نویسنده: ع بهرامی
از روز سقوط افغانستان به دست طالبان در اگست ۲۰۲۱، در خفا زندگی میکردم. عفو عمومی این گروه را حتا برای لحظهای هم باور نداشتم. از همینرو، هر از گاهی محل زندگیام را تغییر میدادم تا از دست طالبان در امان باشم. از زمانیکه در کابل تلاشی خانه به خانه توسط طالبان آغاز شد، هراس من از به دام افتادنم بیشتر شد. از رسانهها به تکرار شنیدم که گروه طالبان کارمندان حکومت پیشین، اهالی رسانه و نظامیان را شکنجه کرده و کشتهاند. همینطور هر روز، هراس من از طالبان بیشتر و بیشتر میشد، تا اینکه برای نابودکردن مقاومت بلخاب، طالبان به آنجا هجوم بردند و دست به جنایتهای متعددی زدند، جنایتهایی که مانندش را ندیده بودم. مردم آواره شدند. من هم جزو آوارگان آن جنگ بودم.
آن زمان، زمانی بود که باید برای خروج از افغانستان تصمیم میگرفتم. افغانستان دیگر برای من امن نبود. هر کاری کردم که زنده بمانم. یکی از راههای زنده ماندنم، انتخاب مهاجرت بود. در آن زمان، ایران یکی از کشورهایی بود که رفتن به آنجا سهل بود. با ویزای گردشگری وارد ایران شدم. در لحظهی ورود، وضعیت را خوب و مطلوب میدیدم. امکانات رفاهی، نظم و ترتیب. همه چیز ایدهآل به نظر میرسید. اما اینطور نبود. به زودی متوجه شدم که در اینجا چقدر دید بالا به پایین وجود دارد. چقدر افغانها تحقیر و توهین میشوند. چقدر فحشهای رکیک به افغانها روا داشته میشود.
به محض رسیدن به مقصد، باید خانه کرایه میکردم. اما برای گرفتن خانه برعلاوهی پول کرایه، باید مقداری پول پیش پرداخت کنید که به آن «رهن خانه» میگویند. من این پول را نداشتم. به ناچار در یک کارگاه بلوکزنی مسکن گزیدم. به مدت شش ماه بلوک زدم. برای من که بیشتر از ده سال در بخشهای مختلف حکومت و گهگاهی با رسانهها کار کرده بودم، کار فیزیکی سخت و طاقتفرسا بود. به هر حال، شش ماه تمام را بدون تعطیلی کار کردم. درین مدت، این شیوهی زندگی هر از گاهی ذهنم را درگیر میکرد. واقعا چنین باید زندگی میکردم. تا چه زمانی باید در بلوکزنی؟ واقعا طاقتفرسا و تحقیرآمیز بود.
با پولهایی که درین مدت کار کرده بودم و مقداری هم از این و آن قرض کردم یک خانه رهن کردم. این موضوع را باید ذکر کنم که پول رهنکردن یک باب خانهی ۵۰ متری برای افغانها، برابر یک تا یکونیم سال مزد کارگری است. دراین مدت که من در ایران زندگی میکنم، ارزش پول هر روز، رو به زوال است. هر یک سال بعد، مقدار پول رهن دوبرابر میشود. چون پولی که در سال قبلی برای رهن خانه داده بودیم، ارزش خود را از دست داده است. به طور خلاصه باید عرض کنم اینکه، افغانهایی که در ایران زندگی میکنند، در تلاشاند که برای سال بعدی رهن خانهشان کار کنند. البته که این پولها به سادگی به دست نمیآیند. کارفرما اگر حالش خوب بود که میتوانی دستمزد خود را بطلبی، اگر بدخلق باشد، حتا نمیتوانی دستمزدت را بطلبی. جدا از این، سیستم مالی اینجا برای افغانها، دردسر مضاعف دارد. این اتفاق برای من، بارها و بارها تکرار شده است. وقتی که دستمزدم را خواستم، کارفرماها این بهانه را میآوردند که «سقفم پر است». این اصطلاح که «سقفم پر است»، برای من یک اصطلاح ناخوشایند است. کسی که در ایران زندگی نکرده، به طور حتم این اصطلاح را هنوز نشنیده است.
«سقفم پر است»، «الان واریز میشه»، «برو فردا میزنم به کارتات»، «الان حوصله ندارم، برو بعدا میزنم به حسابات»، «چک دارم، نقد نشده بعدا میزنم»، «ببینم کار چه جوری درمیاد»، «الان پول ندارم، دستم آمد میزنم برات»، «الان میزنم، خیالت تخت» همه اصطلاحاتی است که برای فریب کارگران افغانستانی به کار میروند.
این حرفها برای ندادن دستمزد افغانها توسط کارفرمایان ایرانی استفاده میشود. من این حرفها را از کارفرمایان ایرانیام به تکرار شنیدهام. در مدتی که در ایران زندگی میکنم بخشی از وقتم صرف تلاش برای گرفتن دستمزد کارگریام میشود. روزها را سخت کار میکنم و حتا در بعضی مواقع اگر ضرورت باشد شب هم کار میکنم؛ اما به آسانی نمیتوانم دستمزدم را از کارفرمایان ایرانی بگیرم.
عرف است که برای کارگران روزمزد، قرارداد کتبی نوشته نمیشود. قراردادها شفاهی است. زمانی که کارفرما تصمیم به نپرداختن دستمزد کارگر روزمزد میگیرد، هیچ وقت برای دریافت دستمزد، ثبوت وجود ندارد. من بارها تجربه کردم. زمانی که قرارداد رسمی وجود نداشته باشد یک ایرانی به راحتی میتواند حتا انکار کند که برایش کار نکردهای. من در چندین مورد وقتی تلاش کردم دستمزدم را مطالبه کنم با انکار از طرف کارفرمای ایرانی مواجه شدم. سندی هم که نشان دهد من پیمان کارهستم در دست نداشتم. سخت است، سختترین و طاقتفرساترین کار را انجام بدهی و در نهایت طرف حقوق و دستمزدت را نیز پرداخت نکند.
همینطور کار کردم و رهن خانه دادم. کار کردم و رهن خانه دادم. تا اینکه در اول امسال اعلام شد که افغانها باید برگردند. حضور حدود ۲ میلیون نفر را غیرقانونی اعلام کردند. از آن زمان ترس و هراس من از بازداشت و شکنجه و اخراج اجباری بیشتر شد.
از اولش هم البته خوشبین نبودیم. در آغاز، پدرم برای بازگشت، به حکومت مراجعه کرد و برایش برگهی خروج صادر کردند. پدرم با باور اینکه زمان قرارداد رهن خانهاش به اتمام رسیده و برگهی خروج هم دریافت کرده، پولش را باید دریافت کند و به وطن برمیگردد. اما چنین نشد. صاحبخانهاش از دادن پول رهن خانه سرباز زد. در اوایل میگفت که ندارد. میگفت که بگذارد خانه را یکی رهن کند تا پول شما را پرداخت کنم. اما در چنین وضعیتی کسی نبود که خانهای که پدرم در آن زندگی میکرد را رهن کند. تا وقتی که زمان برگهی خروج به انقضا رسید و ناچار به ترک ایران شد و نتوانست پول رهن خانهاش را دریافت کند. پدرم سالها در ایران زحمت کشید و سخت کار کرد و در نهایت مقدار پولی که با عرق ریختن سخت به دست آورده بود به عنوان رهن خانه در ایران باقی ماند و پدرم با دست خالی و با نگرانی و دلهرهی بسیار به افغانستان برگشت.
یک اصطلاح که از لحظات آغازین حضورم در ایران تا حالا میان افغانها وجود دارد «بگیربگیر» است. این بگیربگیر، چنان بر روحیه و احوال ما تاثیر عمیق گذاشته که هر بار این کلمه را که میشنوم، ناخودآگاه تکان میخورم. گاها بگیربگیر شدت میگیرد و گاهی کمتر میشود. اما هیچگاه بگیربگیر خاتمه نمییابد. از همان روزهای نخستین آمدنم به ایران در کنار کار سخت با اصطلاح بگیربگیر که سخت مرا و تمام اعضای خانواده را رنج داده است زندگی کردهام. بگیربگیر و افغانی بگیر کابوسی است که شب و روز من و خانواده ام را احاطه کرده است.
تیم بگیربگیر به محل کار افغانها هجوم میبرند و همه را جمعآوری میکنند. تفکیک برای قانونی و غیرقانونی نیست. همه را به جایی که «اردوگاه» مینامند، میبرند. تا زمانی که به اردوگاه میرسند، تیم بگیربگیر اجازهی هرنوع لتوکوب، آزار و اذیت، شکنجه و تحقیر و توهین را دارند. در اردوگاه به اساس بایمتریک، تشخیص داده میشود کی قانونی و کی غیرقانونی حضور دارند. اما، دست کارگر کار شاقه چه وقت با بایمتریک تشخیص میشود؟
این قصهی بگیربگیر قبل از جنگ ۱۲ روزهی ایران و اسراییل است. بعد از جنگ، انگشت اتهام جاسوسی به سوی افغانها دراز شد. در صورتی که کارگر روزمزد که صبح تا شب مشغول زحمتکشیدن است از کجا میداند که دانشمندان هستهای یا نظامیان بلندپایهی حکومت ایران کجا زندگی میکنند که این اتهامات بر افغانها روا داشته میشود. به نظرم بهانهای بیش نیست. این بهانه، خشونت در رفتار تیم بگیربگیر را بیشتر کرده است. البته معجزهی پول نقد را دست کم نگیریم. بارها دوستانم که هیچ مدرک اقامت نداشته، با معجزهی پول نقد از دست تیم بگیربگیر، رها شدهاند.
بعد از جنگ ۱۲ روزه، شدت اخراج اجباری، به گفتهی فرماندار تهران، چهار برابر شد. درحالی که نوشتهی کوتاهی را با مخاطبان شریک میسازم، ایام محرم است. هیاتهای محرم سالهای قبل در محلهی ما برگزار بود، امسال اجازه داده نشده است.
درحال حاضر، ترس از شکنجه و خشونت طالبان، توهین و تحقیر حکومت و مردم ایران را فراموش کردم. در جدال با صاحب خانهام هستم تا رهن خانه که دستمزد سه سال کارم در ایران است را پس بگیریم تا مخارج برگشتم به وطن شود. این در حالی است که رفتن به افغانستان برایم دشوار است و حتا ممکن است خطر امنیتی داشته باشد. ولی ناگزیر به ترک ایران هستم. اما نمیتوانم به آسانی از کنار مقدار پولی که با خون دل جمع کردهام و در گروی رهن خانه مانده است بگذرم. با تمام دلهره و نگرانی اکنون در تقلا برای به دستآوردن مقدار پولی هستم که سالها برایش عرق ریختم. برگشت به افغانستان و تهدیدهایی که متوجهی من است از یک طرف، ترس و دلهرهی ازدستدادن نتیجهی سالها زحمت در ایران از طرف دیگر، فشارهای روانیای است که این روزها تجربه میکنم.





نظر بدهید