اسلایدر • روایت • گزارشها

از تهران تا مرز، روایت یک مسیرِ سراسر تحقیر

نویسنده: حافظ

علی (نام مستعار) حول‌وحوش سه سال در ایران بود. در آن‌جا با مزدِ کم، کارِ زیاد می‌کرد. خانم او هم از صبح تا شب سرکار می‌رفت. از کابل وسایل خانه و طلای عروسی‌اش را فروخته بود، ویزا گرفته و تا تهران خودشان را رسانیده بودند. در ایران پول رهن خانه نداشتند و دو نفره باید شب تا صبح کار می‌کردند. در این میان اما علی و خانمش، دخترکی یک‌ونیم‌ساله‌ای هم داشتند که در جریان کار آنان، یک سال تمام هر روز در خانه تنها مانده بود. پدر و مادر او هر روز در را قفل می‌کردند و سر کار می‌رفتند، دخترک یک‌ونیم ساله، به خاطر پول رهن خانه، مانند زندانی از صبح تا شب در خانه تنها بوده است. بسیاری از روزها پدر و مادر او حتا خبر نداشته که آن کودکِ تازه‌زبان‌شان، کجا شده است. آیا از تنهایی دق کرد، آیا گرسنه ماند، یا آیا مریض شد.

برای علی و خانمش، هر روزِ آن روزها سالی بوده است. نه تنها از خستگی و دشواری کار شاقه، نه تنها از بدرفتاری صاحبان کارخانه‌ها، بلکه از نگرانی از نخسیتن فرزند زندگی‌شان که تازه زبان باز کرده بود و تمام روز در خانه‌ی قفل‌شده تنها می‌ماند. علی گمان نمی‌کرده است که دخترکش از آن روزهای سختِ تنهایی، سالم گذر کند. اما بعدها که جنگ و اخراج شروع می‌شود و دخترک علی بدرفتاری‌های ماموران ایرانی را با کودکان مهاجر در اردوگاه می‌بیند، متوجه می‌شود که بدبختی تازه شروع شده است.

در آخرین روزهایی که علی در ایران بوده است، ماموران ایرانی در اردوگاه در پیش چشم دخترک او، کودکان مهاجر زیادی را شلاق زده‌اند. اکنون کار به جایی رسیده است که دخترک علی شب‌ها از خواب بلند می‌شود و جیغ می‌زند که «تو رو خدا نزنید. بابا فرار کن که می‌زنه».

علی داستان روزهای سخت مهاجرتش را به هفته‌نامه‌ی جاده‌ی ابریشم روایت کرده است. در این روایت، زندگی او را از پیش از جنگ تا بعد از جنگ می‌خوانید.

پیش از جنگ

علی طلای خانمش را فروخت که ایران برود. در حکومت قبلی او کارمند استخبارات بود و در حاکمیت طالبان زندگی خود و خانواده‌اش را در خطر می‌دید. تا یک سال پس از سقوط در داخل با لرز و ترس زندگی کرد، اما دید که دیگر گذاره نمی‌تواند، راهی ایران شد.

ایران که رفت، سه نفر بودند. علی و خانمش بود و یک دخترک یک‌ونیم ساله داشت. در ماه‌های اولی که در ایران بودند، علی و خانمش تقریبا هر روز، و هر روز تقریبا از صبح تا شام، دخترک یک‌ونیم ساله‌شان را در خانه تنها می‌گذاشتند، خانه را بر روی او قفل می‌کردند و خودشان سر کار می‌رفتند. این‌قدر کارکردن، به خاطر تهیه‌کردن پول رهن خانه بود. آنان از کابل پول پس‌انداز نداشتند. فقط طلای خانم علی پول ویزا شده بود، اما پول خانه را باید از کارگری پیدا می‌کردند.

آن روزها دخترک علی مدام در خانه تنها بود. اما بعدها، پس از سه سال زمانی که جنگ شروع شد و علی را، مانند هزاران مهاجر دیگر به زور از ایران بیرون کردند، یکی هم همان پول رهن خانه‌ی علی را پس ندادند. علی می‌گوید «آن پول تنها آبله‌ی دست ما از کار شاقه نبود، روزهای تنهایی دخترک ما نیز بود. برای آن پول یک سالِ تمام دخترک یک‌ونیم‌ساله‌ی من در خانه تنها مانده و در بر رویش قفل بود.»

پول می‌دادیم، نان نمی‌دادند

علی و خانواده‌اش که تازه رفته بودند، هنوز کارت بانکی نداشتند. می‌گوید در خرید، از جمله در خرید نان همیشه با مشکل مواجه بوده است. بارها خانمش با پول نقد دنبال نان رفته، گاهی بسیار منتظر نوبت نشسته اما نوبت نیامده است. هرکس که بعد از او می‌آمده، نان می‌برده اما نوبت خانم علی نمی‌رسیده است. صد دل یک دل، وقتی که از نانوا (به اصطلاح آن‌جا از شاطر) پرسان می‌کرده که نوبتش کی می‌رسد، جواب سربالا می‌داده که چون کارت ندارد، به پول نقد نان نمی‌دهد.

علی می‌گوید «پول می‌دادیم، ولی نان نمی‌دادند. گاهی با چندین نفر صحبت می‌کردیم که پول نقد ما را بگیرند و از کارت‌شان برای ما نان بخرند. کسی پیدا نمی‌شد که همکاری کند. آخر سر یکی هم که پیدا می‌شد بسیار دیر می‌شد و ما از کار می‌ماندیم.» بسیار بوده که برای خرید حتا یک نان، آنان تمام روز از کار می‌مانده‌اند. گاهی هم کسی حاضر به همکاری نمی‌شده و علی با پولی که در دست داشته، از نانوایی گرسنه برمی‌گشته است.

جهانِ تنگِ کارخانه

علی می‌گوید در کارخانه جهان بسیار کوچک بود. صاحبان کارخانه‌ها کارگران افغانستانی را آن‌قدر خُرد و تحقیر و توهین می‌کرده‌اند که به گفته‌ی او در گفتن جور نمی‌آید. حتا نیم‌دقیقه نمی‌گذاشته که کارگران وقفه بگیرند و دم راس کنند. «مدام زیر نظر بودیم. ما گاهی از آن‌همه خسّت و از آن‌همه عقده‌ی کارخانه‌داران تعجب می‌کردیم. خوب می‌فهمیدیم که ما مجبوریم، خوب می‌فهمیدیم که با بسیار مزد کم کارهای بسیار شاق هم می‌کنیم، اما آن‌قدر سخت‌گیری آن‌ها را نمی‌فهمیدیم. ما رقیب تجاری آنان  نبودیم، ما کارگر مفت و پناه‌برده به آنان بودیم. از صبح تا شب می‌دویدیم، اما حتا یک دقیقه هم ما را نمی‌گذاشتند که وقفه بگیریم. گاهی دست و پا و کمر ما به کلی بی‌حس می‌شد. حتا در زمان‌هایی که برق می‌رفت، کاری می‌کردند که ما بی‌کار نمانیم. می‌گفتند که برویم کارخانه را جارو کنیم یا سطل آشغال را خالی کنیم. حتا این کارها که تمام می‌شد و در کارخانه دیگر کار نمی‌ماند، می‌گفتند که برویم دفترشان را تمیز کنیم.»

این‌ها کار نبوده است، اما صاحبان کار دیده نداشته‌‌اند که یک کارگر بی‌پناه دو دقیقه دم راس کند. «آنان شبیه زندانبان‌های کار اجباری بودند که ما را به چشم مجرمانِ محکوم به کار شاقه می‌دیدند و دو دقیقه تعطیلی ما را بخشی از جرم حساب می‌کردند.»

در کارخانه‌ها اما تنها به کارِ کارگر کار نداشته، به همه‌چیز آنان کار داشته‌اند. علی می‌گوید در روز اولی که خودش را معرفی کرده و نامش را گفته است، صاحب کارخانه گفته نام او زشت است و از آن بعد او را با نامی که خودش گذاشته بوده، صدا می‌کرده است.

یک روز که علی را با نام دیگر صدا کرده، خانم علی از او پرسیده که چرا با نام خودت صدا نمی‌کند. گفته نامی به این قشنگی که عیب و عار نیست. اما علی روز بدش را می‌بیند، سر پایین می‌اندازد و می‌گوید به صاحب کار چیزی نگوید. به خانمش می‌گوید یادت است که برای یک لقمه نان دخترک یک‌ونیم ساله‌ی ما از صبح تا شب پشت دروازه‌ی قفل‌شده تنهای تنها خواب می‌رود، کل روز خبر نیستیم که نان دارد یا نه، آب دارد یا نه، دق کرده، گریه کرده و چه شده است. نام من مهم نیست، بگذارد یک لقمه نان پیدا کند.

اما صاحبان کارخانه‌ها تنها به ندادن تعطیلی و حتا تغییر نام کارگران‌شان قناعت نمی‌کرده، گاهی در اتاق شخصی آنان هم دست می‌برده‌اند.

علی می‌گوید یک روز رفته اتاق، دیده که اتاق‌شان به کلی به‌هم‌ریخته است. حیران می‌ماند که اتاقش را چه شده است. به تمام وسایل او دست زده بودند. به لباس و حتا به عکس‌های شخصی او دست زده بودند.

علی می‌رود از مدیر کارخانه می‌پرسد که اتاقش را چه شده، آیا دزد آمده بوده؟ مدیر می‌گوید دزد کجا بوده، خود او برای کنترول کارخانه، داخل اتاق شخصی علی شده و وسایلش را زیر و رو کرده است.

وقتی که علی می‌پرسد چرا این‌طوری می‌کند، طرف گفته است که او مدیر کارخانه است و حق دارد که اتاقش را بگردد. گفته یک کلید از خانه‌ی او هم دارد که هر وقت دلش شد برود و تمام خانه را بگردد.

علی می‌گوید یک عکس از ملافیض‌محمد کاتب هزاره در دیوار خانه‌ی او نصب بوده و مدیر ساختمان یکی هم همان عکس را پاره کرده بود. وقتی که از مدیر پرسیده عکس را چرا پاره کرده است، با تحقیر و تمسخر گفته «اون پیرمرد خرفت چیت می‌شد، بابابزرگت بود؟»

علی از نانوایی تا کارخانه، تمام بدبختی‌های ایران را تحمل کرده، به این امید که حداقل تا زمانی‌که طالبان حاکمان کشور است، به افغانستان برنگردد. اما روزهایی که جنگ شروع می‌شود و بدبختی از نو شروع می‌شود، دیگر فرصت ماندن نداشته است.

در جنگ و پس از جنگ

تا پیش از جنگ بسیاری از مهاجرین بدبختی‌شان را حدنهایی حساب می‌کرده‌اند. اما وقتی که جنگ شروع می‌شود، مهاجرین می‌بینند که بدبختی تازه شروع شده است.

علی می‌گوید وقتی که جنگ شروع شد، چندبار بسیجی‌ها به آپارتمانی که ما می‌نشستیم هجوم آوردند. «در یک آپارتمان ۱۲ طبقه بودیم که ۷۲ واحد داشت. دستور تخلیه‌ی تهران داده شده بود و به جز من و خانواده‌ام، دیگر هیچ‌کسی آن‌جا نمانده بود. یک شب بسیجی‌ها هجوم آوردند به آپارتمان. در می‌زدند، می‌خواستند مرا ببرند و اخراج کنند. خانمم گفت در را باز نکنم، من اما در را باز کردم. فهمیدم که اگر در را باز نکنم بالاخره وارد آپارتمان می‌شوند. من نگهبان بودم و توضیح دادم که مسوولیت دارد و این‌همه خانه این‌جا است. با صد عذر و زاری و پس از آن‌که با مدیر ساختمان تماس گرفتند، آن شب مرا نبردند. اما جنگ که تمام شد، یک شب دوباره همان بسیجی‌ها هجوم آوردند. ما پنهان شدیم و پیدا نتوانستند. اما به مدیر ساختمان هشدار داده بودند که باید مرا اخراج کنند. بسیجی‌ها به مدیر ساختمان گفته بودند که ماها جاسوس هستیم، لوکیشن صدا و سیما را ما مهاجرین فرستاده‌ایم و اگر ما را تحویل ندهد، خود مدیر به درد سر می‌افتد.»

پس از هشدار بسیجی‌ها مدیر به علی و خانواده‌اش گفته که حالا دیگر باید بروند. علی و خانواده‌اش چمدان‌شان را جمع می‌کنند و راهی سفر می‌شوند.

مردم و ملت

علی می‌گوید می‌دانسته است که زندگی در کابل آسان نیست، یک سال پنهانی در کابل بوده و سختی بسیار دیده بود، اما دیگر در تهران هم گذاره نمی‌شده است. «بدی کار این‌جا بود که بسیار بیش‌تر از پیش، نگاه مردم و ملت ایران هم به ما منفی و تحقیرآمیز و پر از اتهام شده بود. در آپارتمانی که من نگهبان بودم، دوست ایرانی‌ای داشتم که استاد دانشگاه تهران بود. همیشه رابطه‌ی محترمانه داشتیم. در زمان هشدار تخلیه‌ی تهران به شمال رفته بود، پس از جنگ وقتی که برگشت، در اولین دیدار، به جای سلام و علیک به من گفت که “همشهری این جرم‌تان دیگر بخشیده نمی‌شود. حالا دیگر جاسوسی هم می‌کنید شما نمک‌حرام‌ها”».

به گفته‌ی علی تقریبا عموم مردم، هرکس که مهاجر می‌دیده است، می‌گفته که جاسوسِ نمک‌حرام.

در راه

علی می‌بیند که از حالا دیگر مردم هم در نقش حکومت کار می‌کنند. با تهمت و اتهام هر برچسپی می‌زنند و حتا همین که دل‌شان خواست لت‌وکوب می‌کنند. آنان چمدان‌شان را می‌بندند و طرف مشهد حرکت می‌کنند.

در راه باربار بررسی شده است. علی می‌گوید آنان را به موتر نوع بس‌های مسافربری نمی‌بردند. می‌گفته که برای اتباع ممنوع است. او تاکسی دربست می‌گیرد و کرایه‌ی هر مهاجر دوبرابر بیش‌تر از مسافرین ایرانی بوده است. علی که سه نفر بوده، از تهران تا مشهد، در مجموع شش‌برابر یک مسافر ایرانی کرایه پرداخت کرده است. از دخترک کوچک او هم کرایه‌ی کامل، یعنی دوبرابر ایرانی‌ها کرایه گرفته است.

مساله اما تنها به کرایه ختم نشده است. ماموران ایرانی در راه مبایل‌های علی و خانمش را بسیار دیر و بادقت بررسی کرده‌اند. «تمام پیام‌رسان‌ها را یک‌یک و دانه به دانه بررسی کردند. دنبال سرنخی بودند که ثابت کنند ما جاسوس هستیم و بندی و بازداشت شویم. اما ما جاسوس نبودیم، چیزی اثبات نشد و بالاخره به مشهد رسیدیم.»

مهاجرینی که مبایل نداشته‌اند بسیار لت‌وکوب شده‌اند. «چند پسر جوان مبایل نداشتند. ماموران آنان را بسیار لت‌وکوب کردند. می‌گفتند در مبایل‌تان چه بود که نیاورده‌اید.»

در ترمینال مشهد که پایین می‌شوند، می‌خواهند یک‌راست به اردوگاه بروند. آنان معاش ماه آخرشان را از کارخانه نگرفته بودند. ماه آخر شده بود، اما هنوز معاش نگرفته بود که زیر فشار مدیر و ماموران، چمدان‌شان را بستند. در مشهد پول کم داشتند و تصمیم گرفتند که به جای هوتل، مستقیم به اردوگاه بروند. اما هوتلی نمی‌گذاشته که علی و خانواده‌اش به اردوگاه بروند. اجباری بوده که یک شب باید در هوتل بمانند و پول پرداخت کنند و بعد طرف اردوگاه بروند.

علی با هوتلی سروصدا می‌کند که در هوتل نمی‌رود. بعد به پولیس زنگ می‌زند که گیر دزد افتاده و به زور ازش پول می‌گیرد. پولیس که می‌آید، وقتی می‌بیند که دزد نیست، هوتلی است، چند لگد هم علی را می‌زند و می‌گوید هر چیزی که هوتلی می‌گوید، او مجبور و مکلف است که گوش کند.

در همان کم‌پولی، هوتلی از علی چهار میلیون تومان می‌گیرد، بعد علی به هوتل هم نمی‌رود و مستقیم می‌رود اردوگاه.

در اردوگاه

در اردوگاه اما فشار و تحقیر و لت‌وکوب بسیار بیش‌تر بوده است. از تهران تا مرز، مسیر طوری بوده که به تدریج فشارها بر مهاجرین بیش‌تر و بیش‌تر می‌شده است. از تهران فروش بلیت بس‌های مسافربری برای مهاجرین ممنوع بوده، در راه بررسی ماموران و کرایه‌های سنگین کمرشکن بوده، در اردوگاه اما لت‌وکوب و فحش هم اضافه شده است.

علی می‌گوید وقتی که در اردوگاه رسیدیم، گویا در راه خوش‌بخت بودیم. در اردوگاه بسیار وضعیت وخیم‌تر بود. ماموران ایرانی مهاجرین را می‌زدند، در پیش چشم زن و بچه‌شان به آنان فحش می‌دادند و حتا در آن روزهای گرم و شلوغ و در آن خستگی کمرشکن، مهاجرین را نمی‌گذاشتند که در سایه‌ی دیوار بنشینند.

«دو خانمِ خسته در سایه‌ی دیوار نشسته بودند، دو مامور همزمان سررسیدند، با خشم و داد به آنان فحش دادند که حق ندارند در سایه بنشینند.»

به گفته‌ی علی در اردوگاه، ماموران دنده‌ی برقی وچوب در دست‌شان است. پیر و جوان و زن و بچه نمی‌شناسند. هر کس که دم دست‌شان بیاید می‌زنند. «بچه‌های کوچک که گریه می‌کنند، ماموران داد می‌زنند و با خشم فحش می‌دهند که این توله‌های سگ، این پدرسگ‌ها، این عوضی‌ها از کی است، جمع کنید گریه نکنند. یک بچه‌ی هفت‌هشت‌ساله از صف بیرون شده بود. ماموری آمد مثل گرگی که به طعمه حمله کند، با خشم از پشت گردنش گرفت و بین مردم انداخت. من هفت هشت نفر دست و دماغ‌شکسته دیدم که ماموران زده بودند.»

علی می‌گوید در اردوگاه ماموران ایرانی از بس که کودکان را با شلینگ می‌زنند، دخترم روانی شده است. شب‌ها کابوس می‌بیند. از خوابش بلند می‌شود، جیغ می‌زند که «نزنید نزنید.» در خوابش جیغ می‌زند که «بابا فرار کن، می‌زنه.»

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید