تا صدای عدالت و برابریِ آنها را افکار عمومیِ جهان نیز بشنوند. جنبش روشنایی، حرکت مدنی برای اعتراض به تبعیض سیستماتیک حکومتِ بهظاهر وحدت ملی بود که با تغییر مسیر خط برق ۵۰۰ کیلوولت ترکمنستان از مسیر بامیان-میدانوردک به سالنگ، بار دیگر ثابت کرد که هزارهها در افغانستان نه فقط از حقوق برابر شهروندی محروماند بلکه در معرض حذف قرار دارند. این تبعیض، نمادی از بیعدالتی تاریخی علیه هزارهها بود؛ مردمی که نه برای جنگ و خشونت، بلکه برای روشنایی، برابری، و رواداری به خیابانها آمدند. دوم اسد ۱۳۹۵، روزی بود که هزارهها با شعارهای «عدالت»، «روشنایی»، «برابری» و «درد ما فرق است، برق نیست»، به میدان آمدند تا نابرابری را فریاد کنند، اما حاکمیتِ نژادباور بهمقتضای ماهیت استبدادی و ارتجاعیاش، با خون و انفجار به آنها پاسخ دادند. همانطور که گفته شد، این فاجعه نه اولین حلقهی نسلکشی علیه هزارهها بود و نه آخرین آن. چراکه پس از آن، حملههای خونین دیگری مانند حملههای نسلکشانه به مکتب سیدالشهدا، مکتب عبدالرحیم شهید و مرکز آموزشی کاج نیز رخ دادند که زنجیرهی این نسلکشیهای سیستماتیک را ادامه میداد.
روایت شخصی؛ از دانشگاه کابل تا دهمزنگ
من در آن روز دانشجوی دانشگاه کابل بودم. با دوستان و همصنفیهایم که به آرمان روشنایی باور داشتند، حدود ساعت هشت صبح از دروازهی جنوبیِ دانشگاه به سوی تظاهرات حرکت کردیم. مسیر تظاهرات از دشت برچی به کوتهی سنگی و سپس به سوی دهمزنگ بود. در راه، چند رفیقم را، که از برچی آمده بودند، پیدا کردم و با هم به جمع تظاهراتکنندگان پیوستیم. شعارهای ما، پر از محتوای روشناییطلبی و عدالتخواهی بود؛ «عدالت»، «روشنایی»، «برابری» و «رواداری». قلب و روح مردم هزاره در آن روز پر از حس و شور مدنیّت و عدالتطلبی و شجاعت بود. زنان و جوانان روشناییطلب با دستههای گل به خیابان آمده بودند و آنها را بهنشانهی مدنیت، انسانیّت، خیرخواهی و دوری از خشونتورزی، به نیروهای امنیتی و پولیس اهدا میکردند.
ما در بطن خیابان معطوف به رساندن ندایمان به مردم افغانستان و جهان، فریاد عدالت و روشنایی سر میدادیم؛ اما هموطنان غیرهزارهی ما از کنار خیابان با پوزخند و نیشخند تلخ به ما نگاه میکردند. آنها به ما میخندیدند و ما در دلهایمان، وضع و موضع آنها را رقّتبار و قابل ترحّم میدیدیم و در ضمیر خویش میگفتیم: آنکه میخندد، از فاجعه خبر ندارد؛ نه فاجعهی که در آن روز سینهی دهمزگ را خضاب کرد، بلکه فاجعهی بیعدالتی و جهل و نژادباوری که اکنون رخ داده است. اما فاصلهی مردم افغانستان از همدیگر زیاد بود و هست؛ گویی ظرفیت یک افغانستان، با تمام حکومت و مردمش، بیمقدارتر و کوتاهتر از آن بود که مدنیت و برابریخواهی مردم هزاره را درک کنند.
وقتی به دهمزنگ رسیدیم، ساعت شاید نهونیم یا دهی پیش از چاشت بود. مقصد تظاهراتکنندگان، ارگ ریاست جمهوری بود؛ اما حکومت با ترس از مدنیت و عدالتخواهی، راه را در قسمت پل آرتل و کمی آنسوتر از دهمزنگ و باغ وحش، با کانتینرهای بزرگ بسته بود. تظاهراتکنندگان نتوانستند از دهمزنگ پیشتر بروند. حکومتی که به خواست مدنی، انسانی، و شهروندی مردم پاسخگو نبود، با این سد آهنین نشان داد که نمیخواهد روشنایی را به مردم هزاره روا دارد و نمیخواهد صادقانه با مردم خویش چهرهبهچهره گفتوگو نماید.
فاجعه و پیامدها؛ خون در میدان روشنایی
حرکت تظاهراتکنندگان در دهمزنگ متوقف شد و تصمیم بر آن شد که تظاهرات بهصورت نامحدود ادامه یابد. برخی، در اطراف میدانْ خیمههای کوچک برپا کردند، برخی برای کارهای شخصی یا خوردن غذای چاشت از میدان بیرون شدند، اما حجم اصلی تظاهراتکنندگان در صحنه حضور داشتند. من که برای فردای آن روز (سوم اسد) در دانشگاه امتحان داشتم، با چند نفر از دوستان و همصنفیهایم تصمیم گرفتیم به خوابگاه دانشگاه برگردیم تا برای امتحان آماده شویم و فردا پس از امتحان، دوباره به میدان روشنایی بازگردیم. ساعت یکونیم پس از چاشت از میدان بیرون شدیم و به خوابگاه رسیدیم. هنوز بند کفشم را باز نکرده بودم که تلفونم زنگ خورد. پشت خط، رفیقم حسین سیرت بود، که پرسید کجا هستم و چه میکنم. او گفت که در دهمزنگ انفجار شده است. زنگ دومی از اسحاق جویا از بامیان بود که نگران حالم شده بود، چون میدانست که من هم در تظاهرات بودم. این خبر همچون انفجاری قلبم را ویران کرد. حالم به هم خورد. لباس سفیدی که در تن داشتم را کندم، لباس سیاه پوشیدم و به دهمزنگ برگشتم.
صحنهای که دیدم، هرگز از ذهنم پاک نمیشود. دهمزنگ دیگر آن میدان پیش از چاشت نبود که روشناییخواهان هزاره به اردوی ملّی گل اهدا میکردند، بلکه اثرهای درجامانده از انفجار و گلوله بودند که صحنه را خونین و سوخته نشان میدادند. بوی خون و سوختگی فضا را پر کرده بود. جسدها و زخمیها را برده بودند؛ اما یک پرچم بلند خونین روی زمین، همچون استعارهای از وضع و تقدیرِ انسان عدالتخواه در این مرزوبوم، فرش شده بود که پیش از چاشت با شعارهای مدنی آن را حمل میکردیم تا به روشنایی برسیم. روی آن پرچمْ لباسها، کفشها، کتابها، و ابزارهای بهجامانده از کشتهشدگان و زخمیها جمع شده بود. از سران جنبش روشنایی، فقط احمد بهزاد را دیدم که رنگ به رخ نداشت و آشفته بود. مردمی که دورش جمع شده بودند، او را «رهبر بهزاد» صدا میزدند. او مردم را به آرامش فرامیخواند و سپس در موتری نشست و گفت که به شفاخانه میرود تا از وضعیت زخمیها و ذوالفقار امید دیدن کند. تا نیمهشب در میدان روشنایی ماندیم. رسانهها برای تهیهی گزارش میآمدند و حاضران در میدان و بر روی همان پرچم خونین قرآن میخواندند. دیگر کسی جز نبی احمدی از سران جنبش را ندیدم. ما مانده بودیم و پرچم پرخونی که سکوت مرگباری آن را در بر گرفته بود؛ اما نه بدان معنا که سخنی و پیامی نداشت. نقش خون درخیابان، وسایل بهجامانده، دفترها، قلمها، کفشها و…، وضعیت اسفبار هزارهها را ترسیم کرده بود.
نسلکشی و تبعیض سیستماتیک
دوم اسد ۱۳۹۵ یک حادثهی ساده نبود؛ یک نسلکشی تمامعیار بود در ادامهی زنجیرهی نسلکشیهای تاریخی و سیستماتیک علیه هزارهها در افغانستان. در پی سه انفجار پیهم که انتحارکنندهی سوم توسط نیروهای امنیتی از پا درآمده بود، دستکم ۹۰ نفر کشته و بیش از ۴۰۰ نفر زخمی شدند؛ اما این فاجعه نه اولین نسلکشی علیه هزارهها بود و نه آخرین آن. هر یک از این فاجعهها، نشان داد که هزارهها در افغانستان همچنان از حقوق انسانی و شهروندی خود محروماند و هدفِ حذف سیستماتیک قرار دارند.
حکومت وحدت ملی که تنها نامی از «وحدت ملی» را با خود یدک میکشید، با رفتار وحشیانه و غیرانسانی خود در این فاجعه مقصّر اصلی و طرّاح پشت صحنه بود. این حکومت نهتنها با تغییر مسیر خط برق ۵۰۰ کیلوولت، تبعیض علیه هزارهها را نهادینه کرد، بلکه با بستن مسیر تظاهرات با کانتینرها و بیتوجهی به امنیت تظاهراتکنندگان، زمینهساز این نسلکشی شد. این نسلکشی نشان داد که ظرفیت یک افغانستان، با تمام حکومت و بخشهایی از مردمش، برای درک مدنیت و برابریخواهی هزارهها چقدر ناچیز و بیمقدار بود.
حکومت با جنبش روشنایی با تبعیض برخورد کرد و به مهمترین خواست مردم هزاره که چیزی جز برابری اجتماعی و روشنایی نبود، با گلوله و انفجار پاسخ داد و از نگاه هموطنان غیرهزاره نیز چنین مدنیتی بیپیشینه و غریب بود که با نگاه قومی به آن مینگریستند و هرگز به این درک نرسیده بودند که در کار عدالتخواهی هزارهها را همراهی کنند.
دوم اسد ۱۳۹۵، روزی بود که خون، روشنایی را در دهمزنگ غرق کرد. پرچمی که با فریادهای مدنی برای عدالت و برابری حمل شده بود، خونین و فرش زمین شد؛ اما این پایان مبارزهی مردم هزاره نبود. هرچند نسلکشیهای بعدی، از مکتب سیدالشهدا تا مرکز آموزشی کاج، زخمهای تازهای بر پیکر این مردم وارد کرد؛ اما فریاد عدالتخواهی و روشناییطلبی هزارهها هرگز خاموش نگردید. پس از حملهی نسلکشانه بر مرکز آموزشی کاج و کارزار «نسلکشی هزارهها را متوقف کنید»، هزارهها در هر گوشه و کنار جهان برای پایان نسلکشی نسل خود در افغانستان مبارزه میکنند. آنچه مهم است این است که این فجایع باید ما را بیدارتر کند وحدت ما را پیش از گذشته رقم زند.





نظر بدهید