ادبیات • فرهنگ و هنر • گفت‌وگو و ترجمه

محقق پرتلاش و خستگی‌ناپذیر

گفت‌وگو با داکتر محیی‌الدین مهدی، سیاست‌مدار و پژوهشگر حوزۀ تاریخ در مورد آثار و کارنامۀ پژوهشی حسین‌ نایل، عضو پیشین اکادمی علوم افغانستان

گفت‌وگو کننده: عصمت الطاف

عصمت الطاف: جناب داکتر، هفته‌نامۀ جادۀ ابریشم در ادامۀ پرونده‌هایی که در مورد شخصیت‌ها، رخدادها و مسائل مختلفِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی افغانستان کار می‌کند، این بار، به کارها و کارنامۀ پژوهشی و فرهنگی زنده‌یاد حسین نایل، عضو پیشین اکادمی علوم افغانستان، پرداخته است تا ادای دینی باشد در برابر تلاش‌های خستگی‌ناپذیر آن شخصیت علمی و فرهنگی جامعۀ ما. سپاسگزارم که به ما افتخار بخشیدید تا در خدمت شما باشیم و در مورد زنده‌یاد حسین نایل و کارنامۀ فرهنگی و پژوهشی او، و همچنین، مسائل دیگر صحبت کنیم. در نخست، می‌خواهم بپرسم، با نایل و کارهای علمی و فرهنگی او چه زمانی و چگونه آشنا شدید؟

داکتر محیی‌الدین مهدی: سال ۱۳۷۳ش. بود که به دیدار مرحوم سرمحقق محسن فرملی، رئیس وقتِ اکادمی علوم رفتم. در دفتر ایشان چند تن از اعضای آن نهاد علمی حضور داشتند. فرملی یکی‌یکی آن‌ها را به من معرفی کرد. یکی از آنان مرحوم حسین نایل بود. اتفاقاً از میان آن چند تن، تنها با آثار نایل آشنایی داشتم. کتاب سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم را از دیوار «دموکراسی» به دست آورده و خوانده بودم. من که در آن زمان شیفتۀ تاریخ ادبیات و تذکره‌های فارسی بودم، سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم را یکی از بهترین نمونه‌های این نوع ادبی یافتم. از همان زمان تصمیم به گردآوری آثار دیگر نایل را گرفتم.

همان لحظه که فرملی او را به من و مرا به او معرفی کرد، از او دربارۀ سایر آثارش پرسیدم و وعده گذاشتیم که همدیگر را ببینیم؛ اما افسوس که شرایط بدِ امنیتی نیمۀ نخست دهۀ هفتاد، اجازه نداد تا به ملاقات آن فاضل دانشمند نایل گردم.

الطاف: زمینه و زمانۀ استاد نایل چیست؟ ویژه‌گی‌های این زمانه چه‌اند؟

داکتر مهدی: سوانح حیات مرحوم نایل، میان سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۷۶ ش. را می‌توان به سه دورۀ نسبتاً متمایز تقسیم کرد:

الف. از تولد تا ورود به دانشگاه کابل (۱۳۱۰ تا ۱۳۴۶ش.)

سی سال نخست حیات نایل مصادف با عصر استبداد خاندان نادری است. او که بنا به نقل زندگی‌نامه‌نویسانش‌ـ از ستم کوچی‌ها، از زادگاهش (بهسود) به کابل فرار کرده بود، در این‌جا طعم استبداد سیاسی، تحقیر و تعصب قومی را می‌چشید. این دوره مقارن است با حکومت هاشم‌ خان که اساس آن را «قوم‌محوری» تشکیل می‌داد. هزاره‌ها در آن حکومت کم‌ترین سهمی نداشتند. برای مدتی، زبان آنان ـ یعنی فارسی ـ نیز از مکاتب و ادارات بیرون رانده شد.

به نظر می‌رسد شخصیت فکری نایل در همان زمان شکل گرفته است. او با مطالعۀ کتاب سراج‌التواریخ، ستم تاریخی‌‌ای را که بر مردم هزاره و دیگر اقوام روا داشته شده بود، با جزئیات دریافت و آن‌قدر در آن کتاب فرورفت که می‌توان گفت، از نخستین کسانی بود که سراج‌التواریخ را معرفی کرد. کتاب دو جلدی اعلام سراج واکاوی او در جزئیات این کتاب را نشان می‌دهد.

بی‌گمان، همین دو امر ـ ‌ستم کوچی‌های افغان و مطالعۀ کتاب سراج‌‌التواریخ ـ سبب شد که او اهّم کار خود را بر «هزاره‌شناسی» متمرکز سازد.

ب. نایل دانشجوی علوم انسانی بود که در نظام سیاسی‌ـ‌اداری افغانستان ریفرمی رونما گردید و از سال ۱۳۴۴ ش. دهۀ دموکراسی آغاز گردید. برای اولین بار، حکومت از سلطنت جدا شد؛ مقام صدارت به شخصی بیرون از خانوادۀ شاهی تعلق گرفت؛ قوای سه‌گانه از هم جدا گردید؛ آزادی‌های نسبی در تشکیل احزاب و انتشار روزنامه‌ها، جراید، مجلات و مطبوعات روی کار آمد.

این دوره، مقارن است با نخستین قلم‌فرسایی‌های نایل. مقالات او در مطبوعات و به‌صورت مستقل به شکل جزوات به طبع رسیدند و نامش در فهرست اسامی نویسندگان درج گردید.

ج. نایل ۲۴ سال اخیر عمر خود را بار دیگر در نظام‌های استبدادی سپری کرد؛ دورۀ دموکراسی «دولت مستعجل» بود که بعد از یک دهه به ‌دست سردار محمدداوود منقرض شد. داوود نه‌تنها به دموکراسی نوپا پایان داد، بلکه سنت استفاده از سلاح برای دستیابی به قدرت را به کشور باز گردانید. خودش و جانشینانش، یکی پی دیگر با زور کنار زده شدند.

بااین‌حال، نایل وارد دستگاه رسمی کشور گردید و بنا به شایستگی، به مقام استادیاری دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی برگزیده شد؛ یعنی او وارد مرحلۀ جدیدی گردید که پس از آن، نوشته‌ها و تألیفاتش از اعتبار اکادمیک برخوردار گشت. اکثر آثار نایل در این دوره نگاشته شده‌اند.

الطاف: نایل بخشی از عمرش را در ادارات افغانستان، به عنوان کارمند، صرف کارهای اداری کرد. مدتی در دانشگاه کابل درس داد و سپس، سیزده سال هم عضو اکادمی علوم افغانستان بود و در این مدت و پس از آن ‌که بازنشسته شد، کارهای علمی و پژوهشی‌ انجام داد. می‌خواهم بپرسم، پژوهش‌های نایل چه ویژگی‌هایی دارند و این آثار، از چه نگاهی حایز اهمیت‌اند؟

داکتر مهدی: به درستی نشان داده شده که کارهای نایل را می‌توان به دو بخش تقسیم نمود: تحقیق در ادبیات زبان فارسی و هزاره‌شناسی. به نظر من، بعد از خال‌محمد خسته، حسین نایل بزرگ‌ترین تذکره‌نویس سدۀ چهاردهم هجری شمسی است. کتاب‌های سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم و سخن‌سرایانی از سدۀ سیزدهم گواه این ادعایند. نایل در این دو اثر از سر زدن به هیچ منبعی فروگذار نشده و در عین پایبندی به اصول تحقیق نوین، به سنت تذکره‌نویسی و به کار‌گیری نثر رنگین ـ‌که لازمۀ آن فن ادبی است‌ـ عنایت داشته است. به‌نظر من، اگر نایل زنده می‌ماند و تاریخ ادبیات فارسی سدۀ چهاردهم افغانستان را می‌نوشت، اکنون دورۀ کاملی از «تاریخ ادبیات افغانستان» می‌داشتیم.

اما در عرصۀ هزاره‌شناسی، مهم‌ترین ممیزۀ کار نایل در بی‌طرف بودن او، و در منصف بودنش حین صدور حکم می‌تواند باشد. نایل در این عرصه ـ ‌در مقایسه با معاصرانش ‌ـ امتیاز دارد. شاید قضاوت دربارۀ «تبار هزاره» و «تاریخ اجتماعی ‌ـ سیاسی هزاره» دو معیار بسیار مناسب برای آزمایش این قضاوت باشد. البته داده‌های نوینِ آثار هزاره‌شناسی نایل بسیار و معتنابه است که این، خود امتیاز دیگر کارهای او می‌تواند باشد.

الطاف: چرا به نایل و کارها و نوشته‌های او بازگردیم و به باور شما، بازگشت به نایل چقدر می‌تواند ما را در فهم گذشته و حال یاری رساند؟

داکتر مهدی: من عمداً از بحث در مورد تبارشناسی و تاریخ سیاسی هزاره ـ که در سؤال قبلی مطرح بود ـ خودداری کردم؛ چون جای پرداختن به آن را در پاسخ به این سؤال می‌بینم.

جامعۀ روشنفکر هزاره، سال‌هاست که دچار چنددستگی و انقطاب می‌باشد. نخبگان فکری در ارائۀ روایت واحد از چیستی هزاره، اتفاق نظر ندارند. هویت هزاره میان «مغول‌هایی که قبل از تاریخ به ارگنه‌قون آمده‌اند» (چنان‌که محمدافضل ارزگانی ادعا می‌کند) تا «فرزندان بلافصل چنگیزخان» و تا «بومیان ایرانی که با مغول‌ها، ترک‌ها، تاتارها، سغدی‌ها و سایر گروه‌های قومی و نژادی اختلاط نموده‌اند»، یا چنان‌که عباس دلجو می‌گوید، «انسان هزاره» نوع مستقل انسانی است که بدون اختلاط با انسان‌های اطرافش رشد کرده تا به این‌جا رسیده، در نوسان است.

به نظر من، نایل سال‌ها پیش از این نظریه‌پردازی‌ها، حرف روشن و خلل‌ناپذیری را روایت کرده بود: «صرف نظر از اعتقاد بعضی از گزارش‌گران ـ که هزاره را بازماندۀ یکی از مهاجمین معروف می‌پندارند‌ ـ گروهی از دانشوران، پیشینه و سرشت و سرنوشت آنان را با تاجیکان یکی می‌دانند» (سایه‌روشن‌هایی از جامعۀ هزاره، صص ۲۸ و ۲۹).

نایل بعد از نقل دیدگاه‌های میخایل ویر آلمانی، دکتر جاوید، دکتر عمر صالح، موسیو فوشۀ فرانسوی و کنت کورس که همه بر سابقۀ حضور مردمانی که پدران و اسلاف هزاره‌ها بوده‌اند، تأکید دارند، چنین می‌نویسد: «از اظهارات موسیو فوشه دربارۀ مسئلۀ اتنیک و سابقۀ اقامت هزاره‌ها در سرزمین هزاره‌جات و نیز اشارات میخایل ویر، دانشمند زبان‌شناس آلمانی، در این باره، و یادکردهای پژوهشگرانی ـ از جمله پوهاند عبدالحی حبیبی ـ و شواهد عقلی و نقلی دیگر که تمامیت آن‌ها در این‌جا میسر نیست، سستی گفتار پندارگرایان آشکار می‌گردد و دیوارهای سست‌بنیاد اعتقاد آنان به فرسایش و فروریزی مواجه می‌شود و دیرینگی و پیشینگی و دورنمای حیات اجتماعی و موجودیت و اسکان هزاره‌ها در ساحۀ مورد بحث، بیشتر به روشنی می‌آید.» (ص ۳۱).

من هیچ‌گاه در پی مقایسۀ خود با استاد نایل نبوده‌ام، به قول ادوارد براون که دربارۀ علامه شبلی می‌گوید: «او از اهل بیت است»، نایل در موضوع هزاره‌شناسی دانشی عظیم دارد.

بنده در مقدمۀ کتاب تبار و زبان مردم هزاره گفتم که «مغولی و ترکی دانستن هزاره با بومی بودن او در تضاد است». سخن همان است که نایل گفت: «دیرینگی، پیشینگی و دورنمای حیات اجتماعی و موجودیت اسکان هزاره‌ها در ساحۀ مورد بحث، بیش‌تر به روشنی می‌آید».

اخیراً موجی از نفرت و دویی‌پنداری میان برخی از ناآگاهان هزاره و تاجیک در صفحات مجازی برانگیخته شد و چندان که خواهی آب مراد به آسیاب دشمن مشترک هردو ریخته شد. در واقع، این موج را کسانی به راه انداخته بودند که از راه «به‌هم انداختن تاجیک و هزاره» امرار معاش می‌کنند. اگر روشنکفران هردو جامعه کمر همت ببندند و با تکثیر و تبلیغ آثار و افکار امثال نایل، یگانگی هویتی هزاره و تاجیک را به نمایش بگذارند، نه دشمنان این دو طایفه موفق به‌ به‌هم‌اندازی آنان می‌شوند و نه دوستان نادان آنان به بیهودگی در آتش نفاق می‌دمند.

باید دانست که از هر دو سو، دو دسته از مردم، آگاهانه به اختلاف میان تاجیک و هزاره دامن می‌زنند: ملایان نادان و نژادپرستان ناآگاه. دستۀ اول روایت‌های مختلف تاریخی را مقدس می‌شمارند و دستۀ دوم، به بزرگ‌نمایی و حتی معصومیت رهبران سیاسی می‌پردازند.

الطاف: چنان‌که شما نیز به خوبی اشاره فرمودید، نایل دو دغدغه را همزمان پی می‌گرفت؛ یکی دغدغۀ کار دربارۀ ادبیات زبان فارسی، شاعران و آثار آنان. در این قسمت، تلاشش بر این بود که شاعران و آثار ادبی‌ای را که به دست فراموشی سپرده شده‌اند و غبار زمان روی آن‌ها نشسته و یا در حال نشستن هست، از فراموشی و در واقع، از مرگ نجات بدهد و به جامعه و تاریخ ادبیات کشور معرفی و زنده کند. دیگری، دغدغۀ تاریخ، فرهنگ، جغرافیا، ادبیات و هویت هزاره‌ها را داشت. در این زمینه هم سعی‌ می‌کرد شخصیت‌های برجستۀ سیاسی، علمی، فرهنگی و ادبی آن‌ها را معرفی کند و آثارشان را به نسل خودش و نسل آینده، معرفی نماید. از آن‌جایی که شما آثار نایل را خوانده‌اید، می‌خواهم برداشت‌ها و یافته‌های شما را از آثار نایل داشته باشم.

داکتر مهدی: تاریخ ادبیات و تذکره‌نویسی دو نوع ادبی جداگانه‌اند که در امتداد همدیگر قرار دارند. تذکره‌نویسی فارسی ـ چنان‌که گلچین معانی در تاریخ تذکره‌های فارسی می‌گوید ـ پیشینۀ هزار ساله دارد. مناقب‌الشعرا اثر موفق‌الدین ابوطاهر خاتونی (از اواخر قرن پنجم هجری) قدیمی‌ترین نمونۀ آن است؛ اما تاریخ ادبیات‌نویسی کاری است نو که مستشرقین آن را بنا نهادند و ما با ترجمه‌های آن‌ها آشنا هستیم.

در تذکره، سوانح شاعر، نمونه‌های کلام او و مقام شاعری او محور بحث است. مسائل دیگر فرعی و در ضمنِ زندگی شاعر می‌آیند. حال آن که تاریخ ادبیات، انواع ادبی اعم از نثر و نظم را مورد توجه قرار می‌دهد. در این‌جا، رویدادهای ادبی در قید زمانی ارزیابی می‌گردد.

تذکره‌نویس «نثر رنگین» به کار می‌برد و با تضمین مصراع‌ها، بیت‌ها و نیم مصراع‌ و ترکیبات شاعران، کلام خود را مصنوع و مسجع می‌سازد. در حالی که نثر تاریخ ادبیات معمولاً ساده و بی‌آلایش است.

نایل در سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم و سخن‌سرایانی از سدۀ سیزدهم روش مختلط (در میانۀ دو شیوۀ ذکرشده) را به کار برده است؛ یعنی در کنار دقت، وسعت کاوش و بی‌طرفی، «زبان دو رنگ» او، مهم‌ترین ممیزۀ کتاب‌های مذکور است. کاش دست مرگ از گریبان او کوتاه می‌بود تا مجال نگارش تاریخ ادبیات افغانستان را پیدا می‌کرد.

اما کار نایل در عرصۀ هزاره‌شناسی، بی‌رقیب است؛ دو ثلث تألیفات او را بحث دربارۀ چیستی، سرزمین، رجال، تاریخ و ادبیات هزاره دربرمی‌گیرد. مقالۀ «پژوهشی در بازنمایی و بازشناسی آثار کاتب» یکی از کارهای تحقیقی شکوهمند نایل در زمینۀ معرفی یکی از بزرگترین چهره‌های فرهنگی هزاره است. در این ضمن، تمایل او به بازگویی تاریخ خون‌بار هزاره برملاست.

«یادداشت‌هایی دربارۀ سرزمین و رجال هزاره‌جات» کتابی است در سه بخش؛ جغرافیای هزاره‌جات، نویسندگان و آثار آنان، و رجال و شخصیت‌های هزاره. نایل نخستین کسی است که جغرافیای مناطق مرکزی افغانستان کنونی را با آن ‌همه دقت و پرداختن به جزئیات، معرفی کرده است. تصویری که او از واقعیت‌های اجتماعی، زیبایی‌های طبیعی و ستم سیاسی‌ هزارستان، کشیده است، بی‌پیشینه است.

بخش دوم کتاب سرزمین و رجال هزاره‌جات به معرفی نویسندگان هزاره و آثار مربوط به سرزمین هزاره‌جات اختصاص دارد. این بخش کتاب، یکی از بهترین و به یادماندنی‌ترین نوشته‌های نایل است. او با این کار خود، ده‌ها اثر نفیس و کمیاب را به خوانندۀ آثار خود معرفی می‌کند که در آن‌جا موارد زیر درخور ذکرند:

نایل کتابی را زیر عنوان «حوادث هزاره‌جات در سال‌های۱۱۶۰ ـ ۱۳۱۴ هجری قمری» معرفی می‌کند که خود آن را در سال ۱۳۵۵ ش. از کتاب سراج‌التواریخ کاتب استخراج کرده: «وقایع مربوط به هزاره‌جات در خلال این مدت، خاصتاً در روزگار سلطنت امیر عبدالرحمان خان، در قسمت‌های مختلف این کتابِ ۱۲۴۰ صفحه‌ای به تفصیل آورده شده است که خوانندۀ علاقه‌مند به این موضوع به مطالعۀ تمام آن مجبور می‌شود».

نایل این قسمت‌ها را بیرون‌نویس نموده و در ۴۱۸ صفحه به قطع ۲۰×۲۸ نوشته و ترتیب کرده، بر آن مقدمه و فهرست نگاشته و آمادۀ چاپ ساخته بود؛ اما چنان‌که او خود می‌گوید، دست‌نویس منحصربه‌فرد او در اختیار نویسنده بوده و تمنا می‌کند که «فرصتی به دست آید تا نسخه یا نسخه‌های دیگر از آن تهیه گردد و به دسترس متتبعان و طالبان موضوع قرار داده شود»؛ یعنی این کتاب در حیات مؤلف به چاپ نرسیده بود. ولی در سال ۱۳۷۲ش. «ارگان نشراتی سید جمال‌الدین حسینی» کتابی را زیر نام «وقایع هزاره‌جات ـ نوشتۀ ملا فیض‌محمد کاتب هزاره» چاپ و نشر کرد که محتوای آن همان چیزی است که نایل در «حوادث هزاره‌جات…» ذکر نمود. ناشر اجرای این کار را به خود نسبت داده و نامی از نایل نبرده است!

مرحوم نایل کتاب «نژادنامۀ افغان» را «اثری ناشناخته از کاتب» گفته است؛ ناشر دوم ـ که در مواردی بر آن اثر دست برد زده ـ نیز شناخت آن را کشف خوانده است! پیش از تذکر مریم میر احمدی (ناشر نخست کتاب) و پیش از اعتراف مؤدب‌السلطان مؤلف امان‌التواریخ (بر گنجانیدن نژادنامه در جلد پنجم کتاب خود)، نویسنده: یعنی کاتب در بخش دومِ جلد سوم سراج‌التواریخ در صفحۀ ۷۳ چنین نوشته بود: «و مقارن این حال، از مطلع فکر متین و رأی زرین اعلی‌حضرت پادشاهِ با داد و دین، شمار نفوس سکنۀ مملکت افغانستان طالع گردیده، فرامین و اشتهارات عدیده به صدور و انتشار پیوست و در تمامت ولایات و محال محاسب مأمور گشت و تمام نفوس را در قید حساب آورد و در پایان کار، دفترچۀ جداگانه به اسم دفتر نفوس قرار داده شد ـ‌ که ان‌شاءالله تعالی ـ به میزان تعداد آن در موقعش با جغرافیای خاص این مملکت و طوایف و قبایل و نسبت‌نامۀ افغان ـ چنان‌‌چه در صدر جلد اول وعدۀ ذکر آن داده شدـ به شرح می‌رود». و در صدر جلد اول، صفحۀ ۲۹ چنین نوشته بود: «… و وجه صحیح و مطابق واقعش به واسطۀ آلۀ پیمایش و غیرها با حدود منفصلۀ حالیه و نسب‌نامۀ طوایف افغان و تعداد نفوس ایشان علیحده ترتیب داده، ضمیمۀ اخیر کتاب نماید».

نایل زیرِ عنوان «انتقاد بر یک اثر آقای حبیبی از نگاه وحدت ملی»، بر کتاب تاریخ افغانستان در عصر گورگانی هند انتقاد شجاعانه‌ای به عمل آورده، از بی‌انصافی و مبادرت به «جعل تاریخی او» پرده برداشته است.

تیموریان هرات و گورکانیه یا بابریان که دو فصل درخشان تاریخ تمدن اسلامی را تشکیل می‌دهند، موجب افتخار و مایۀ مباهات شرق اسلامی ـ مخصوصاً فارسی‌زبانان ـ است. آثار علمی، هنری و آبادانی‌ای که از این دوره به جا مانده، شهرت عالم‌گیر دارند. از مدرسۀ گوهرشاد تا مصلی هرات (که به دستور عبدالرحمان خان نابود ساخته شد)، تا باغ‌های شهرآرا و جهان‌آرا و بابر، و تاج محل و لال‌قلعه، قلعۀ اکبر و اجمیر، و آثار بی‌نظیر سمرقند که مایۀ حیرت هر بیننده و باعث تحسین هر خواننده است، نمی‌توانند از نظر مورخ واقع‌بین پنهان بمانند؛ ولی مرحوم حبیبی اکثر آثار خود را با زهر تعصب آلوده و نام نامیمونی از خود به جا مانده است.

بر عکس قول حبیبی، مغول (نه مغول‌واله) نه‌تنها «مجموعۀ ظلم و قساوت و اخلاق ناپسندیده و خون‌خواری و وحشت» شمرده نمی‌شد، بلکه بنا به شهادت سید علی ترمذی پیر و مرشد «آخوند درویزه»، مغول به معنای فارسی‌زبان و به قول میرزا حیدر در تاریخ رشیدی، مغول به معنای اشراف و بادانش بوده است.

در عصر گورکانیه که هند از ترقی و رفاه بهره‌مند گشته بود، بعضی قبایل افغان ـ مقیم افغانستان تاریخی (از جنوب پشاور تا جنوب کویته) همواره از سر جهل و عناد به راه‌گیری کاروان‌ها و قطع طرُق، روزگار به سر می‌بردند و مورد ضرب و شتم حکومت آن زمان قرار می‌گرفتند. البته تعداد امرا، سرداران، نوابان و خوانین مأمور و معاش‌گیر افغان در دولت مغول بیش از آن است که در این‌جا ذکر گردد. یکی از مشهورترین آنان «خان ‌عالی‌مقام محمد خوشحال خان ختک» بود. او منصب خانی و مقام داشتن هزار نفر و گادی چهار اسبه از محیی‌الدین اورنگ زیب ( ۱۰۶۸ تا ۱۱۱۸ هـ.) داشت؛ اما در اواخر، اورنگ‌زیب از او دلگیر شد و مدت یک سال را در زندانش داشت. اورنگ‌زیب به جای او، هم برادرش و هم پسرش را به مقامات دولتی برگزید؛ اما خوشحال خان که عمیقاً ناراضی گشته بود، به مذمت اورنگ‌زیب و سلسلۀ مغولیه قلم‌فرسایی نموده و اصطلاح «مغول‌واله» را او خلق کرده است.

و اما پیش از گذشتن به بخش سومِ کتاب سرزمین و رجال هزاره‌جات، حیف است که از اثر عظیم نایل زیر نام مسائل هزاره در پنج جلد، ذکری به عمل نیاورم. جلد اول این کتاب، مجموعه مقالاتی است که نایل خود نوشته و یا از آثار خارجی ترجمه کرده است. او خود در بارۀ این مجلد می‌گوید: «… این مجموعه از لحاظ تنوع مطالب و زیادت معلومات و نظرات افراد خبیر دربارۀ هزاره‌جات، از هر کتاب مستقلی، جامع‌تر و سودمندتر به حساب می‌آید و بر متتبعان، مرجع معتبر و قابل اعتمادی شمرده می‌شود».

در بارۀ جلد دوم ـ که شهکاری است از لحاظ دقت و امانت ـ نایل می‌نویسد: «مقالات و گزارش‌های این جلد از کتاب‌های چاپی و نسخه‌های دست‌نویس و مجلات و روزنامه‌ها و جراید اقتباس گردیده و نیز در پاره‌ای از نوشته‌ها و تفسیرهای چاپ‌نشده با آن یک‌جا ساخته شده‌اند که نشان‌دهندۀ تنوع بیشتر مطالب در جلد دوم است.»

مجلد سوم، در برگیرندۀ مقالاتی است که عمدتاً از منابع خارجی توسط دوستان ترجمه شده، در اختیار او قرار گرفته‌اند؛ از آن جمله است: «گزارش سفر چارلس میسن در بهسود و بامیان، با رویداد قتل میر یزدان‌بخش و قسمت هزاره‌ها در کتاب منگول‌آف افغانستان نوشتۀ شورمان ـ که توسط انجینیر محمداکرم گیزابی صورت پذیرفته ـ از اهمیت بسزایی برخورداری است».

در خور ذکر می‌دانم که من در تحریر مقالۀ «میر یزدان‌بخش بهسودی» که در فصل «ممالک مقبوضۀ افغانستان» کتاب خراسان‌نامه درج گردیده، از ترجمۀ مذکور استفاده کرده‌ام.

جلد چهارمِ مسایل هزاره را «صرف نظر از چند مقاله و گزارش و داستان، همه نبشته‌های کوتاه، مطالب و نکات جالبِ گرفته‌شده از لابه‌لای نوشته‌های نشرشده و نشرناشده، سواد فرمان‌ها، ابلاغیه‌ها، راپورها، عرایض و خبرهای نشرشده در رسانه‌های گروهی و یاداشت‌های متفرق دیگر تشکیل می‌دهد». این مجلد، محجم‌تر از سه جلد قبلی و حاوی ۸۱۷ صفحه بوده که در فهرست اعلام، نام ۵۲۰ نفر، ۳۷۱ محل، ۵۰ خانواده و ۵۷ کتاب و روزنامه و اثر، نشان داده شده است.

جلد پنجم مسایل هزاره را نایل طی سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۸ تهیه کرده است که تعداد عناوین موضوعات و مطالب آن بیش از مجلدات قبلی است.

و اما بخش سومِ سرزمین و رجال هزاره‌جات، «رجال و شخصیت‌ها» نام گرفته که شهرت و کارنامۀ مختصر بیش از صد تن را ـ که عموماً هزاره بوده‌اند ـ در بر گرفته است. برای کسی که بخواهد تاریخ قبل از عبدالرحمنِ افغانستان، مخصوصاً تاریخ قوم هزاره را بنویسد، بی‌گمان یکی از منابع معتبر، کتاب نایل و همین بخش سوم آن خواهد بود. این بخش را می‌توان «علم‌الرجال هزاره» نامید و حقا که با امانت‌داری بی‌نظیر نوشته شده است.

الطاف: همان‌گونه که عرض کردم، بخشی از دغدغۀ نایل، سرزمین، تاریخ، شخصیت‌ها، ادبیات و فرهنگ هزاره‌ها بود. با توجه به این‌که شما هم دو اثر دربارۀ این قوم دارید، یکی را خودتان تألیف کردید؛ یعنی تبار و زبان مردم هزاره‌ و دیگری را ترجمه کرده‌اید؛ یعنی گویش هزاره‌گی در پارسی افغانستان. بنابراین، هزاره‌ها و تاریخ و زبان آنان، نقطۀ مشترک پژوهش‌های شما و نایل است. به باور شما، چه چیزی نایل را وامی‌داشت تا آثار و نوشته‌های مربوط به جامعۀ هزاره را در هر جا رصد کند و آن‌ها را یا به صورت مستقیم و بدون کم و زیاد کردن، به نام خود نویسندگان، در مجلدهای مختلف گردهم آورد و یا هم آن‌ها را بخواند و لُب و لباب‌شان را گزارش کند؟

داکتر مهدی: نایل یک محقق پرتلاش و خستگی‌ناپذیر بود. حجم کارهای او نشان می‌دهد که دقیقه‌ای از پژوهش باز نمی‌ایستاده است. بی‌گمان انگیزۀ او علاوه بر اشتیاق ذاتی بر امر تحقیق، تعلقش به قوم و جامعۀ هزاره نیز بوده است.

وقتی نایل می‌بیند که با هزاره در تمام ابعاد تبعیض وجود دارد، حتا مانع انتشار و انعکاس مصایبی می‌شوند که بر آن‌ها روا داشته شده بود؛ آستین همت بالا می‌زند و قلم به دست می‌گیرد تا به بحران قحط معلومات دربارۀ هزاره پایان دهد. بدین‌گونه، حجم قابل ملاحظه‌ای از معلومات می‌آفریند و به زوایای تاریک دانش هزاره‌شناسی روشنی می‌اندازد.

باری، سال‌های قبل، حینی که در کابل بودم، در محفل معرفی کتابی که در تاریخ باستانی هزاره‌ها نوشته شده بود، شرکت نمودم. کتاب مورد بحث، فاقد پایه‌های علمی و عاری از استنادهای معتبر تاریخی بود. از این رو، جناب داکتر امین احمدی گفتند: نگارش چنین کتاب‌هایی را می‌توان واکنشی در برابر تاریخ‌نویسی رسمی دانست. مورخینِ پس از کاتب، به طور آشکار به تحریف تاریخ دست یازیدند، سهم یک قوم را بسی فراتر از آنچه بود و هست، تصویر کردند و برای اقوام دیگر ـ به خصوص برای هزاره‌هاـ موقعیتی قائل نشدند. این امر سبب گشت که نویسندگان و مورخین اقوام دیگر، در واکنش به آنان راه افراط در مسیر دیگری در پیش گیرند.

اما نایل از این دسته مورخین نیست و هرگز وقت خود و سرمایۀ خواننده را برای هیچ تلف نمی‌کند. چنان‌که نگاه او دربارۀ چیستی هزاره را ـ که از اساسی‌ترین مباحث تاریخی است ـ دیدیم؛ اینک نظر او را دربارۀ زبان مردم هزاره می‌خوانیم:

«لهجۀ هزارگی یکی از لهجه‌های فراوان و متفاوت زبان دری است. ویژگی‌های خاص محلی خود را دارد و الفاظ و کلماتی از شاخه‌های فرعی زبان ترکی و زبان پشتو و دیگر زبان‌های وطن ما، در آن راه یافته است و آن را غنای بیشتر بخشیده و ساحۀ مفاهیم آن را ـ هم از نظر لفظ، هم از لحاظ معنی ـ گسترده‌تر گردانیده است» (سرزمین و رجال هزاره‌جات، ص ۱۷۴).

این در حالی است که عده‌ای تنک‌مایه می‌کوشند لهجۀ هزارگی را زبان جدا ـ غیر از زبان فارسی ـ وا نمایند تا بدین‌گونه فاصلۀ اجتماعی میان هزاره‌ها را با سایر فارسی‌زبانان بیش از پیش سازند.

الطاف: یکی از وجوه مهم پژوهش‌های حسین نایل، کاتب‌پژوهی است. او نخستین کسی است که بعد از سال‌ها سانسور و کتمان و نادیده‌انگاری که بر آثار و نوشته‌های فیض‌محمد کاتب هزاره رفته بود، دوباره به کاتب بازگشت و یادداشت‌هایی دربارۀ او و آثارش نوشت. این وجه از کارهای نایل چقدر اهمیت دارد و نقش او را در احیا و بازخوانی آثار کاتب چگونه ارزیابی می‌کنید؟

داکتر مهدی: مقالۀ «پژوهشی در بازنمایی و بازشناسی آثار کاتب» نمی‌تواند نخستین کار نایل در کاتب‌شناسی باشد؛ زیرا این مقالۀ جامع را کسی می‌تواند بنویسد که به آثار کاتب احاطه داشته باشد. به نظر من، این مقاله پس از جمع‌آوری «اعلام سراج‌التواریخ» نوشته شده؛ چون تهیه و تدوین این فهرست مستلزم اشراف بر آثار کاتب و مخصوصاً بر سراج‌التواریخ می‌باشد. کتاب اعلام سراج‌التواریخ، از آثار چاپ‌نشدۀ کاتب است؛ اصولاً نمی‌توان آن را به طور مستقل چاپ و منتشر نمود؛ چون نشر آن بدون متن کتاب بیهوده است. جا داشت که یکی از ناشران سراج‌التواریخ از آن استفاده می‌کرد؛ مخصوصاً در کارهای انتشارات عرفان و انتشارات امیری- که اولی مجلدات اول و دوم و سوم، و دومی بخش‌های سه‌گانۀ مجلد چهارم را نشر کرده‌اند (مخصوصاً در کار فهرست‌نویسی آنان اشکال جدی وجود دارد).

من مقدمۀ اعلام سراج‌التواریخ را به دست آوردم و آن را در این ضمن، ضمیمه و نشر می‌نمایم. خوانندۀ محترم متوجه می‌شود که نایل حتا در ترتیب این فهرست نیز به مسائل هزاره و هزاره‌جات عنایت خاص داشته است. او به طور جداگانه «فهرستی از اسمای رجال و اماکن و قبایل هزاره» تهیه نموده تا «وسیلتی و سهولتی برای مراجعات آینده و مطالعات بیش‌تر در این زمینه باشد». نایل به این امر در کتاب سرزمین و رجال هزاره‌جات نیز پرداخته. در آن‌جا زیر عنوان «فهرست اسمای رجال و اماکن هزاره» بر ضرورت و تهیۀ فهرست جداگانه تأکید نموده است.

الطاف: نایل، در یکی از کتاب‌هایش دو یادداشت کوتاه در مورد نقش شیرمحمد خان هزاره در پیکار میوند دارد که در آن‌ها جان‌فشانی، ایستادگی و مبارزۀ او را در برابر لشکریان استعمار بیان می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه از شکست همرزمانش جلوگیری کرد و مایۀ پیروزی این نبرد شد. این را به عنوان مشت نمونۀ خروار از جعل و کتمان در تاریخ افغانستان ذکر کردم. نمی‌خواهم در اینجا به همۀ موارد اشاره کنم. این در حالی است که در تاریخ‌های رسمی کشور، نام و نشانی از مبارزان دلیری چون شیرمحمد خان هزاره و امثال او نمی‌بینیم. فقط در کتاب سراج‌التواریخ به مبارزات او اشاره شده است. از سویی، افراد دیگری در تاریخ مبارزات افغانستان در برابر بیگانگان، همواره بلندتر نموده و نشان داده شده‌اند. به باور شما، این کتمان‌کاری‌ها در تاریخ افغانستان از کجا آب می‌خورند و ما چرا در تاریخ کشورمان با چنین روایت‌هایی روبه‌رو هستیم؟

 داکتر مهدی: نایل در کتاب سرزمین و رجال هزاره جات دو بار در بارۀ شیرمحمد خان هزاره سخن می‌گوید؛ یک بار در صفحه ۳۱۱، بار دوم در صفحۀ ۴۷۶٫ بار اول قصد نایل معرفی شیرمحمد خان در ردیف رجال و شخصیت‌های هزاره است؛ اما بار دوم، نقش او را زیر عنوان «سهم هزاره‌ها در جنبش آزادی‌خواهی و استقلال افغانستان» بیان می‌کند.

ابتدا لازم است روشن گردد، طایفۀ هزاره‌‌ای که شیرمحمد خان بدان منسوب است، در تاریخ، به هزارۀ قلعۀ نو مسمی می‌باشد. الفنستن سیاست‌مدار و مورخ شهیر انگلیس در کتاب معروف خود، گزارش سلطنت کابل (که اخیراً زیر عنوان افغانان به فارسی ترجمه شده است)، آنان را شامل چهار ایماق می‌داند و می‌نویسد: «چهار ایماق اصلی عبارت‌اند از: تایمنی، هزاره، تیموری و سوری».

هزاره‌های قلعۀ نو به این عقیده‌اند که آنان را امیر تیمور از فارس کوچانده، به این ملک آورده است. قصد او ـ و پس از او، قصد نادر ـ از این کار، مهار و موازنۀ اقتدار ایماق‌ها در مجموع، به خصوص جمشیدی‌ها بوده است.

با این حال، الفنستن می‌گوید: «دلیلی نیست که مردمان ایماق و هزاره را یکی ندانیم؛ هر چند که پس از تشرف اسلام با در آمدن به فرقه‌های مختلف از هم جدا شده‌اند» (افغانان، ص ۴۲۶).

روابط و مناسبات طوایف فارسی‌زبان سنی ساکن در کوهستان میان بلخ و هرات با حکومت‌های این ولایات پس از فروپاشی سلطنت سدوزایی، مطالعۀ مستقل را ایجاب می‌نماید. بنده این کار را در کتاب تاریخ «ممالک مقبوضۀ افغانستان» (که به زودی چاپ و نشر خواهد شد) انجام داده‌ام و از آن‌جا مطالبی را در جواب سؤال شما نقل می‌کنم.

نخستین کس از مردم قلعۀ نو ـ در تاریخ دورۀ نادر شاه افشارـ میرکش سلطان فرزند قافلان سلطان است. فرزند او که آغای سلطان نام دارد، بنیان‌گذار قلعۀ نو بادغیس است. ظاهراً فرزند این شخص، میر خوشای بیگ نام داشت که بنا به قول محمدکاظم مروی (مؤلف نامۀ عالم‌آرای نادری) در لشکر نادر افشار «به منصب فرماندهی طایفۀ اویمایقیۀ هزاره و جمشیدی سرافراز بود و موازی سه هزار نفر ملازم از جماعت هزاره و جمشیدی راوتی و قبچاق و غیره گرفت که در رکاب خدمت نماید.»

برادرزادۀ آغای سلطان که محمد خان نام داشت، از جانب تیمور شاه سدوزایی لقب بیگلربیگی گرفت. جانشین او، برادرش بنیاد خان بود. او همواره در کنار شاهان سدوزایی می‌بود. بنیاد خان در منازعهٔ میان شاه محمود با شاه زمان، جانب محمود را گرفت و وقتی شاه زمان شکست خورد، قلیچ خان، رئیس طایفۀ تیموری که جانب‌دار شاه زمان بود، هرات را ترک نمود و جا و جایگاه او نیز به بنیاد خان تعلق گرفت؛ اما بنیاد خان به دست شیرمحمد خان اول، پسر آغای سلطانِ فوق‌الذکر کشته شد. شیرمحمد خان از دست شاه کامران سدوزایی لقب نظام‌الدوله داشت.

رقابت هزاره‌های قلعۀ نو با جمشیدی‌ها در این دوره شدت بیشتر گرفت؛ چون علی‌رغم هزاره‌ها که از کامران و پس از او از وزیر یارمحمد خان الکوزایی حمایت می‌کردند، جمشیدی‌ها جانب‌دار قاجارها بودند، طی بیست سال (از ۱۸۳۷ تا ۱۸۵۷ م.) ارتش قاجاری دو بار به هرات هجوم آورد. بار نخست، نتوانست آن‌جا را متصرف گردد؛ اما بار دوم، هرات را متصرف شدند تا بر اثر فشار انگلیس و بنا بر معاهدۀ پاریس، آن‌جا را برای دایم ترک نمودند.

وقتی قاجاریان هرات و اطراف آن را ترک نمودند، شیرمحمد خان توانست رقبای جمشیدی و فیروزکوهی خود را درهم بکوبد و برای مدتی، رهبری طوایف ایماق را به عهده بگیرد؛ اما کریم‌داد خان (برادر شیرمحمد خان که او هم لقب نظام‌الدوله داشت) با برادر در افتاد و با وزیر یارمحمد خان به مخالفت بر آمد. یارمحمد خان نیز بر اختلاف میان دو برادر ـ غرض از بین بردن شکوه هزاره‌ها ـ دامن زد و آن‌گاه خود بر آنان تاخت و علاوه بر تحمیل تلفات سنگین بر هزاره‌ها، هزار خانوار آنان را از قلعۀ نو کوچانیده، به درهٔ هرات ساکن ساخت (سال ۱۸۴۷ م/ ۱۲۲۶ ش). کریم‌داد خان در ضمن این جنگ کشته شد و پایگاه او که قلعۀ لامان نام داشت، به دست صید محمدخان پسر یارمحمد خان افتاد.

چنانچه اشاره شد، دولت قاجاری طی سال‌های (۱۸۵۶ و ۱۸۵۷ م) بر هرات و اطراف آن مسلط گشت و هزاره‌ها را که در کنار دولت افغانی قرار داشتند، از قلعۀ نو به ایالت خراسان کوچانید. در این وقت، احمدقلی خان، برادر کریم‌داد خان مذکور، رئیس هزاره‌ها بود. بخش اعظم هزاره‌ها بعد از شکست قاجاریه به جاهای خود برگشتند و اینان را محمدخان بیگلربیگی رهبری می‌کرد. محمد خان قلعۀ نو را از نو آبادان نمود؛ ولی به محض جابه‌جایی آنان، بار دیگر رقابت‌های سابق از سر گرفته شد. این بار نیز هزاره‌ها که جانب‌دار شاه نواز خان پسر سلطان احمد خان (داماد و برادرزادۀ دوست‌محمد خان) بودند، با جمشیدی‌ها و فیروز کوهی‌ها در افتادند. در جنگی که در سال ۱۸۶۲ م. رخ داد، اگر کمک به موقع شاه نواز خان نبود، بخش کلانی از هزاره‌ها تلف می‌شدند.

هزارہ‌ها به خاطر همین حمایت سلطان احمد خان از آنان در این جنگ، در روزهای محاصرهٔ هرات توسط دوست‌محمد خان، او را همراهی نمودند. در حالی که جمشیدی‌ها و فیروز کوهی‌ها، جانب دوست‌محمد خان را گرفتند. چند روز بعد از آن که دوست‌محمد خان هرات را متصرف گشت، دار فانی را وداع گفت؛ هرات و جانشینی او، در کل قلم‌رو محمدزایی، به پسرش شیرعلی خان تعلق گرفت. شیرعلی خان هرات را به پسرش محمدیعقوب خان داد. در این وقت، رئیس طایفهٔ جمشیدی مهدی‌قلی خان ملقب به خان آغا بود. او که در عین حال، پدرزن محمدیعقوب خان و محمدایوب خان بود، عملاً ادارهٔ هرات را در دست داشت. این امر سبب تقویهٔ جمشیدی‌ها و تضعیف هزاره‌های قلعۀ نو گردید.

در این زمان، رئیس هزاره‌ها محمدصادق خان بود. او برادرزاده و جانشین احمدقلی خان فوق‌الذکر بود؛ اما محمدصادق خان را محمد خان نظام‌الدوله ـ پسر بزرگ احمدقلی خان ـ به قتل رسانید و ریاست طایفه را به دست گرفت. محمد خان از چهره‌های مطرح دورهٔ تعیین مرز میان افغانستان با روسیهٔ تزاری بود. او مرد توانایی بود که توانست به جای دشمنی با فیروزکوهی‌ها بخشی از آنان را متحد خود ساخت و بر بدنهٔ اصلی آنان به رهبری فتح‌الله بیگ غالب گردد.

وقتی که سردار عبدالقدوس خان با ائتلاف ایماق‌ها رو به هرات آورد، در ناحیهٔ شافلان (اکنون پشتون زرغون) با محمد خان که از جانب سردار ایوب خان از هرات دفاع می‌کرد، مواجه گشت. محمد خان برای مدتی – بنا به تهور شخصی‌اش ـ مانع ورود مهاجمین به هرات گردید، تا آن‌که زخم بر داشت و به داخل هرات عقب نشست. سپس، با سردار مفاهمه و معامله نموده و با دادن دخترش به او، جایگاه خود و طایفهٔ هزاره را در دولت عبدالرحمن خان تقویه نمود. تاریخ از دو تن از برادران محمد خان نظام‌الدوله نام می‌برد؛ محمود خان ـ که در وقت حملۀ سردار عبدالقدوس خان و ایماق‌ها به هرات – نزد انبیا خان، رئیس تایمینی‌ها در تل‌واره بود و با او و سایر رؤسای ایماق، عهدنامهٔ تابعیت از عبدالرحمان خان – در برابر ایوب خان – را امضا نمود و برادر دیگرش، شیرمحمد خان (دوم)، همان است که سردار محمدایوب خان را در جنگ میوند همراهی می‌کند. اشتباهی که به مرحوم نایل رخ داده این است که متوجه نشده‌اند شیرمحمد خان اول پسر آغای سلطان بود؛ او بود که با لشکر قاجاری در ۱۸۳۷ م. می‌جنگید؛ اما شیرمحمد خان دوم، پسر احمدقلی خان بود که در سال ۱۸۸۰ م؛ یعنی ۴۴ سال بعد، در میوند در کنار ایوب خان حضور داشت.

نکتهٔ دومی که بر مقالات مذکور مرحوم نایل وارد است، این‌که وی جنگ میوند را کوششی برای استقلال افغانستان می‌داند، در حالی که داعیۀ افغانستان‌خواهی از سوی هند بریتانوی عنوان گشت و در اطراف سردار عبدالرحمن خان رقیب «فاتح میوند» شکل گرفت!

الطاف: چنان‌که پیشتر یاد شد، دغدغۀ دیگر نایل ادبیات زبان فارسی بود. در این بخش نیز آثاری را تألیف کرده و مقالاتی را منتشر نمود. در این میان، دو کتابش؛ سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم و سخن‌سرایانی از سدۀ سیزدهم مهم هستند. البته، پژوهش‌های ادبی نایل را نمی‌توان به این دو اثر خلاصه کرد؛ چون مقالات زیادی هم در نشریات آن زمان منتشر کرد. سؤالم این است که شما کارهای ادبی نایل را چگونه بررسی می‌کنید و از چه نگاه این کارها را حایز اهمیت می‌دانید؟

داکتر مهدی: دربارۀ کتاب سیری در ادبیات سده سیزدهم قبلاً بحث کردم؛ اما علاوه بر کتاب مذکور و تعداد زیاد مقاله در زمینهٔ ادبیات زبان فارسی، نایل کتاب دیگری زیر عنوان سخن‌سرایانی از سدۀ سیزدهم دارد. این کتاب چنان‌که از عنوان آن معلوم است، به شعر و شاعران سدۀ سیزدهم اختصاص دارد و اسلوب کار آن با سنت تذکره‌نویسی اندکی فرق دارد. نایل سه فصل کتابش را «سخنوران غزل‌سرا»، «عرفان‌گرایان و چکامه‌سرایان» و «حماسه‌سرایان و داستان‌پردازان» نام نهاده که البته عناوین شبیه آنان را در کار تذکره‌نویسان می‌بینیم؛ یعنی طبقه‌بندی شاعران بر مبنای مضمون اشعار آنان و حتی دادن نام و القاب خاص به سرایندگان.

اهمیت کتاب سخن‌سرایانی از سدۀ سیزدهم در این است که شعر فارسی را در قرن سیزدهم هجری تحقیق می‌کند، آن هم در جغرافیایی که آگنده از حوادث و سوانح خونین است و حاکمان و پادشاهان این خطه، نه‌تنها به شعر و ادبیات فارسی التفاتی ندارند، بعضاً به آن عناد هم می‌ورزند.

سدۀ سیزدهم تقویمی، سال‌های میان ۱۲۰۰ تا ۱۳۰۰ ق. را می‌گویند؛ اما سدۀ سیزدۀ ادبی ـ هرچند که برای رویدادهای ادبی نمی‌توان آغاز و انجام معینی پیدا کرد ـ با مرگ تیمورشان سدوزایی در ۱۲۰۷ ق/۱۷۹۲ م. آغاز و با مرگ عبدالرحمن خان ۱۳۱۸ ق. / ۱۹۰۱ م. پایان می‌یابد.

تیمور شاه خود شاعر و دوست‌دار ادب فارسی بود. دربار او شبیه دربار شاهان خراسان بود که برای شاعران، دبیران و تاریخ‌نگاران جایگاه معینی در نظر گرفته شده بود. منتقدین قبیلوی او، این شباهت به ایرانیان را عیب شمرده، از او دوری می‌گزیدند. تیمور شاه این شیوه را از هرات با خود به قندهار آورد؛ اما آنجا را برای اقامت دایمی و استقرار پایتخت مناسب و مأمون نیافت، به کابل که شهر فارسی‌زبان بود، آمد. از تیمور شاه دیوان شعر فارسی و کتابخانهٔ بزرگ با نسخه‌های نفیس و نایاب به‌جا ماند.

فردای مرگ تیمور شاه، جنگ بر سر جانشینی و میرات او آغاز گردید. شاه زمان جانشین بلافصل او، به گفتۀ الفنستن، شخص نافهمی بود که با وجود نداشتن استحقاق برای نشستن بر تخت کابل، با اغوای درباریان طماع، اعلان پادشاهی نمود. برادران مهتر که از هر لحاظ خود را مستحق می‌دیدند، ادعای او را نپذیرفتند. به اثر جنگ و مناقشات خانمان‌سوز، نه‌تنها شاه زمان مکحول و معزول گردید، بلکه کشورِ احمد شاه و تیمور شاه که از شرق پنجاب و کشمیر، از غرب حدود مشهد و طبس را دربرمی‌گرفت، فروپاشید و ظرف بیست‌وپنج سال بعد از مرگ تیمور شاه؛‌ یعنی در سال ۱۸۱۸ م/ ۱۲۳۲ ق.، پشاور، کابل و قندهار نیز از تصرف پسران او بیرون رفت. رقبای قبیلوی آنان؛ یعنی بارکزایی‌ها، بر این جاها ـ که الفنستن آن‌ها را افغانستان خوانده بود (سراج‌التواریخ، ج ۱، ص ۳۹) ـ مسلط گشتند. هرات تا سال ۱۸۴۰ م. در اختیار کامران پسر محمود بود. در این سال، او به دست وزیر مقتدرش یارمحمد خان الکوزایی کشته شد و هرات ـ که در این زمان، به نام «مملکت هرات» خوانده می‌شد ـ تا سال ۱۸۵۱ م. برای بیش از ده سال، به دست وزیر مذکور باقی ماند.

اما بدنۀ اصلی قلمرو سدوزایی‌ها میان پسران بیست‌گانۀ پاینده‌محمد خان تقسیم گردید. پشاور به برادران پیشاوری، قندهار به برادران قندهاری و کابل به برادران کابلی رسید. بزرگ برادران پشاوری، سردار سلطان‌محمد خان؛ بزرگ برادران قندھاری، سردار پردل خان و بزرگ برادران کابلی، سردار محمدعظیم خان بود. محمدعظیم خان، در سال ۱۸۲۲ م. درگذشت. دوست‌محمد خان، برادر عینی‌اش، جانشین او گردید. اینان علاقه‌ای به شعر و ادب نداشتند.

جای خانه‌جنگی و کشمکش میان پسران تیمور شاه را، منازعه میان پسران پاینده‌محمد خان گرفت. نتیجتاً، پشاور را در سال ۱۸۲۳ م. رنجیت‌سنگ متصرف گشت. در سال ۱۸۳۹ م. بریتانیا با شعار بازگرداندن سلطنت کابل به شاه شجاع، قندهار و کابل را متصرف گشت. دوست‌محمد خان ابتدا به بخارا فرار نمود. از آنجا به کابل برگشت و خود را تسلیم نمایندۀ سیاسی انگلیس نمود. برادران قندهاری به کابل فرار نمودند.

در سال ۱۸۴۱ م. شاه شجاع کشته شد و اندکی بعد، انگلیس‌ها ابتدا کابل، سپس قندهار را ترک نمودند. دوست‌محمد خان با شرط نداشتن روابط با کشورهای دیگر به کابل برگشت. برادران قندهاری نیز به کمک قاجاریان به قندهار برگشتند؛ اما دوست‌محمد خان، به حمایۀ هند بریتانوی در سال ۱۸۵۵ م. قندهار را ضمیمهٔ امارت کابل ساخت؛ اما هرات که در سال ۱۸۵۷ م. به تصرف قاجاریه در آمده بود، با فشار نظامی انگلیس؛ مانند سالیان قبل، کشور مستقل شناخته شده و سردار سلطان احمد پسر سردار محمدعظیم خان و داماد دوست‌محمد خان آن را اداره می‌کرد. در سال ۱۸۶۲ م. دوست‌محمد خان به حمایهٔ انگلیس به آنجا لشکر کشید و بعد از نه ماه محاصره، آنجا را متصرف گشت؛ اما خودش به زودی در آن‌جا در گذشت.

با مرگ دوست‌محمد خان، فصل جدیدی از جنگ‌های جانشینی، این بار میان پسران دوست‌محمد خان آغاز گردید. تا سال ۱۸۶۸ م. که محمداعظم خان و عبدالرحمن خان از شیرعلی خان شکست خوردند، قلمرو حکمروایی بارکزایی‌ها با مرکزیت‌های کابل، قندهار، بلخ و هرات دست‌خوش اغتشاش و ناآرامی بودند. سالیان بعد از بازگشت شیرعلی خان به کابل تا ۱۸۷۹ م. سالیان نسبتاً آرام به حساب می‌آید. در پایان این دورۀ آرام، بریتانیا به قصد تأدیب شیرعلی خان که سر از پیمان تافته و با روسیه و ایران عهد قریب بسته بود، کابل و قندهار را متصرف گشت و برای مدت نه ماه به طور مستقیم بر امارت کابل و قندهار حکومت کرد. طی این مدت، دولت بریتانیا از میان سه گزینۀ «رها کردن افغانستان و ممالک مقبوضهٔ آن به حال خودش»، «تجزیهٔ آن به چهار قسمتِ کابل، ترکستان، هرات و قندهار» (که هرات را به ایران بسپارد و قندهار را ضمیمهٔ هند بسازد) و «سپردن آن به شخص واجد شرایط»، گزینهٔ اخیر را اختیار نموده، عبدالرحمان خان را از بخارا طلب نموده، ابتدا امارت کابل، سپس هرات و قندهار را به او سپرد.

مهم‌ترین فصل کارنامۀ سلطنت عبدالرحمن خان سرکوب حاکمیت‌های مستقل و نیمه‌مستقلِ کنر، نورستان، بدخشان، قته‌غن، میمنه، ایماقات، کوهستانات کابل و هزاره‌جات بود. او به کمک مالی و تسلیحاتی دولت هند بریتانوی، همکاری یا اغماض روسیهٔ تزاری، بر اطراف متصرفات خود خط‌کشی نموده، قلمرو معینی که در داخل حدود خراسان قرار داشت، به افغانستان مسمی ساخت. عبدالرحمن خان در این راه از هیچ ظلم و قساوتی دریغ ننمود: قتل عام، کوچاندن‌های اجباری، ضبط و غارت اموال و املاک تا تقسیم اراضی مردم میان اقوام درانی و غلزایی و اسکان این اقوام در شمال و غرب کشور.

عبدالرحمن خان پس از بیست‌ویک سال سلطنت خونین، در سال ۱۹۰۱ م./ ۱۳۱۸ ق. در گذشت. حدود صد سال بعد از مرگ او، حقیقتی را که طی این مدت، او، هند بریتانوی و روسیۀ تزاری پنهان داشته بودند، فرصت خودنمایی یافته، با مساعدت اوضاع، سر از زیر تل‌هایی از خاکستر استبداد و تعصب بیرون آورده، ظاهر گشته است. آن حقیقت، هویت‌های مستقل اقوام ساکن در این سرزمین است که با زور، خودشان افغان و کشورشان افغانستان خوانده شده است.

برگردیم به مشخصات ادبی این دوره. باید توجه داشت که بنا به گفتهٔ الفنستن، قبیلهٔ بارکزایی «بیشتر این مردم شبانند، روحیهٔ قوی و جنگجویانه دارند و چون اکنون فتح خان، رئیس آنان است، نامورتر از همهٔ قبایل افغان‌اند.» این قبیله، با مقایسه به سدوزایی‌ها، بدوی و عقب‌مانده بودند. سدوزایی‌ها از اوایل قرن یازدهم هجری شروع به شهرنشینی نموده بودند؛ آنان در ثلث نخستین قرن دوازدهم با تصرف هرات، شروع به حکومت‌داری کرده بودند.

دوست‌محمد خان بنیان‌گذار حقیقی سلسلهٔ بارکزایی از نعمت سواد محروم بود؛ چنان‌که به جای نامه به پسرش اکبر خان، قوطیِ نصوار و عینک خود را به او فرستاد. همین‌گونه در سال ۱۸۵۵ م. در پای معاهدهٔ جمرود، به جای او، پسرش غلام‌حیدر خان امضأ نمود. دوست‌محمد خان پس آن‌که کابل را متصرف گشت، کتابخانهٔ تیمور شاه را به شخصی ملقب به خان‌علوم داد؛ یعنی او و اطرافیانش به اهمیت کتابخانه، حتی نقش ظاهری آن برای ابهت پادشاه واقف نبودند. از این رو است که از دورۀ طولانی حکمرانی بنیان‌گذار سلسلۀ بارکزایی (از ۱۸۲۲ تا ۱۸۶۳ ـ به استثنای سه سال حکومت شاه شجاع) چیز درخور ذکری در دست نیست. البته نوشته‌های اروپایی‌ها و هندی‌ها به حساب او شمرده نمی‌شوند.

اندک روشنی‌ای در دورهٔ دوم شیرعلی خان (از ۱۸۸۸ تا ۱۸۷۹) به مشاهده می‌رسد؛ علاوه بر انتشار جریدۀ شمس‌النهار، شخصی به نام عبدالقادر پشاوری کتبی را از انگلیسی در رشتهٔ قواعد عسکری به زبان پشتو ترجمه نموده و مولوی نورمحمد نوری رساله‌ای به نام گلشن امارت نوشت که چند سال سلطنت شیرعلی خان را دربرمی‌گیرد. کارهای سلطان‌محمد خان بارکزایی و یعقوب‌علی خان خوافی به دستگاه دولت ربطی ندارد.

اما بیست سال پایانی سدهٔ ادبی سیزدهم که معاصر حکمروایی و در واقع ستم‌کاری عبدالرحمن خان است، هیچ سندی در دست نیست که او دستوری یا فرمانی برای تأسیس یا احداث امر فرهنگی صادر کرده باشد. دستورهای او برای نگارش فتوای تکفیر علیه مردم هزاره و قسماً ازبیک، به هیچ صورت امر فرهنگی نه، بلکه اقدام ضدفرهنگ است. نگارش زندگی‌نامه و یکی دو رسالهٔ اخلاقی و تبلیغی، بیشتر در جهت بردن جامعه به سوی قهقرا بوده است.

نگاشتن تاریخ قرن سیزدهم ادبی/ قرن نوزدهم میلادی، بنا به موجودیت کتب و اسناد فراوان در کتابخانه‌ها و آرشیف‌های ممالک اروپایی، هند، ایران و آسیانی میانه، کار مشکلی نیست؛ مخصوصاً که قهرمان رویدادها و شکل‌گیری کشورها و تعیین مرزها آن‌ها بودند؛ اما نویسندۀ تاریخ ادبیات این دوره، چنان‌که در مقدمهٔ هر دو اثر مرحوم نایل تذکر یافته، به قحط منابع مواجه می‌گردد؛ آرشیفی از این دورۀ ادبی وجود ندارد. از قضا، در تذکره‌ها و سفینه‌ها و جُنگ‌هایی که مؤلفین کشورهای همسایه نوشته‌اند، به تعداد معدودی از این سرزمین سترون پرداخته‌اند. دیوان‌بیگی در «حدیقه‌ الشعرا» از چند تن انگشت‌شمار نام می‌برد. در این صورت، کار نایل برای این قرن، در حکم کار کسی است که در کاهدان به دنبال یافتن سوزن باشد.

الطاف: دو کتاب نایل چنان‌که گذشت، در زمینۀ ادبیات سدۀ سیزدهم است. ادبیات هر دوره، بازتاب رویدادها، تحولات و واقعیت‌های آن دوره است. برای این‌که از رخدادهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی یک دوره واقف شویم، باید به آثار ادبی، هنری و فرهنگی آن دوره مراجعه کنیم. می‌خواهم بپرسم، نایل، در پژوهش‌های ادبی‌اش، با تکیه بر آثار ادبی قرن سیزدهم، این دوره را چگونه توصیف و گزارش کرده است؟ آیا ادبیات را یک امکان زبانی می‌بیند یا امکان سیاسی و تاریخی و انتقادی؟

داکتر مهدی: بخش زیاد این پرسش را در پاسخ‌ سؤال‌های پیشین گفته‌ام؛ اما نایل در مجموع، به ادبیات به عنوان مخزنی که دارای امکانات گوناگون زبانی، سیاسی و تاریخی است، نگاه می‌کند و به نکته‌هایی که این جانب در صفحات گذشته اشاره داشتم، باربار پرداخته است. قرن نوزدهم، در واقع همان ظرفی است که از مواد مورد نظر نایل در عرصۀ هزاره‌شناسی مشحون است. از این رو، او در تحقیقات ادبی خود، نگاه انتقادی نیز به این دوره دارد.

الطاف: تیمور شاه فرزند ارشد احمدشاه، خودش یک شاعر بود و به زبان فارسی و پشتو شعر می‌سرود. دیوان شعر فارسی‌اش چاپ شده است. از میان شاعران قدیم، بیشتر به بیدل گرایش داشت و با تأثیرپذیری از این قلۀ سبک هندی، شعر هم سرود. می‌خواهم بپرسم، چه عوامل اجتماعی و فرهنگی باعث شد که این روحیه در میان پادشاهان و حاکمان پشتون‌تبار افغانستان ادامه پیدا نکرد؟ حتا رفته‌رفته موضع ضدیت با زبان و ادبیات فارسی و در واقع، با تمدن زبان فارسی را روی دست گرفتند؛ مثلاً نادیده گرفتن تغییر نام فارس به ایران و مصادرۀ تمام میراث ایران تاریخی و سکوت شاهان افغانستانی در برابر این اتفاقات، سکوت در برابر مفاخر و میراث‌های فرهنگی و بناهای فرهنگی ـ تاریخی‌ای که در افغانستان بودند و هستند، ویرانی مجسمه‌‌های بودایی بامیان در زمان طالبان، سرکوب و محدودیت زبان فارسی در دوران نادرشاه و ظاهرشاه و تا اکنون، دوران امارت دوم طالبان، نمونه‌های بارز این رویه هستند.

داکتر مهدی: بنده دو رساله زیر نام‌های «فارسی‌پروری حاکمان افغان» و «فارسی‌ستیزی حاکمان افغان» نوشته‌ام. رسالۀ اولی هنوز اقبال چاپ و نشر نیافته است؛ اما رسالۀ دوم، اخیراً جزو کتاب «ذکر افغان در اسناد بازمانده از دست‌برد زمان» چاپ و نشر گردید.

رسالۀ اولی به دوره‌های حکم‌روایی افغانان لودی و سوری و هوتکی و سدوزایی محدود و محصور است. در آن رساله، از ذوق شاعرانۀ پادشاهان و امرا گرفته، سجع مهرانگشت آنان، تا نامه‌های رسمی و خصوصی، فرمان‌ها، طغراها، شاعران و ادبای دربار، آثار نگاشته‌شده به زبان فارسی به دستور آنان، آثار فارسی نگاشته‌شده در حاکمیت آنان و سوانح مختصر شاعران و ادبای وابسته به آن حاکمان و امرا ذکر گردیده است.

اما در رساله‌ای که موضوع آن به سؤال شما مرتبط می‌باشد، تاریخ فارسی‌ستیزی از عهد شیرعلی‌خان تا ملاهبت‌الله، با موارد و شواهد ذکر گردیده است. نقل آن در این‌جا وجهی ندارد.

اما این‌که نه‌تنها روحیۀ فارسی‌پروری میان حاکمان افغان ادامه نیافت، بلکه به تدریج مبدل به عناد و ستیز در برابر آن گردید، عواملی دارد که مختصراً بیان می‌گردد:

  1. سلسلۀ بارکزایی که از ابتدای سدۀ مورد بحث، حکومت و حاکمیت را در کف اقتدار گرفتند، اصالتاً ـ چنان که نقل شد ـ بدوی و کوچی بودند. از این رو، بنیان‌گذاران این سلسله که اکثراً بی‌سواد بودند، رغبتی به زبان و ادبیات فارسی نداشتند.
  2. در قرن‌های هجدهم و نوزدهم، هم در هندوستان و هم در آسیای میانه، سیاست و تاریخ در جهت رشد زبان‌های محلی و کنار گذاشته ‌شدن زبان فارسی سیر می‌کرد. فارسی، ملل و اقوام گوناگون و مختلف این دو خطه را متحد ساخته، یک ملت ساخته بود. از این رو، هم انگلیس‌ها و هم روس‌ها آن را در حکم وسیلۀ ارتباط اقوام دانسته، ابتدا به گسستن آن اقدام نمودند. قصد دیگر آن‌ها، از این گسستن، قطع رابطۀ آن نواحی با ایران و خراسان نیز بود. مولوی محمدحسین پنجابی ـ از معلمین هندی دورۀ حبیب‌الله‌خان سراج، که پشتوزبان بود و به زبان‌های فارسی، عربی، انگلیسی و هندی نیز مسلط بود ـ به دولت هند بریتانوی توصیه می‌کرد که برای قطع رابطۀ افغانستان با ایران و عثمانی، به جای فارسی، زبان پشتو را تقویه نماید؛ چون این زبان با هندی نزدیکی ذاتی دارد.
  3. در سال‌های ۱۸۷۲ و ۱۸۷۳ م. دولت‌های هند بریتانوی و روسیۀ تزاری معاهدۀ معروف به معاهدۀ «کلارندون- گورچاکف» را در چهار ماده به امضأ رسانیدند. این زمان، دقیقاً میانه‌های بازی بزرگ بود (آغاز ۱۸۲۸، ختم ۱۹۰۷ م). آنان، وخامت و سرانجامِ پیش‌روی‌های هم‌دیگر را می‌دانستند که به تصادم منجر خواهد شد. از این رو، با این معاهده، حدود پیش‌روی و مرزهای قلمرو حایل میان هم‌دیگر را معین نمودند.

هم مورخین و هم افغانان می‌دانستند که افغانستان به عنوان زیستگاه آنان، در جنوب‌شرق کابلستان ـ در فاصلۀ میان صحرای مکران، رود سند و پشاورـ قرار دارد. اما الفنستن در دهۀ دوم قرن نوزدهم، این جغرافیا را از مفهوم زیست‌شناسی آن بیرون کرد و آن را نام قلمرو سیاسی و جغرافیایی حاکمیت افغانان معرفی نمود. کابل، قندهار و حتا هرات را شامل افغانستان ساخت.

کم‌تر از سی سال بعد که معاهدۀ سه‌جانبه یا معاهدۀ لاهور به امضا رسید (۱۸۳۸ م)، جغرافیای سیاسی‌ای به نام افغانستان، از مرزهای غربی سرزمین زیست افغانان به جانب غرب انتقال داده شد. در معاهدۀ کلارندون ـ گورچاکف، این جغرافیای جدید، منطقۀ حایل و کشور افغانستان نامیده شد. در این صورت، این کشور برای افغانان ساخته شد و چنان‌که در صفحات گذشته گفتیم، برای خُرد کردن و سرکوب بومیان این خطه، امکانات مالی و نظامی در اختیار حاکمان افغان گذاشته شدند و در آن، مفکورۀ همه‌چیز افغانی ‌شدن را تلقین نمودند. حتا با نوشتن کتبی، کوشیدند ساکنان بومی این سرزمین را افغان معرفی نمایند. کوشش‌هایی که میتلند، مِرک، کُلنل ییت و چند تن دیگر در غرب افغانستان کنونی به عمل آوردند، از این دست هستند. بدین‌گونه، مفکورۀ کاذب اکثریت قومی را برای افغانان خلق کردند.[۱] این‌جا بود که نظریه‌پردازانی چون خان عبدالغفار خان و سپس یا پیش از او، محمود طرزی، موضوع اجباری ساختن آموزش زبان پشتو و کنار گذاشتن زبان فارسی را پیش کشیدند. آن دو، مفکورۀ تشکیل دولت ملی را از نمونه‌های اروپایی و ترکی گرفته بودند.

  1. رویداد سقوط دولت شاه امان‌الله و روی‌کار آمدن حبیب‌الله کلکانی، در واقع هشدار یا شوکی بود که سیاسیون افغان را به واهمۀ از دست ‌رفتن حاکمیت یک‌جانبۀ آنان بر مملکتی که برای آنان ساخته شده است، انداخت. همان مولوی محمدحسین سابق‌الذکر در کتاب انقلاب افغانستان که این هشدار را درج کرده، می‌گوید که این هشدار به شاه امان‌الله داده شد. او پذیرفت که زبان فارسی را از ادارات و مکاتب براندازد و زبان پشتو را زبان ملی و رسمی اعلام کند، به شرط آن که الفبای زبان پشتو لاتینی شود؛ چون برخی از خبره‌گان افغان، از جمله عبدالهادی داوی با تغییر الفبای پشتو مخالفت کردند، شاه امان‌الله نیز رغبتی به اجباری ‌ساختن آموزش زبان پشتو نشان نداد؛ اما پس از او، نادر خان، هاشم ‌خان، داوود خان و مخصوصاً نعیم‌ خان به این هشدار توجه فراوان کردند و برای چند سال زبان فارسی را کنار زدند و زبان پشتو را در ادارات و مکاتب رسمی ساختند. اما به قول مرحوم میر محمدصدیق فرهنگ، جز اتلاف وقت و بودجه و تحویل نفرت و اختلاف میان اقوام افغانستان، دست‌آوردی نداشتند.
  2. حقیقت این است که خط دیورند افغانان را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم نموده، چنان که بدنۀ اصلی آنان با اکثریت بیش از دو ثلث در سمت شرق خط و اقلیت کمتر از ثلث، در سمت غرب خط ـ در دو حاکمیت جداگانه ـ جدا از هم مانده‌اند. سیاسیون افغان هیچ‌گاهی از گفتن نارضایتی خود از این تقسیم باز نایستاده‌اند. به آنان کشوری داده شده که هم به قول ملا فیض‌محمد کاتب در کتاب «نژادنامۀ افغان» و هم به گفتۀ همان مولوی محمدحسین افغان در کتاب «انقلاب افغانستان»، ثلث نفوس کشور را تشکیل می‌دهند.

تلاش‌های مستمر و پی‌گیر برای تحمیل نام افغان بر همۀ ساکنان این کشور و توطئه‌های اقلیت‌سازی سایرین، برای پوشاندن همین حقیقت است. برای افغان ‌ساختن دیگران، مهم‌ترین گام، فارسی‌ستیزی و فارسی‌زدایی از جامعۀ افغانستان است. چون بدین وسیله ارتباط میان اقوام هم‌زبان ـ مخصوصاً رابطۀ فرهنگی‌ـ‌تاریخی میان هزاره‌ها، تاجیک‌ها، قزلباش‌ها و ازبیک‌ها و دیگران ـ می‌گسلد. در عین حالی که ارتباط آن با کشورهای اطراف و با تاریخ ادبی و سیاسی‌شان گسسته می‌گردد. تأکید بر دری ‌خواندن زبان اکثریت ساکنان افغانستان، به دو منظور طراحی شده؛ اولاً جداسازی آنان از سایر فارسی‌زبانان و از تاریخ مشترک‌شان؛ ثانیاً آن را در تصرف‌ خود داشتن و مانع رشد و گسترش آن شدن.

  1. نداشتن دانش زبان‌شناسی و اعتقاد به این واهمه که زبان پشتو می‌تواند جاگزین زبان فارسی شود. با تأسف، بسیاری از نخبگان افغان با این واهمه روزگار به سر می‌برند.

اینان به خود زحمت نمی‌دهند که پیشینۀ تاریخی ـ ادبی و حجم ادبیات تولیدشده به زبان فارسی را با زبان پشتو مقایسه کنند. حاضر نیستند بپذیرند که زبان فارسی، زبان مادری بیش از ۵۷ درصد مردم افغانستان و به قول دکتر عنایت‌الله شهرانی، زبان میانجی (Lingua franca) بیش از نود درصد مردم افغانستان است. هر گاه به طور مثال، هفت تن از مردمان ساکن کشور، شامل پشتون، نورستانی، پشه‌ای، ازبیک، بلوچ، ترکمن، هزاره و تاجیک را فراهم آوریم، بی‌ترجمان به زبان فارسی سخن می‌گویند.

اینان فکر می‌کنند که اگر جلو رشد زبان فارسی را بگیرند، راه برای رشد زبان پشتو باز می‌شود. نمی‌دانند که زبان‌ها در تعامل با یک‌دیگر و داد و گرفت واژه‌ها و معناها رشد می‌کنند. اینان همه‌روزه می‌کوشند که زبان پشتو را از وجود واژه‌های «بیگانه» بپیرایند و واژه‌های سچۀ پشتو را جانشین آن کنند. در نتیجه، فهم و آموزش این زبان را نه‌تنها به غیر گویشوران آن، بلکه به گویشوران پشتو نیز دشوار می‌سازند.

در حال حاضر، گروه جاهل و متعصب طالب بر سر اقتدار است. با تمام قوا پروسۀ فارسی‌زدایی را (در کنار آن ازبیکی‌زدایی و شیعه‌ستیزی را نیز) به پیش می‌برند. آنان به مستوای دانش خودها، تصور می‌کنند که به زبان فارسی نیازی ندارند (چنان که یکی از مقامات آن‌ها در بامیان چنین گفته بود). به آن اندازه علم که آنان نیاز دارند، در زبان پشتو هست، بقیه را از طریق زبان‌های اردو و انگلیسی می‌گیرند!

بگذار به رفع یک سوءتفاهم بپردازم: از این ادعا که دولت ایران در سال ۱۹۳۵م/ ۱۳۱۳هـ، نام کشور خود را از فارس به ایران تغییر داد، دانشمندان و محققین افغانستان و ایران ناخوشنودند. نخبگان افغانستان به این دلیل که چرا زمامداران ایران امروزی، نام «ایران» را ـ که حق مشترک دست کم افغانستان امروزی و ایران امروزی است ـ به طور یک‌جانبه مصادره و استملاک نموده (و آن طوری که در پرسش شما آمده) و چرا زمام‌داران افغانستان بر این کردار زمامداران ایران اعتراض نکردند.

ولی اعتراض دانشمندان و نخبگان ایران از قماش دیگر است: «… یکی از پرسش‌های امتحان ورودی دورۀ کارشناسی ارشد جغرافیای سیاسی دانشگاه‌های کشور در سال تحصیلی ۱۳۸۵ ـ ۱۳۸۴ ش. این بود که در چه سالی، نام این کشور از پارس به ایران دگرگون شد؟ جای تأسف فراوان دارد که در میان جغرافیادانان سیاسی، هستند کسانی که نمی‌دانند در سال ۱۹۳۵ م. روی داده، این بود که دولت رضا شاه از طریق سفیران ایران در کشورهای جهان، به آنان یادآور شده که نام این کشور همیشه ایران بوده، و از آنان خواست تا از به کار بردن نام‌های دیگر ـ از جمله پرشیا (پارس)، به عربی فارس ـ در نامیدن این کشور، خودداری ورزند» (دکتر پیروز مجتهدزاده، دموکراسی و هویت ایرانی، ص ۱۶).

برای اثبات این نکته که زمامداران افغان ـ از همان آغاز شکل‌گیری کشوری به نام افغانستان ـ همسایۀ غربی خود را ایران می‌خواندند، نه پارس یا فارس، قطعات کوتاهی از نامۀ امیر دوست‌محمد خان را به صدر اعظم ایران، نقل می‌کنم: «چون اتحاد دولت گردون‌رفعت ایران و روس، حال مشهور جهان و جمهور طبقۀ افغانان را به توهمات چند به ضمانت دولت بهیۀ روس‌امپرشن به دولت ایران به طریق شایان حاصل است» (ایران و افغانستان، ص ۲۲۷).

اما در مورد انهدام مجسمه‌های بامیان به دست طالبان، در همان زمان نوشتم که سه عامل دست به هم دادند تا این جنایت صورت گرفت:

  1. طالبان، که هر چه به پدران و اجداد آن‌ها تعلق ندارد، و به دست آنان ساخته نشده باشد؛ یعنی ورای تاریخ قومی آنان باشد، باید از بین برود. در کنار شکستن مجسمه‌های بامیان، ده‌ اثر دیگر را که در موزیم بودند، از بین بردند.
  2. پاکستان، که خواب و خیال ادغام جغرافیای افغانستان به خاک خود را در سر دارد و در پی نابودی هر چیزی است که دلالت به قدامت تاریخی این خطه داشته باشد.
  3. القاعده و سایر تروریست‌های عرب، تصور می‌کنند هر مجسمه‌ای لات و منات و هبل عزا است و باید شکستانده شود.

الطاف: چنان‌که شما هم اشاره کردید، قرن‌های دوازدهم و سیزدهم، از نگاه ادبی، یک دورۀ رکود و فترت است؛ دوره‌ای که نه‌تنها شاهد نوآوری و خلاقیت نیستیم، بلکه همان راه گذشتگان هم به شکل استوار و محکم، دنبال نمی‌شود. شعر این دوره، شعر سست و عاری از نوآوری است. تکرار همان مضامین و موضوعات گذشته است، در قالب و فرم نازل‌تر و فروتر. می‌خواهم بپرسم، عوامل اجتماعی این وضعیت چه بوده است؟ چه چیزی باعث شد که شاعران به این چاله بیفتند و صرفاً به تقلید و استقبال از گذشتگان اکتفا کنند و پا فراتر از آن‌ها گذاشته نتوانند؟

داکتر مهدی: اصولاً ادبیات یک ملت بازگوکننده و انعکاس‌دهندۀ پیش‌رفت‌های علمی و بیان‌گر موقعیت آن ملت از نگاه علوم اجتماعی می‌باشد. دیروز که ما توانستیم شاهنامه، مثنوی، خمسه، بوستان و گلستان، دیوان حافظ، بیهقی، بلعمی و غزلیات بیدل و صائب بیافرینیم، ملتی بودیم از لحاظ معیارهای فوق برجسته. بی‌گمان ملل فارسی‌زبان در قرن‌های سوم تا هفتم هجری، متمدن‌ترین ملل جهان بودند. متفکرین و علمای آنان تولیدکننندگان فکر و صادرکنندگان کالاهای فکری به سایر ملل بودند. ساختار دولتی‌ای که از اواخر قرن دوم در مرو شکل گرفت و در دورۀ سامانی و غزنوی و سلجوقی و خوارزم‌شاهی بالید و پخته و محکم گردید، بهترین نظام‌های دولتی در عصر خود بودند. آنان به مردم خود رفاه، خوشی و زمینه‌های فراگیری دانش و علوم را فراهم آورده بودند. آن مفاخر قرون، اوضاع زمان و ظواهر و مکنونات جامعۀ خود را بیان کرده‌اند. شعر و ادبیات آنان از این رو متعالی است که جامعه‌ی‌شان و ملت‌شان در موقعیت برتر نسبت به سایر ملل قرار داشتند. آنان محصولاتی برای صدور به سایر ملل، حتا برای زمان‌های بعد از خود داشتند.

اما به طور مثال قرن سیزدهم هجری را در نظر بگیرید، مگر ممکن است اولاً، فی‌المثل امیر دوست‌محمدخان را با نصر سامانی، یا محمود غزنوی یا سنجر سلجوقی یا شاهرخ یا سلطان حسین بایقرا، یا جلال‌الدین اکبر، شاه‌جهان و دیگران مقایسه کرد؟ ثانیاً، مگر ممکن است در آن قرن، ملتی را یافت که در محور مقاصد عالی و مفاهیم متعالی متشکل شده باشد که کسی مثل جامی یا امیر علی‌شیر نوایی بیاید، آن را به زبان شعر یا نثر توصیف کند؟

در این قرن، فعال‌ترین و اثرگذارترین عوامل، بریتانیای کبیر، روسیۀ تزاری و افغانان بارکزایی بودند. هیچ‌کدام اینان دغدغۀ زبان فارسی را نه‌تنها که نداشتند، بلکه به دلایلی که گفتیم، با آن دشمنی هم می‌کردند. سپس، نمی‌توان توقع داشت که در قرن نوزدهم میلادی، که همه عوامل دست به هم داده بودند، تا کشوری به نام افغانستان بسازند و پس از آن، ملتی به نام افغان بیافرینند که زبانش افغانی یا پشتو باشد.

پس، توقع ما از قرن سیزدهم هجری در جغرافیایی که بالاخره افغانستان خوانده شد، نباید آن باشد که حتا فرخی یزدی، فروغی بسطامی و قایم مقام فراهانی بیافریند، چه رسد به بیدل و صائب و کلیم و هاتف و مشتاق و دیگران.

الطاف: در سدۀ سیزدهم، بیدل‌گرایی همچنان چشمگیر است. شاعران، همچنان با پیروی از او، شعر می‌سرایند، چنان‌که در مورد تیمور شاه هم اشاره شد. هرچند تیمور شاه، بیشتر در قرن ۱۲ زیست؛ اما بخشی اندکی از عمرش در سدۀ سیزده گذشت. می‌خواهم بسترهای اجتماعی این گرایش را شما در چه می‌بینید؟

داکتر مهدی: پرسش در بارۀ بسترهای اجتماعی گرایش به اقتفا از بیدل، پرسش بسیار تخصصی است. بیدل‌شناسان باید به آن پاسخ بگویند، نه منِ هیچ‌مدان.

با این حال، وقتی به تاریخ عصر بیدل و دو دهه بعد از آن می‌نگرم، من اقتفا از بیدل را امر غیرمعمول و خارق‌العاده نمی‌بینم. آن را جریان متعارف و رایج در قملرو هند عصر گورکانی می‌یابم. کابل و کابلستان از عصر بابر (۹۳۲ ق) به بعد، یکی از ایالات هندوستان است و هندوستان نام اسلامی ـ فارسی هند یا بهارت است. از نظر سیاسی و نظامی، هرچند ایالت کابل یا صوبۀ کابل، منطقۀ دورافتاده بود؛ اما بنا به اهمیتی که این ایالت برای شاهان گورکانی داشت، آنان نه‌تنها برجسته‌ترین رجال عصر را به صوبه‌داری کابل می‌گماشتند، بلکه خود نیز از آن‌جا دیدن می‌کردند. چون به قول جلال‌الدین اکبر: در دست داشتن کابل به معنای بستن راه مهاجمان به سوی هندوستان است. کابل در سال ۱۱۵۱ ق. به تصرف نادر افشار درآمد و به تدریج رابطۀ آن با دهلی تضعیف گردید.

اما تضعیف مناسبات سیاسی و اداری، سبب قطع روابط فرهنگی نمی‌گردد. کابل، لاهور، دهلی و دکن در یک بستر فرهنگی و ادبی قرار داشتند؛ تحولات ادبی در دهلی ـ به عنوان پایتخت شاهنشاهی گورکانی ـ در همۀ این قلمرو، از جمله در کابل اثر می‌گذاشت. به خصوص، وقتی این تحول در عرصۀ زبان و ادب فارسی می‌بود، در کابل که مردم آن فارسی‌زبان بودند، بیش‌تر بازتاب می‌داشت.

برخی از مورخین ملی‌گرا، این‌طوری وانمود می‌کنند که گویا بیدل را تیمور شاه حین مأموریتش در لاهور کشف نمود و آثار او را با خود به کابل آورد و بدین‌گونه موجب شیوع طرز بیدل گردید. عزیزالدین پوپل‌زایی در کتاب تیمور شاه درانی این نظریه را درج کرده است. او که عنوان مقدمه‌‌اش را بر دیوان فارسی تیمور شاه «تیمور شاه، شاعر پشتون و پشتوزبان»! گذاشته، ادعا می‌کند که زبان محاوره‌ای تیمور شاه «اصلاً پشتو و اما به جهت تقویت و حمایت زبان دری نیز کمال توجه از خود ابراز نمود»! می‌دانیم که مخالفین تیمور شاه دربار او را به دربار ایران تشبیه می‌کردند. وکیلی ـ که تصمیم گرفته از گفتن حقیقت دوری نماید ـ در مورد مولد تیمور شاه می‌گوید: در ولایت مازندران خراسان ـ که متعلق به مردم ابدالی قندهار بود! ـ به دنیا آمد. مادر تیمور شاه از مردمان عرب فارسی‌زبان جلال‌آباد بود.

نه این‌طور نبود؛ اولاً، ظهور بیدل در عرصۀ شعر و ادب فارسی هند گورکانی حادثۀ غیرمترقبه نبود؛ بیدل پیرو سبکی بود (که بعداً سبک هندی خوانده شد). ده‌ها و صدها شاعر در این میدان سرودند و از خود آثار و دیوان به‌جا ماندند و در میان آنان کم نبودند شاعرانی که مقام هم‌سطح و هم‌شأن بیدل داشتند.

ثانیاً، بدین‌گونه سبک هندی (که برخی‌ها خوش دارند سبک اصفهانی یا چیز دیگر گفته شود) پیش از ظهور و ورود بیدل به عرصۀ شعر، هم در هند و هم در کابل وجود داشته و کسانی که در این سبک نام‌بردار شده بودند، چه بسا اگر آن مصیبت‌هایی که در قرن‌های دوازدهم و سیزدهم بر سر کابل و کابلستان نیامده بود، اینان نیز هم‌شأن و هم‌سطح بیدل و فراتر از او می‌بودند.

به هر حال، اگر قصد خود را خلاصه کنم، می‌گویم که سرودن به سبکی که بیدل نمونۀ نام‌بردار و شخص شاخص آن است، پیش از بیدل در تمام قلمرو گورکانی ـ از جمله در کابل ـ رایج و شایع بوده است؛ اقتفا از بیدل، از نوع پیروی از شیوه یا طرز شاعران بزرگ است.

الطاف: در مورد ریشه و خاستگاه قوم هزاره‌ بین هزاره‌پژوهان و تاریخ‌نگارانی که در این حوزه پژوهش انجام داده‌اند، اختلاف نظر وجود دارد. البته از باورهای عامی و افراد ناآگاهی که کمترین مطالعه در این زمینه ندارند و بسیار به راحتی، هزاره‌ها را بازماندۀ لشکر مغول‌ می‌دانند، درمی‌گذریم؛ چون قابل بحث نیست؛ اما یکی از راه‌هایی که می‌توان به سوی ریشه‌شناسی تیره‌های قومی گام گذاشت و به خاستگاه آن‌ها پی‌ برد، مسیر زبان‌شناختی، لهجه‌شناختی و گویش‌شناختی است. با توجه به این‌که شما هم کتاب تبار و زبان مردم هزاره را قبلا تألیف و منتشر کرده‌اید و هم به تازگی، کتاب گویش هزاره‌گی در پارسی افغانستان اثر گ. ک. دولینگ را ترجمه کرده‌اید، می‌خواهیم از زاویۀ زبان‌شناختی و لهجه‌شناختی به این مسئله ببینیم. با در نظرداشت لهجۀ هزاره‌گی که عناصر خاصی از زبان‌های قدیمی این حوزۀ تمدنی را در خود حفظ کرده است و گویش‌های مربوط به آن و واژگانی که در این لهجه به کار می‌روند، به چه یافته‌های ریشه‌شناختی قومی می‌توان دست یافت؟

داکتر مهدی: من خلاصۀ برداشتم از تحقیق در بارۀ تبار و زبان مردم هزاره را در پشت جلد همان کتاب (تبار و زبان مردم هزاره) درج کرده‌ام؛ و آن این است که: «هزاره نامی است نو، برای ملتی کهن». سرزمینی که بعداً هزاره‌جات، هزارستان و بربرستان خوانده شد، پیش از ورود ارتش مغول مسکن مردمانی بود که به یکی از لهجه‌های زبان فارسی سخن می‌گفتند و با مردمان دور و اطراف خویش ـ بنا به قول مؤلفین تاریخ و جغرافیا در سده‌های سوم و چهارم هجری (از جمله مقدسی در احسن‌التقاسیم)، رابطه‌های هم‌زبانی، هم‌تباری و هم‌میهنی داشتند. ارتش مغول در چند موج وارد این سرزمین شد و در هر بار، عده‌ای در آن‌جا مسکون گشتند؛ اما مهم‌ترین موج همان است که گروهی به نام هزارۀ نکودری (نکودر از نوه‌های چنگیز خان) ـ که در زمین‌داور مقیم بودند ـ از پیش‌لشکر تیمور منهزم گشته، به مجاری علیای رود هیرمند عقب نشستند (۷۸۵ هـ). مؤلف ظفرنامه (شرف‌الدین علی یزدی) نواحی ممقتو، قلعۀ سرخ، قلعۀ دهنۀ تاقه و جاهای دیگر را برای این عقب‌نشینی مشخص می‌سازد. این نواحی، در ولایات دایکندی، دایزنگی و دای‌چوپان موقعیت دارند.

نکودریان در نواحی مذکور جاگزین و ماندگار گشتند و با مردم بومی آنجاها پیوند خونی پیدا کردند. پس می‌توان گفت که «پیشْ هزاره‌ها»؛ یعنی پدران و مادران هزاره‌های نخستین، ترکیب «نکودریان ـ بومیان» هستند؛ مخصوصاً که در نواحی فوق‌الذکر پا به عرصۀ حیات گذاشتند. فرزندان آنان به هزاره مسما گشتند.

بدین‌گونه، مهم‌ترین سؤال که چگونه نکودریان مغولی زبان خود را فرونهادند و همگی فارسی‌زبان شدند، پاسخ پیدا می‌کند؛ اما باید توجه داشت که این گذار فرایند طولانی و دشوار بوده است. هرگاه مادر شخص هزاره، زن بومی بود، یعنی زبان مادری او فارسی بود، این فرایند کوتاه و سریع دنبال می‌شد. زبان مغول (یا ترک یا تاتاری و غیره) که زبان پدر آن شخص بود، زبان دوم او شمرده می‌شد؛ اما اگر شخص هزاره، مغول یا ترک و یا تاتار بود؛ یعنی زبان مادری او غیرفارسی بود، این فرایند دشوار و طولانی می‌بود.

به هر حال، اولاً این شخص و اشخاص مانند او، مرحلۀ دوزبانی را سپری نمودند، چنان که به شهادت بابر (صد و چند سال بعد از هجوم تیمور به زمین‌داور) هنوز در جیغتو کسانی بودند که به زبان مغولی سخن می‌گفتند؛ اما باید توجه داشت که این تصور که همۀ سربازان و افرادی که در قشون چنگیزخان و اولاد و احفاد او خدمت می‌کردند ـ بلااستثنأـ اصالت و تبار مغولی داشتند، باطل است. این حقیقت را می‌توان به روشنی از مطالعۀ صفحات تاریخ ـ مخصوصاً «تاریخ سرّی مغول» ـ پیدا کرد. چنان که گفتم، زبان بومیان منطقه پیش از اختلاط با مغول و طوایف دیگر، یکی از لهجه‌های زبان فارسی بوده است؛ جغرافیانویسان قرن چهارم و پنجم، این لهجه را دری گفته‌اند. ژیلبر لازار، زبان‌شناس معروف فرانسوی، زبان فارسی امروز را اختلاطی از لهجه‌ها و گویش‌های مروج در قلمرو ساسانی می‌داند. به قول او، گویش‌های غربی زیر نام فارسی و گویش‌های شرقی زیر نام دری، در پایتخت ساسانی و در دورۀ اسلامی در پایتخت‌های خراسان (مرو، نیشاپور، زرنج، هرات و طوس) زبان فارسی دری شکل گرفت.

اما باید توجه داشت که در فرایند شکل‌گیری زبان فارسی دری، نمی‌توان از سهم زبان‌های ایرانی میانۀ شرقی چشم‌پوشی نمود. زبان‌های سغدی، خوارزمی، سکایی و مخصوصاً زبان بلخی یا باختری یا زبان کوشانی، در این فرایند نقش داشته‌اند. چنان‌که می‌دانیم، اولاً ابن مقفع، حضور دری را در زبانِ متداول در مداین، پایتخت ساسانی تصریح کرده؛ ثانیاً حضور فارسی را در بخارا و برخی جاهای دیگر ورارود، طبری در نیمۀ قرن اول هجری نشان داده است.

نبود اسناد کافی از زبان‌های ایرانی میانۀ شرقی، سبب گشته که بسیاری از زبان‌شناسان، نقش این زبان‌ها را در فرایند شکل‌گیری زبان فارسی نو ـ یا فارسی دری ـ نادیده بگیرند؛ اما در اواخر دهۀ پنجاه قرن گذشته، کتیبۀ سرخ کوتل کشف گردید و پس از آن، سنگ‌نبشته‌ها و چرم‌نوشته‌های دیگر، آگاهی دربارۀ زبان باختری را بسی بالا برد. از آن‌جا به بعد، دانشمندان به کاوش در حضور زبان باختری یا زبان کوشانی، در گویش‌های موجود زبان فارسی توجه نمودند. گ. ک. دولینگ، یکی از کسانی بود که ادعا کرد که گویش هزارگی بازماندۀ یکی از گویش‌های زبان کوشانی است. من در کتاب تبار و زبان مردم هزاره، این ادعا را به حقیقت مبدل کردم؛ هرچند در بعضی موارد، با فقه‌اللغه‌ای که او آورده یا در بعضی موارد دیگر، با توجیه دستوری او موافق نیستم.

تردید من به قول کسانی که هزاره‌ها را دربست مغول می‌دانند، از مطالعاتم در زبان‌شناسی پیدا شد. پیش از نگارش کتاب تبار و زبان مردم هزاره، کتابی نوشتم زیر نام «مسائل پیدایش و گسترش زبان فارسی» و در آنجا به سهم زبان‌های ایرانی میانۀ شرقی در تکوین زبان فارسی تأکید کردم. در آنجا، متوجه شدم که گذشتن یک جامعۀ زبانی، از زبان خود به زبان دیگر، چه دشوار و در بسیاری موارد، ناممکن است. از باب مثال، ما جوامع کوچک ازبیکی‌زبان در شمال افغانستان کنونی ـ مخصوصاً در بدخشان ـ داریم که از هر سو، توسط فارسی‌زبان‌ها محاصره شده‌اند. با آن که از حضور آنان در این محل (خاش)، چند قرن می‌گذرد، ولی هیچ نشانه‌ای دال بر گذشتن از زبان ازبیکی به زبان فارسی در دست نیست. حال، چگونه بتوان پذیرفت که هزاره‌ها ـ با آن وسعت اراضی و با آن نفوس بسیار ـ زبان مغولی را کنار گذاشتند و همگی زبان فارسی را پذیرفتند. جز این‌که بقبولیم که اولاً زبان فارسی پیش از ورود لشکریان مغول به این سرزمین، زبان مردم بومی آن‌جا بود؛ ثانیاً هزاره‌ها یعنی اختلاط بومیان و نکودریان.

نکتۀ مهم دیگر، مذهب شیعۀ اثناعشری چگونه در هزاره‌جات ـ در قلب جامعۀ سنی‌مذهب ـ نفوذ و رسوخ پیدا کرد؟ اصولاً مذهب شیعۀ اثناعشری چه وقت به غورستان وارد شد؟

برخی از نویسندگان به این پرسش، به طور مختصر این‌گونه پاسخ گفته‌اند؛ غوریان اسلام را در عهد حضرت علی، از دست او گرفته‌اند؛ اما اولاً برای این روایت ـ پیش از طبقات ناصری ـ سندی در دست نیست؛ ثانیاً نتیجۀ آن، غیر از آن است که گفته می‌شود؛ غوریان عموماً سنی‌مذهب‌اند، نه شیعه. برخی دیگر، گسترش اسلام شیعی در میان هزاره‌ها را نتیجۀ فعالیت مبلغین مذهب شیعه در عصر صفوی دانسته‌اند. اما حضور مبلغان شیعی در دورۀ صفوی که امری پذیرفته شده است. به این معنا نیست که آنان مذهب شیعۀ اثناعشری را به هزاره‌ها آموزش دادند. برای فهم این مطلب، ابتدا باید گفت که اسنادی در دست است که نشان می‌دهند، بومیانِ همان بخش‌های غورستان ـ که بعداً به هزاره‌جات مسمی گشت ـ در قرن پنجم و اوایل قرن ششم، هنوز آیین اسلام را نپذیرفته بودند؛ یعنی پیش از ورود نکودریان به این نواحی، اکثراً غیرمسلمان بودند و اسلام با نکودریان وارد این منطقه گشت. اما این‌که نکودریان مذهب شیعۀ اثناعشری داشتند، شکی نمی‌توان کرد. الجایتو پسر ارغون خان، نوۀ هلاکو خان، مذهب شیعۀ اثناعشری را پذیرفت و آن را مذهب رسمی قلمرو خود ساخت و خود، نام خود را سلطان محمد خدابنده خواند. اولجایتو در ۷۰۳ ق. به جای برادرش غازان خان بر تخت ایلخانی نشست و در سال ۷۰۹ ق. رسماً به مذهب شیعی گروید و فرمان داد، از خطبه‌ها نام سه خلیفۀ نخستین را حذف کنند. به تأسی از او، هر جا که طوایف مغول بود، دین شمنی، بودایی و سایر آیین‌ها را نهاده، تظاهر به تشیع کردند؛ از آن جمله نکودریان زمین‌داور و گرم‌سیر.

پس تشیع اثناعشری، مذهب نکودریان بوده و هزاره‌ها همان است که از والدین نکودری ـ ایرانی، با مذهب شیعۀ اثناعشری و زبان فارسی به دنیا آمد.

الطاف: البته چنان‌که شما واقف هستید، هزاره‌ها تنها شیعه‌مذهب نیستند. آن‌ها به صورت کلی، پیرو سه فرقۀ مذهبی اسلامی؛ یعنی مذهب اسماعیلیه، مذهب شیعۀ اثناعشری و مذهب حنفی هستند. آنچه را که شما در مورد مذهب هزاره‌ها بیان فرمودید، فقط می‌تواند در مورد بخشی از آن‌ها قابل طرح باشد و هزاره‌های پیرو مذهب اسماعیلیه و مذهب حنفی را شامل نمی‌شود. در این مورد هم صحبت بفرمایید.

داکتر مهدی: من پیوند میان سه گروه مذهبی‌ای را که شما زیر نام واحد هزاره آوردید، در پیش از ظهور اسلام در خراسان، پیش از ورود مغول ـ یعنی پیش از پیدایش هویتی به نام هزاره ـ می‌یابم. آنانی که امروزه در افغانستان هزاره خوانده می‌شوند، از نظر تاریخی ادامه یا بازماندۀ طایفۀ بزرگ ایرانی مسمی به تورانی یا ساکاها هستند. به قول مارکوارت، فرق ایرانیان و تورانیان در پیش‌تر ده‌نشین شدن اولی و چادرنشین و بیابان‌نوردی دومی است. در ابتدا، جنگ میان این دو طایفه سبب تفاوت شیوۀ زندگی آنان بوده؛ اما بعداً این اختلاف دینی شد؛ به طوری که ایرانیان آیین زردشت را پذیرفتند؛ در حالی که تورانیان به سنن قدیمی خود پابند ماندند.

با ورود اسلام به ایران و خراسان، هر یک از این دو گروه، شعبه‌ای از آن دیانت را پذیرا شدند؛ چنان‌که در حال حاضر نیز ایرانیانِ سنی، شیعۀ اثنا عشری و شیعۀ اسماعیلی وجود دارد؛ همین‌گونه تورانیان سنی، شیعۀ اثنا عشری و شیعۀ اسماعیلی وجود دارد.

اما چنان‌که پیش از این بیان شد، هویتی به نام هزاره از اختلاط ترکی ـ مغولی و ایرانی ـ طی سده‌های هفتم تا دهم هجری ـ شکل گرفت و چنان‌که بیان گردید، مذهبِ شیعۀ اثنا عشری را دسته‌های مختلف مغولی؛ از جمله طایفۀ نکودری با خود به هزاره‌جات آوردند (چگونگی شکل‌گیری مذاهب سنی و اسماعیلی در جوامع خراسان بحث دیگری است که جای پردازش آن این‌جا نیست).

به نظر من، در حالی که رهبران سیاسی افغان، در پی اکثریت‌سازی کاذب از طریق ایجاد اختلاف و تفرقه میان فارسی‌زبانان هستند، باید برای نزدیک شدن طوایف هزاره و تاجیک (دو گروه عمدۀ فارسی‌زبان) بیش از این کوشا باشیم. آنان هر طایفه‌ای را که به زبان افغانی یا پشتو سخن گوید، پشتون می‌خوانند؛ در حالی که آنان پیشنۀ تبار غیرافغانی دارند؛ ما چرا چشم بر همسانی‌ها بپوشیم و بر دهل دیگرسانی‌ها بکوبیم؟

الطاف: نایل با درنظرداشت امکانات و فرصت‌هایی که داشت و با دغدغه و تلاش خستگی‌ناپذیرش، در دو زمینۀ تاریخی و ادبی کار کرد و از خود آثاری بر جای گذاشت. با توجه به تسلط گروه وحشت و دهشت در کشور، سرخوردگی و یأس مسلط در جامعه، و پراکندگی نیروهای فرهنگی و علمی ما به سراسر دنیا، فکر می‌کنید راه و دغدغۀ نایل ادامه دارد یا نه؟ اگر ادامه دارد، چقدر رضایت‌بخش و امیدوارکننده است؟

داکتر مهدی: بی‌گمان تسلط گروه وحشت بر کشور، نه‌تنها فعالیت‌های هزاره‌پژوهی را، بلکه تمام عرصه‌های فرهنگی و علمی را صدمه زده است. طالبان با هزاره سه بار دشمنی می‌کنند: با تبارش، با مذهبش و با زبانش.

اما ممکن نیست این فعالیت‌ها متوقف گردند. کم نیستند کسانی که بدون چشم داشت مادی، بنا بر عشقی که به خدمت برای مردم دارند و بنا بر غریزۀ کنجکاوی و پژوهش، به کار ادامه می‌دهند. هرچند وقتی به حجم و کیفیت کارهای نایل می‌نگرم، پس از او کسی را در این مقام نمی‌بینم؛ اما وقتی به مجموعۀ کارهای پژوهشی در عرصۀ هزاره‌شناسی و ادبیات زبان فارسی می‌نگرم، امیدوار می‌شوم که کاری را که کاتب آغاز کرده بود، نایل آن را پرورید، دیگران آن را به مرحلۀ پختگی و ثمردهی می‌رسانند.

الطاف: حسین نایل سیزده سال از سال‌های پختگی عمرش را در اکادمی علوم افغانستان سپری کرد. در کنار او بسیاری از بزرگان دیگر جامعۀ افغانستان؛ کسانی چون دکتر عبدالاحمد جاوید، دکتر محمدیعقوب واحدی، پروفیسور علی‌محمد زهما، دکتر امیرمحمد اثیر، سلیمان لایق، حسین فرمند و… نیز در این نهاد کار کرده‌اند. شما کارنامۀ این نهاد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

داکتر مهدی: سردار محمدنعیم خان (برادر سردار محمدداوود) در یک اقدام متعصبانه و با این توهم که اگر جلو رشد زبان فارسی گرفته شود، زبان پشتو رشد خواهد کرد، انجمن ادبی کابل را منحل و به جای آن پشتو تولنه را اساس گذاشت. در حالی که می‌توانست انجمن ادبی را به حال خود بگذارد و پشتو تولنه را به طور مستقل تأسیس نماید.

در سال ۱۳۴۹ ش. به فرمان محمدظاهر شاه، این پشتو تولنه به «اکادمی علوم افغانستان» تغییر نام داد و ظاهر ملی به خود گرفت؛ اما حس برتری‌جویی که در نهاد آن‌جا گذاشته شده بود، بر تاریخ این نهاد سایه گسترد. از این رو، آنچه از نام و نشان اکادمی علوم نشر و صادر می‌گشت، از همان ابتدا مهر شک و تردید بر جبینش خورده بود.

اما در این میان، هم کارنامۀ برخی از دانشمندان و محققان، از مشی و سیاست رسمی اکادمی علوم جدا است و هم مقطع‌هایی از تاریخ اکادمی، به تأسی از تغییر سیاست در رهبری کشور، از بخش‌های دیگر آن متمایز است. سیاست رسمی اکادمی علوم افغانستان، تحریف تاریخ، تسجیل برتری یک قوم بر دیگران و تبلیغ افغانیت ـ به عنوان اساس ملت‌سازی در کشور ـ است. ناهماهنگی با این سیاست، خطرات اخراج و تنبیه اعضا را در قبال داشت. از این رو، کم بودند کسانی که تن به این مخاطره داده، عواقب آن را پذیرا گردند. به طور مثال، سیاست اکادمی ـ به تأسی از سیاست دولت‌های افغانستان ـ دری خواندن زبان فارسی بود؛ تا جایی که مشاهده می‌گردد، حتا استادانی چون عبدالاحمد جاوید، علی‌محمد زهما، حسین نایل و دیگران هم نتوانستند در برابر آن بایستند و خلاف میل باطنی خود، به جای فارسی، دری گفتند و نوشتند.

البته در کلیات مسائل، آنجاها که با سیاست رسمی تقابل پیش نمی‌آمد، اعضای دانشمند اکادمی علوم کارنامۀ درخشانی بجا گذاشته‌اند. بی‌گمان اگر ـ به طور ـ مثال نگارش کتاب سیری در ادبیات سدۀ سیزدهم به عهدۀ سلیمان لایق قرار داده می‌شد، چیزی شبیه «پته خزانه» بیرون می‌داد.

همین‌گونه است ارزیابی کار اکادمی علوم در دوره‌های معینی چون از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۶ ش. و از ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۶ ش. در این برهه‌های زمانی تاریخ افغانستان، هرچند اسناد رسمی در جهت رو برتافتن از سیاست‌های قومی، به ندرت منتشر گشته[۲]؛ اما برای محققان ـ از جمله اعضای اکادمی علوم ـ این آزادی قلم داده شده بود که اگر در سمت حقیقت‌جویی حرکت کنند، تهدید و تحقیقی در میان نباشد.

الطاف: در گذشتۀ نه چندان دور، ما شاهد روابط بسیار نیک و نزدیک بین فرهنگیان افغانستان؛ به‌ویژه فرهنگیان و نویسندگان جامعۀ تاجیک و هزاره بودیم. کسانی چون زنده‌یاد حسین نایل و محمد اسماعیل مبلغ، برات‌علی تاج، سرور جویا، عبدالکریم میثاق و… با فرهنگیان تاجیک دوستی‌های بسیار نزدیکی داشتند؛ اما امروزه آن‌گونه که در شبکه‌های اجتماعی هم شاهدش هستیم، دیگر از آن روابط صمیمانۀ گذشته، بین فرهنگیان جامعۀ هزاره و تاجیک خبری نیست. در این اواخر، صورت خصمانۀ آن بیشتر پررنگ شده است. به عنوان سؤال آخر می‌خواهم بپرسم، چه چیزی باعث شده که نیروهای فرهنگی این دو تبار، این‌قدر از هم‌دیگر دور شوند؟

داکتر مهدی: پیش از این دربارۀ تشدیدکنندگان اختلافات میان هزاره و تاجیک سخن گفتم. در این‌جا این نکته را به آن می‌افزایم که دسته‌ای از نخبگان هزاره گمان می‌کنند که هرقدر شکاف میان هزاره و تاجیک عمیق‌تر باشد، امکان تعامل هزاره با افغان بیشتر خواهد بود؛ تعاملی که فقط سود شخصی آنان را در قبال خواهد داشت. در جامعۀ هزاره هستند کسانی که این سیاست را دنبال می‌کنند. اینان تا این دم، بیشترین مسئولیت تفرقه‌افگنی میان این دو قوم هم‌زبان و هم‌سرنوشت را به عهده دارند.

در جامعۀ تاجیک نیز عده‌ای از شبه روشنفکران و برخی از ملاها همین راه را دنبال می‌کنند و همواره مذهب را بنای قضاوت خود قرار می‌دهند. این‌ها پرچم‌داران اختلاف و مشعل‌داران آتش نفاق افگندن میان تاجیک و هزاره‌اند.

من برای پایان دادن به نزاع بیهودۀ هزاره و تاجیک، سه پیشهاد دارم:

الف. انجمنی از نخبگان هزاره ـ تاجیک، کار روی مستندسازی «نسل‌کشی هزاره» و «کوچ‌دهی اجباری ایماق‌های بادغیس هرات» در دورۀ عبدالرحمان خان را روی دست گیرند. برای به ثمر رسیدن این برنامه، قبل از آن‌که آن را به مراجع بین‌المللی بسپارند، لازم است به سیاسیون هزاره و تاجیک حالی سازند که برای پیوستن به هر نوع ائتلاف با سیاسیون و نخبگان افغان (پشتون) ـ چه در احزاب و جبهه‌سازی و چه در فراهم‌آیی برای تشکیل دولت آینده ـ پذیرفتن این حقیقت تاریخی را شرط بگذارند.

این نخستین باری خواهد بود که با یک «قضاوت دربارۀ تاریخ»، روحیۀ داشتن وطن مشترک به همۀ ساکنان این سرزمین القا می‌شود.

ب. انجمنی دیگر، مأمور نگارش تاریخ دهۀ هفتاد قرن چهارم شمسی یا دهۀ نود قرن بیسم ترسایی (۱۳۸۰ ـ ۱۳۷۱ ش / ۲۰۰۱ – ۱۹۹۱ م) گردد. شرح و تفسیرهای مختلف از رویدادهای این دوره، موجب تشدید اختلاف میان اقشار مکتب‌خواندۀ‌ هزاره و تاجیک گردیده است. معصوم‌انگاری و بری از خطا پنداشتن رهبران سیاسی هردو طایفه، و چشم‌پوشی از اشتباهاتی که طرفین مرتکب شده‌اند، سبب گشته که حتی کسانی که در آن دوره به دنیا نیامده‌اند، خود را شریک ارتکاب آن خطاها بدانند و برای برائت‌جویی از آن اتهامات، به یاوه‌گویی مبادرت نمایند.

ج. انجمنی از نخبگان هزاره و تاجیک، اصولی را پایه‌گذاری کنند که در دولت آیندۀ افغانستان، منافع مشترک همین دو قوم و سایر «فارسی‌وانان» را حفاظت نماید. تا این زمان، عموماً بر مسائل اختلافی و موارد افتراقی تأکید و تمرکز گردیده است؛ هیچ‌گاهی به این نیندیشیده‌اند که هم‌زبانی و هم‌دلی این دو طایفه، می‌تواند مسیر تاریخ این سرزمین را در جهت بازیابی خراسان، تغییر دهد.

[۱]. به کتاب این جانب، زیر نام تاریخ ممالک مقبوضۀ افغانستان دیده شود.

[۲]. در اصول اساسی جمهوری دموکراتیک افغانستان، قید هر کی از افغانستان است، افغان است، برداشته شد. در دولت اسلامی افغانستان قید دری خواندن زبان فارسی افغانستان برداشته شد. ببرک کارمل در سفر به شوروی حین بازدید از انتشارات پروگرس، از آنان خواست که بجای دری، فارسی بنویسند).

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید