اسلایدر • روایت • گزارشها

سرگذشت دو شکست؛ شکستن سد و افتادن در باتلاق

نویسنده: امین رفعت، دانش‌آموختۀ ادبیات فارسی

اشاره: هدف این نوشته بیان واقعیت‌های تلخی است که در نهادهای علمی و اکادمیک کشور جریان دارد؛ نهادهایی که توقع می‌رود به شایستگی، توانمندی و درایت احترام بگذارند و تنها معیارهای گزینش‌شان باشند تا بتوانند آیندۀ علمی این کشور را تضمین کرده و افراد باسواد و آگاه را به جامعه عرضه کنند. برخوردهای غیرعلمی، متعصبانه، نژادپرستانه و قوم‌گرایانه در آن راهی نداشته باشد و فساد، از هرگونه‌اش که باشد، در این نهادها جایی نداشته باشند. همچنین، از طریق دانشگاه و نهادهای آموزشی دیگر، به کمرنگ کردن این معضلات اساسی جامعه بپردازند که این تنها راه نجات و تنها مسیر درمان این جامعۀ چندپارچه و زخمی است. این نهادها، به مثابۀ نمکی باشند که کل جامعه را از فساد و تباهی نجات بدهند، نه این‌که خود تا خرخره غرق در فساد و تعصب و قوم‌گرایی باشند. به تعصبات قومی، زبانی، حزبی، گروهی و سمتی دامن بزنند و این مرض‌های ویرانگر را از این طریق، نسل‌اندرنسل در جامعه تزریق و بازتولید کنند.

دبیر ویژه نامه

۱

آنچه می‌خواهم پیش از توضیح اصل ماجرا بیان کنم این است که به نظر شخصی خودم «زندگی؛ جنگ است.» یعنی می‌توان با استفاده از استعاره‌های مفهومی زندگی را با جنگ معنی کرد و ابعاد آن را تجزیه و تحلیل کرد. در هر جنگ به همان اندازه که احتمال پیروزی وجود دارد به همان میزان احتمال شکست نیز وجود دارد. منظورم از این سخن، این است که اگر جزئیات متن شما را اندوهناک می‌کند به این معنی نیست که شما بی‌انگیزه شوید و دست از مبارزه بردارید. هدف نوشته این نیست که شما امکان راه‌یافتن به دانشگاه‌های دولتی را استفاده نکنید بلکه هدف این است که به‌عنوان یک‌ هزار‌ه‌تبار با پیچ‌وخم‌های این مسیر آگاه باشید. در کشوری مثل افغانستان راه‌یافتن یک هزاره به‌عنوان کادر علمی در دانشگاه‌های دولتی تنها مسئلۀ تحصیلات عالی، شرایط لازم و درست پاسخ ‌دادن پرسش‌های آزمون کادری نیست. تا اینجا همه به موفقیت پیش می‌آیند، سنگلاخ‌ها و پیچ‌وخم‌های دیگر شروع می‌شوند که مختص به نامزدان هزاره بوده و عبور از این مسیر را تا سرحد ناممکن دشوار می‌سازد.

در زمستان سال ۱۴۰۱، دیپارتمنت پارسی دو بست استادی به اعلان داد. به خاطر کم‌کاری‌های مدیریت برنامه‌های ماستری دانشکدۀ ادبیات دانشگاه کابل، تا آن زمان سند دورۀ ماستری‌ام را نگرفته بودم و نتوانتسم در این پروسه شرکت کنم. دو هفته بعد، دیپارتمنت پارسی دانشگاه کابل پنج بست دیگر را اعلام کرد. در کل، هفت بست به اعلام رفته بود. این تعداد، چانس پیروزی را بیشتر می‌کرد.  با تنی چند از هم‌دوره‌ها، پس از دو هفته سرگردانی و دویدن، موفق شدیم جدول فراغت‌مان را روانۀ تحصیلات عالی کنیم؛ لذا اسناد خود را تأیید و در برنامه کادری دانشگاه کابل ثبت نام کردم.

در ابتدا برای هفت بست استادی، حدود چهل نفر وارد رقابت شدیم. ادارۀ دانشکده، منابع امتحان را معرفی کرد. پس از کش‌وقوس‌های بسیار، به تاریخ ۹ ثور ۱۴۰۲ امتحان زبان انگلیسی برگزار شد که تا حدی شفاف بود. از بین نزدیک به چهل نفر، فقط چهار نفر در امتحان انگلیسی و دو نفر دیگر به زبان عربی موفق شدیم. یکی دو نفر دیگر پس از شکست از زبان انگلیسی، با استفاده از زدوبندهای شخصی‌، خلاف قانون دوباره به دیپارتمنت عربی رفتند آزمون زبان عربی را گذراندند و خود را به مرحلۀ امتحان تخصصی رساندند. یک نفر دیگر نیز با مکتوب رئیس‌الوزرا خیلی ناوقت، پس از این‌که مهلت ثبت نام تمام و امتحان زبان بین‌المللی گرفته شده بود، به ما پیوست.

نامزدانی که تا این مرحله به صورت قانونی پیش آمده بودند، چهار نفر هزاره بودیم. دیگران از مسیرهای دیگر به ما پیوستند. نظر به قانون تحصیلات عالی افغانستان، فاصله بین امتحان زبان بین‌المللی و امتحان تخصصی نباید اضافه‌تر از یک هفته باشد؛ اما امتحان تخصصی ما پنج ماه دیگر طول کشید؛ چرا؟ دو دلیل داشت؛ یکی این‌که دوستان آمر دیپارتمنت فارسی دری (آن زمان خواجه محمد نیستانی)، در دیپارتمنت و کمیتۀ امتحان حضور نداشتند؛ دوم، نصف کامیاب‌شوندگان در آزمون زبان بین‌المللی، هزاره بودند. از این رو، او به تنهایی نمی‌توانست جلو ورود این‌ها را بگیرد. این‌که این دلایل را ذکر می‌کنم، در ادامه، به این می‌پردازم که چگونه این ادعا درست است.

این پنج ماه دشوارترین لحظات زندگی‌ام بود. برای آمادگی بهتر، کارم را رها کردم. منابع امتحان را یکی پی دیگر خلاص می‌کردم و از نظر دانشی آماده‌تر می‌شدم. ماه‌های اول، سرشار از اضطراب و هیجان بودم. هر منبعی را که برای بار چندم تمام می‌کردم، لبریز از شوق و هیجان می‌شدم؛ ولی نسبت به تأخیر امتحان و شفافیت پروسه تردید داشتم. طی این مدت، تمام اتفاقاتی که از آن‌ها می‌ترسیدم، یکی‌یکی به وقوع پیوستند:

الف. تغییر منابع امتحان

وقتی زمان امتحان مشخص شد، سه روز مانده به امتحان تخصصی، منابع امتحان تغییر کردند؛ تغییراتی که می‌توانست انگیزۀ دست‌اندرکاران را  به آفتاب بگذارد و طشت رسوایی‌شان را از بام بیندازد. به طور نمونه، کتاب «گزیدۀ نثر سجع‌دار و فنی پارسی دری» نوشتۀ پوهاند سید علی‌محمد اشراقی، استاد دانشکدۀ ادبیات، از فهرست منابع امتحان تخصصی حذف شد و به جای آن، جزوه‌ای تحت نام «نثر مصنوع و متکلف»، از یکی از استادان دانشگاه بغلان وارد منابع امتحان تخصصی شد. جالب این‌که این جزوه در کتاب‌فروشی‌ها و انتشارات وجود نداشت. آنچه در عین آزاردهندگی مضحک بود، این بود که صاحب جزوه، آن را زیر نظر استاد اشراقی کار کرده بود. یعنی کتاب خود استاد اشراقی که سال‌ها در دانشگاه کابل و دیگر دانشگاه‌ها تدریس می‌شد، از نظر دست‌اندرکاران نامعتبر تشخیص داده شد؛ اما جزوه‌ای که زیر نظرش کار شده بود، معتبر اعلام شده بود. پشت پردۀ این تغییرات هدفمند، غیرعلمی و متعصبانه، دکتر عبدالقیوم قویم، استاد بازنشستۀ دانشکده و فعلاً بازگردانده شده، بود و خواجه‌محمد نیستانی، استاد و آمر دپیارتمنت دری و دارودسته‌اش در بخش عملی و تطبیق این هدف، قرار داشتند.

همچنین، کتاب «در شناخت فردوسی و شاهنامه» نوشتۀ داکتر محمدیونس طغیان ساکایی، استاد بازنشستۀ دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه کابل، را نیز از فهرست منابع امتحان تخصصی حذف  کردند و به جای آن جزوۀ دست‌نویس خود خواجه‌محمد نیستانی را جایگزین کردند. این درحالی بود که تخصص، سابقۀ تدریس، پژوهش، رتبۀ علمی و آثار دکتر ساکایی، در حوزۀ شاهنامه‌پژوهی و دیگر بخش‌ها، برای همۀ استادان و دانشجویان این دانشکده اظهرمن‌الشمس است که بیشتر است. نیستانی، پس از یک عمر بودن در دانشکدۀ ادبیات و تکیه زدن به کرسی استادی، فقط همین جزوۀ دست‌نویس و دو جزوۀ مشابه را دارد که هیچ کدام، هیچ وقت تبدیل به کتاب نشدند. برای این که سخن طولانی نشود، از ذکر نمونه‌های دیگر می‌گذرم.

ب. تغییر اعضای کمیتۀ امتحانات

در این پنج ماه، تغییرات دیگری نیز اتفاق افتاد. از جمله تغییرات اساسی در اعضای کمیتۀ امتحانات. پوهاند علی‌محمد اشراقی را از کمیتۀ امتحانات حذف کردند و صدیق‌الله کلکانی را جایگزین کردند. همچنین، داکتر سید اکرام‌الدین حصاریان، که بازنشسته بود، دو باره باز گرداندند و در رأس کمیتۀ امتحانات قرار دادند. خواجه‌محمد نیستانی که هنوز رتبۀ علمی‌اش «پوهنمل» است و درجۀ تحصیلی‌اش هم ماستر و کارنامۀ پژوهشی‌اش را هم که گفتم، نیز عضو کمیتۀ امتحانات شد و صلاحیت یافت تا از ده منبع امتحان، چهار منبع را خودش نمره بدهد. این درحالی بود که اشراقی را با رتبۀ علمی بلندتر و دستاورهای علمی بیشتر، از کمیتۀ امتحانات حذف کردند.

ج. تقلیل بست‌ها

تغییر هدفمند دیگری که طی این مدت آوردند، تقلیل بست‌های اعلام‌شده بود. نیستانی برای خوش‌خدمتی به اربابانش، هفت بست کادری دیپارتمنت پارسی دری را به یک بست تقلیل داد. پس از روی کار آمدن طالبان، بیش از دوازده نفر از استادان دیپارتمنت پارسی مجبور به ترک وظیفه و جلای وطن شدند. ادارۀ طالبان در ابتدا قبول کردند که از این میان، هفت بست را پر می‌کنند. نیستانی که در رأس دیپارمنت فارسی دری بود، مانع این کار شد. او به ریاست دانشگاه و وزارت تحصیلات عالی گزارش داد که محصل ادبیات پارسی دری کم شده و دختران دیگر درس نمی‌خوانند، لذا جذب هفت استاد برای این دانشکده اضافی است. یک بست کافی است. بدین‌سان، او حاضر شد که بست‌های دیپارتمنت کم شوند؛ اما داوطلب هزاره راه پیدا نکند.

د. جریان آزمون

سرانجام در نیمۀ دوم ماه سنبله امتحان تخصصی برگزار شد. بعضی‌ها با درکِ وضعیت، از امتحان انصراف دادند؛ چون نتیجه پیش از پیش معلوم بود. برای این‌که جعل و خیانت مشروعیت پیدا کند، امتحان نمادین برگزار شد. ظاهراً هیئتی از طرف طالبان آمدند و در صحنه حاضر شدند تا پروسه را نظارت کنند؛ اما نیستانی و دارودسته‌اش کارشان را کرده بودند و زمینۀ حذف دیگران و ورود فرد مورد نظرشان را فراهم کرده بودند. طالبی که به عنوان ناظر از وزارت تحصیلات عالی آمده بود، هنگام آزمون، آهنگ «د خپل سنگکی زما له چل…» را زمزمه می‌کرد و در کف سالن قدم می‌زد. معلوم می‌شد که او توان تشخیص درست و نادرستِ یک رشتۀ علمی را ندارد و نمی‌فهمد که این‌ها چه کرده‌اند و چه می‌کنند.

به‌هرصورت، امتحان سپری شد و از بین ما شخصی موفق شد که حامیانش در درون کمیتۀ امتحانات زمینه را برایش فراهم کرده بود. ظرفیت، علمیت و توانمندی این استاد که فعلاً در کنار نیستانی کار می‌کند، برای استادان و دانشجویان این دپیارتمنت معلوم است. من چیزی نمی‌گویم.

از ماه دلو ۱۴۰۱ تا آخر ماه سنبله ۱۴۰۲خ. تمام توانم را برای ورود به این دانشگاه گذاشتم. از کار دست کشیدم، سرانجام نتیجه آن شد که گفتم. در این شکست، با خیلی چیزها آشنا شدم. جرم هزاره بودن را تا ته استخوان حس کردم و فهمیدم که هزاره‌ برای گرفتن حقوق خود باید در چند جبهه بجنگد. تنها پشتون‌ها نیستند که حقوق ما را نادیده می‌گیرند. هزاره‌ها پس از شکست سد پشتون‌ها، با باتلاق‌ جدی‌تری مواجه هستند که اغلب هزاره‌ها هنوز هم این را نمی‌فهمند. تاجیک‌های هم‌زبان ما در نهادهای دانشگاهی، با تمام توان با حقوق ما بازی می‌کنند.

۲

شکست قبلی، با آن سرنوشتی که ذکر شد، آن‌قدر درهمم کوبید که تا هفت ماه دیگر نتوانستم بر خود مسلط شوم. روحیه‌ام به سختی خرد شده بود و در خواب و بیداری ماجرای خیانت دانشگاه کابل از پیش چشمم عبور می‌کرد. به شدت بدبین و بدخلق و ناامید بودم. سرانجام با آغاز سال ۱۴۰۳ خورشیدی وضعیتم رو به بهبودی می‌رفت. در ماه ثور سال ۱۴۰۳خ. دانشگاه غزنی یک بست کادری دیپارتمنت ادبیات دری را اعلام کرد. یکی از دوستانم عکس آگهی را برایم فرستاد، در ابتدا بی‌خیالش شدم. با خود گفتم، به قول همان ضرب المثل هزارگی «از یک دیگ یک سرماغ بس است.» هنوز کابوس و کسالت دانشگاه کابل در وجودم نمرده است. در این مدت همان‌قدر که به اشتراک نکردن فکر می‌کردم به همان اندازه به اشتراک کردن فکر می‌کردم.

در دوران جمهوریت، امتحانات کادری دانشگاه غزنی در دانشگاه تعلیم و تربیۀ کابل برگزار می‌شد و راه‌یافتن به دپیارتمنت پارسی دانشگاه غزنی از طریق دانشگاه تعلیم و تربیه رشتۀ دراز دارد که پرداختن به جزئیات آن را لازم نمی‌دانم؛ اما در دوران طالبان، در دانشگاه پکتیا برگزار می‌شود. بعد از کلنجارهای فراوان با خودم، در آخرین روز مهلت ثبت‌نام، روانۀ ولایت باستانی غزنی شدم. اسنادم را به دانشگاه غزنی تحویل دادم و فرم ثبت نام را پر کردم. استخبارات طالبان استعلامی به ولسوالی میرامور، زادگاهم، فرستاد تا مطمئن شود که در دوران جمهوریت کاره‌ای نبوده‌ام. این هم، یک هفته بعد، به خیر گذشت.

برعکس سال گذشته، این بار به خاطر عضویت در کادر علمی دانشگاه غزنی، تدریس در مکتب را ترک نکردم. گاه و بیگاه از هر فرصتی استفاده می‌کردم و پنهان از همه منابع را می‌خواندم. انگیزۀ پارسال را نداشتم. نومیدی مخفی ته ذهنم خفته بود، ولی با سخت‌جانی، روی زبان انگلیسی و منابع تخصصی، بی‌وقفه کار می‌کردم.

سرانجام، در نیمۀ دوم سرطان ۱۴۰۳خ. همزمان با شروع امتحانات نیمۀ اول سال تعلیمی مکاتب، اطلاع یافتم که امتحان کادری در دانشگاه پکتیا شروع می‌شود. دانشگاه پکتیا، فاصلۀ امتحان زبان و امتحان تخصصی را یک روز ذکر کرده بود و از این بابت خوشحال بودم که این بار، پنج ماه تأخیر ندارد.

با یکی از دوستانم هماهنگی کردم و پس از چاشت یک روز گرم و شلوغ، کابل را به مقصد پکتیا ترک کردیم. پس از دوونیم ساعت از ولایت سرسبز لوگر عبور کردیم و به پکتیا رسیدیم. در آن‌جا در «کران هوتل» اقامت گزیدیم و سه شبانه‌روز ماندیم. روزها هر دوی ما به محیط دانشگاه می‌رفتیم و منابع را میخواندیم. ناوقت شب به هوتل بر می‌گشتیم. کلاه‌پشتی ما پر از منابع بود و در محیط دانشگاه نزدیک نمی‌نشستیم که مبادا صحبت‌های خصوصی وقت ما را بگیرد.

سرنوشت عجیب آزمون زبان

امتحان زبان را سپری کردیم و هردو در صدر قرار گرفتیم. ۲۴ نامزد سر یک بست رقیب بودیم. منتها، مشکلی که در آن‌جا بود، این بود که در بخش زبان همه را کامیاب کردند. حتی همان افرادی را که قادر نبودند نام‌شان را به انگلیسی بنویسند. وقتی این وضعیت را دیدم، نسبت به شفافیت پروسه مشکوک شدم. روز بعدش خبر شدم که معاون علمی دانشگاه غزنی از طالبی حمایت می‌کند که سال‌ها پیش، از دپیارتمنت پارسی دری دانشگاه غزنی فارغ شده و سال‌ها در صفوف طالبان بوده است. او گفته بود، اگر فرد مورد نظرش کامیاب نشود، همه باید ناکام بماند و پروسه به دور دوم کشانده شود. در بین رقبای ما افراد تاجیک‌تبار از بدخشان و تخار و جاه‌های دیگر نیز وجود داشتند، باز هم هزاره‌ها زیاد بودند، هم از نظر درجۀ تحصیل و هم از نظر تعداد. پشتون‌های باسواد نیز در جمع ما وجود داشت. یکی از آن‌ها هم‌صنفی دورۀ ماستری‌ام بود که هنوز از رسالۀ ماستری‌اش دفاع نکرده بود.

همه را ناکام اعلام کردند

روز موعود فرار رسید. قرار بود امتحان تخصصی ساعت هشت صبح برگزار شود؛ ولی تا ساعت یک بعد از ظهر، از این ساختمان به آن ساختمان منتقل شدیم و آیات و احادیث شنیدیم. گرمی و اضطراب سختی را تحمل کردیم. تشنه و گرسنه، همچنان منتظر آیندۀ نامبهم. سرانجام، آزمون برگزار شد و همان حرف معاون علمی دانشگاه غزنی به کرسی نشست. شخص مورد نظر او که کامیاب نشد، دانشگاه همه را ناکام اعلام کرد.

طرح سؤال‌های نادرست

در این آزمون، متوجه دو نکته شدم که ذکر آن‌ها خالی از لطف نیست؛ یکی این‌که سؤالات نادرست طرح شده بودند و ما را مشکوک می‌کردند. به طور نمونه، یکی از منابع، کتاب «گسترۀ نقد ادبی» نوشتۀ حشمت‌الله سحاب بود. کسانی که این کتاب را مطالعه کرده‌اند، می‌دانند که در درون آن چه جریان دارد، من قضاوت نمی‌کنم. در متن این کتاب آمده است که نقد نو پس از سال‌های ۱۹۴۵م. عرض اندام کرد؛ ولی اعضای کمیتۀ امتحانات دانشگاه پکتیا سؤال آورده بودند که  «نقد نو در کدام دهۀ قرن نوزدهم میلادی عرض اندام کرد؟» کسی که منبع را خوب خوانده بود، می‌دانست که سال ۱۹۴۵ مربوط به قرن بیستم می‌شود، نه قرن نوزدهم. در جواب این سوال حق داشتیم، بین عدد یک الی نه یکی را انتخاب کنیم. سؤالات دیگر نیز با همین باریکی و غلطی علمی آغشته بودند.

منبع دیگر، کتاب «بدیع» نوشتۀ استاد علی‌محمد اشراقی بود. سؤال آورده شده بود که انواع جناس ناقص را با ذکر نمونه‌های شعری توضیح دهید. استاد اشراقی حدود هفت تا هشت نوع جناس ناقص را در کتاب آورده است که حدود چهار صفحۀ کتاب را احتوا می‌کند. حفظ این چهار صفحه و نوشتن آن برای یک سؤال آن هم در محدودیت زمانی آزمون، ناممکن بود. جز دستپاچگی حاصل دیگری نداشت.

نکتۀ دیگر، سؤال‌های خانه‌خالی بود که بیش از حد باریک و توأم با خطاهای شناختی بودند و از کتابی طرح شده بودند که حجم آن سیصد الی چهار صد صفحه بود. این مسائل، بار دیگر مرا به پرتگاه شکست برد و به این نتیجه رسیدم که برگزاری چنین امتحاناتی، خاک به چشم‌زدنی بیش نیست. چیزی جز مشروعیت بخشیدن به تعصب و خیانت، ثمری در راستای بالندگی علمی در افغانستان ندارد. برگزارکنندگان در پی آگاهی و دانش نامزدان نیستند تا افراد شایسته‌تر را انتخاب کنند و به دانشگاه‌ها بفرستند. آن‌ها تا خرخره در تعصب، فساد و تباهی غرق‌اند و منافع سمتی و قومی‌شان را دنبال می‌کنند.

پس از پایان امتحان، کسی منتظر اعلان نتیجه نماندند و هر کسی به سمت ولایت‌های‌شان رفتند. شام آن روز، وقتی به کابل رسیدیم، نتیجۀ امتحان همگانی شد. کاندید مورد نظر معاون علمی دانشگاه غزنی در امتحان تخصصی صفر گرفته بود و متباقی نیز ناکام مانده بودند و امتحان به دور دوم رفت.

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید