دقیقاً هشت سال پیش در ۱۴جولای ۲۰۱۸، پروفسور علیمحمّد زهما در ۹۳ سالگی و در دور از دیار چشم از جهان فروبست و یکی دو سال بعد، مجموعه مقالات او در تاریخ، فلسفه، هنر و ادبیات و همچنان اثری از پروفسور کریستین رِدِر دربارهی او منتشر شد. زهما در تاریخ معاصر افغانستان، یکی از برجستهترین نویسندگان و روشنفکرانی است که میکوشد افغانستان با تکیه بر فرهنگ از استبداد دیرینه عبور نماید و پا به تجدّد بگذارد. نقادیِ تاریخیِ او از هویت و تبار سیاسیِ معاصر افغانستان، نشانهی التفات بنیادین او به عبور از استبداد و خودکامگی بهمثابهی مهمترین چالش فراروی ورود به دنیای جدید است. البته این عبور را او بر مبنای ماتریالیسم تاریخیِ متّخذ از سنّت مارکسیسم، صورتبندی مینماید. اگر از منظرِ منطقِ سنت اندیشه، که متفکران را با موضوع و مسألهی فکریِ آنها میشناسد و در این موضع برخی متفکّر سیاست است، بعضی متفکّر تاریخ، جامعهشناس یا نظریهپرداز فرهنگ؛ اما گاه اندیشمندی ظهور میکند که موضوع اندیشهاش نه یک قلمرو خاص، بلکه نسبت میان قلمروهاست. نگارنده از آنجا که به تاریخ و سیاست و بلکه به هر قلمرو عینی و نظری، از موضع نسبت مینگرد، علیمحمد زهما را از این سنخ متفکران میداند. به نظرم او تاریخ را بدون فرهنگ نمیفهمد، سیاست را بدون مناسبات تاریخی توضیح نمیدهد و جامعه را بیرون از افق تربیت فرهنگی تفسیر نمیکند. او اندیشمندی که فرهنگ را واسطهی ظهور تاریخ، سیاست و آزادی میداند.
بسیاری از روایتهای تاریخی با تصوّر و فهم از سطح رویدادها آغاز میشوند؛ از جنگها، رفتار دولتها، انقلابها و ظهور و زوال حکومتها. اما زهما از سطح عمومیِ پدیدارها عبور میکند و در پی نیرو یا کانونِ پنهانتری میرود که وقایع را ممکن ساختهاند. برای او، تاریخ صرفاً انباشت گذشته نیست، بلکه صورت انکشاف خرد جمعی است؛ خردی که گاه در نهادهای فرهنگی متبلور میشود و گاه زیر سلطهی خشونت، قبیلهگرایی و استبداد خاموش میگردد. از این منظر، شکست یا پیروزی سیاسی پیش از آنکه معلول ارادهی اشخاص باشد، نتیجهی وضعیت و مناسبات فرهنگ است.
از دید زهما، فرهنگ صرفاً مجموعهای از آداب و رسوم یا میراث هنری نیست؛ بلکه اُفُق امکانِ حیات تاریخی است. جامعهْ نخست در فرهنگ اندیشیده میشود و سپس در سیاست و تاریخ به منصهی ظهور میرسد. بنابراین، هر سیاستی که از اصلاح فرهنگی غفلت نماید، تنها صورت دیگری از بازتولید و توزیع بحران خواهد بود. این همان نقطهای است که اندیشهی زهما را از بسیاری روایتهای رایج توسعه و اصلاح و نیز معاصران او متمایز میسازد. به همین سبب است که او قدرت را منشأ تحولّ نمیداند؛ بلکه قدرت را محصول کیفیتِ فرهنگِ عمومی تلقی مینماید.
در همین موقف، نسبت زهما با تاریخ نیز معنا مییابد. او گذشته را برای ستایش یا سوگواری روایت نمیکند، بلکه آن را میدان یا صفحهی ظهور ساختارها و نسبتهایی میبیند که هنوز بر اکنون سایه افکندهاند. تاریخ برای او حافظهای زنده است؛ اما حافظهای که اگر به آگاهی تبدیل نشود، به تقدیر بدل خواهد شد. اگر مسأله عبور از گذشته و جلوگیری از تکرار تاریخ باشد، از قضا، زهما به فرهنگ بهمثابه عبور از بازگشت صُور کهنه و تجربههای ناکارآمد تاریخی میاندیشید.
ویژگیِ مهمِ دیگر اندیشهی زهما، عبور از دوگانههای سادهانگارانه است. او نه اسیر جبر اقتصادی صرف میشود و نه به ایدهآلیسم انتزاعی پناه میبرد. او هرچند فئودالیسم را بهمثابهی سرشت قدرت در افغانستان معاصر میداند و حتی گاهاً روی شیوهی تولید برای توضیح ساختار قدرت تکیه میکند، اما در آثارش، مناسبات تولید، ساختارهای اجتماعی، نهادهای فرهنگی و صورتهای آگاهی جمعی در شبکهای از روابط متقابل قرار دارند. به همین دلیل، باید گفت آثارش هیچ عامل یگانهای را، بهعنوان واحدِ توضیحِ تاریخ نمیبیند. تاریخ از دید او باید محصولِ تلاقی و نسبت نیروها باشد، نه فرمان یک علّت مطلق.
از این منظر، نقد رادیکال او بر استبداد، بهخصوص استبداد هاشمخانی، نادرخانی و تداوم آن با ظهور جمهوری داوودخان، نیز صرفاً نقد یک حکومت یا یک دوره نیست. استبداد در پرداخت زهما بهمثابهِ شکلی از فقر فرهنگی نقد میشود؛ وضعیتی که در آن جامعه توان گفتوگو، مشارکت، آموزش آزاد و تولید عقلانیت جمعی را از کف مینهد. هرجا فرهنگ به حاشیه رانده شود، سیاست به خشونت میل میکند و تاریخ به چرخهی تکرار فرو میافتد. ازاینرو، او رهایی را نه در ظهور تمرکز قدرت، بلکه در شکلگیری جامعهی آگاه، آموزشدیده و برخوردار از نهادهای مستقل میجوید.
شاید بتوان گفت بنیادیترین دستاورد زهما، تغییر زاویهی نگاه به مسألهی افغانستان است. او بحران را صرفاً بحرانی سیاسی نمیبیند، بلکه آن را طرد نسبتهای بنیادین از پیکر فرهنگ و اصالتیافتن نسبتهای نژادی میبیند. بدینسان، زهما بیش از آنکه مورخ گذشته باشد، متفکّر آینده است. آثار او دعوتی است به بازاندیشی در نسبت فرهنگ و سرنوشت؛ دعوتی که میکوشید ما را از اسارت وقایع به فهم منطق وقایع برساند. او یادآوری میکند که تمدنها پیش از آنکه در میدان جنگ شکست بخورند، در قلمرو فرهنگ فرسوده میشوند، و ملّتها پیش از آنکه آزادی خود را از دست بدهند، توان اندیشیدن به آزادی را از کف میدهند.
از این حیث، جایگاه زهما را باید نه صرفاً در متن تاریخنگاری افغانستان، بلکه در متن فلسفهی فرهنگ جستوجو کرد. اندیشهی او تلاشی است برای آنکه فرهنگ دوباره به منزلت نخستین خود بازگردد؛ یعنی بهمثابهی نیرویی که تاریخ را معنا میبخشد، سیاست را محدود میکند و امکان رهایی انسان را فراهم میآورد. در روزگاری که بسیاری از نظریهها همهچیز را به قدرت فرو میکاهند، زهما از امکان دیگری سخن میگوید: امکان آغاز تاریخ از نسبتهای که در پیکر فرهنگ رقم میخورد، نه از سلطه.
یاد و اندیشههایش گرامی باد!





نظر بدهید