۲۵ سپتامبر امسال و گفتوگوها دربارهی «نسلکشی هزارهها» مرا به منبعی برگرداند که شاید کمتر سراغش رفتهایم؛ حافظهی خانوادههای بازمانده. روایتهایی که نسلبهنسل منتقل شدهاند، اما بسیاری از آنها هرگز ثبت نشدهاند و پژوهشگران و روزنامهنگاران نیز هنوز بهطور جدّی به سراغشان نرفتهاند. هر بار که اسناد و گزارشهای مربوط به پاکسازیِ فرهنگی و کشتارهای تکان دهندهای هزارهها را در منابع و یا نهادهای بینالمللی میبینم، به این بخش نانوشتهی تاریخ فکر میکنم؛ به روایتهایی که نه در آرشیوها، بلکه در حافظهی خانوادهها باقی ماندهاند.
روایت خانوادهی من یکی از همین روایتهاست. داستان آوارگیای که بیش از یک قرن پیش آغاز شد و رد آن هنوز در زندگی نسلهای بعد باقی است. وقتی کودک بودم از پدرم میپرسیدم: “چرا ما زمین و خانه و جایداد نداریم؟” چرا درعینحال که هزاره هستیم؛ اما مثل سایر اعضای قریه نیستیم؟
او در پاسخ میگفت: «ما در زمان امیر عبدالرحمن خان از مالستان آواره شدهایم. مسیر مالستان، جاغوری، قندهار- یخکاریز و غزنی را رفتهایم و بعد به امید دسترسی دوباره به زمینهای پدری سمت مالستان رفتهایم و به دلایل توان رسیدن به آن را نداشتهایم و در نتیجه در ناهور ساکن شدهایم. جرأت در زمین پدری مالیات سنگین بود و ما در غم روزگار توان اقتصادی و جرأت ایستادگی را از دست داده بودیم». از این دست حرفها بسیار میگفت.
کنار دروازهی چوبی خانهی ما، رو به قبله، دروازهی دیگری بود. پشت آن در نیز خانوادهای با سرگذشتی شبیه ما زندگی میکرد. روبهروی ما نیز میان دیوارهای قدیمی خانهای گنبدی و فرورفته قرار داشت که خانوادهای دیگر از آوارگان در آن زندگی میکردند. اهالی قریه آنان را “دایهواله” میگفتند.
دایهوالهها دیرتر از خانوادهی ما آواره شده بودند؛ از همان جغرافیای ارزگان و دایه. تقریباً همه زندگیشان را جا گذاشته بودند و تنها جان خود را به مناطق امنتر هزارهجات رسانده بودند.
فکر میکنم شیوهی کار و کشاورزیِ منطقه برایشان کاملاً آشنا نبود. ابزار دهقانی فرق میکرد. نظام زمین، آب و نوبت آب نیز برایشان ناآشنا بود. اما برای زندهماندن باید کار میکردند. معمولاً ارزانتر از دیگران روزمزد میگرفتند و در استفاده از ابزار محلی نیز تسلّط کمتری داشتند.
من آن زمان نمیفهمیدم چرا. برای یک کودک، آنها فقط همسایههایی بودند که از جای دیگری آمده بودند. در زبان محلی برای کسانی که زمین و خانهای در قریه نداشتند و در خانهی دیگران زندگی میکردند، واژه “گوشنشین” نیز به کار میرفت؛ شاید صورتی محلی از همان “گوشهنشین”. بااینحال، من هنوز واژه «همسایه» را برای این نوع زندگی دوست دارم.
امروز وقتی به آن خاطره برمیگردم، معنای دیگری در آن میبینم. آوارگی فقط انتقال انسان از یک نقطه جغرافیایی به نقطهای دیگر نیست. کسی که زمین و سرزمینش را از دست میدهد، فقط دارایی فیزیکیاش را از دست نداده است. حس تعلق به محیط، روابط اجتماعی، جایگاه اقتصادی، پیوندهای خویشاوندی و فرهنگی و بخشی از حافظهای را که باید به نسل بعد منتقل شود نیز از دست میدهد. ممکن است از کشتار جان سالم به در ببرد، اما فرزندان و نوادگانش دههها بعد هنوز هزینهی همان جبر و آوارگی را در مقاطع مختلف زندگی بپردازند.
دایهوالههایی که من میشناختم، نمونههایی از یک جمعیت آواره بودند؛ خانوادههایی که از ارزگان و مناطق پیرامون رانده شدند و در بخشهای دیگر هزارهجات پراکنده شدند. بعدها بسیاری از آنان به ایران، کویته و دیگر مناطق پاکستان مهاجرت کردند. (در رابطه با هزاره های که اسیر شدند و در مناطق دیگر از افغانستان مثل نورستانی ها به اجبار ادغام شده و تغیر باور داده شدند اکنون جا برای گفتن نیست).
شاید آنچه من در کودکی در سراب غزنی و پدرم در کودکی در ناهور میدیدیم، سایهی فاجعهای بود که نزدیک به یک قرن پیش از تولد من رخ داده بود. این را که گفتم شکایت از مردمان بسیار نجیب این سرزمینها نه؛ بلکه بیان یک واقعیت تاریخی است که هزاران انسان آن را تجربه کرده و در هیچ سند و گزارش خبری موجود نیست؛ و گرنه خاطرهی کودکی و نوجوانیِ بسیار خوبی از سراب مخصوصاً از چلمه و خواجه و گاهی از ناهور مخصوصاً از باریک آب، قرچه، بهایی و کورَلَه دارم؛ شاگرد اول، دوم و سوم مکتب سراب بودم، در ۱۲ سال تعلیمی؛ سواد ناچیز که اکنون دارم نتیجهی زحمات مردم دانشپرور همین کوهسار و معلمین عزیزم بوده، از آنها تا ابد سپاسگزارم.
امروز بخش دیگری از این داستان را در زندگی خودم میبینم. من هنوز در دههی سوم زندگیام هستم و پسرم هنوز کودک است. ما در گوشهای از جهان زندگی میکنیم که از خاک اجدادی، هزارهجات و بسیاری از چیزهایی که به تاریخ و میراث ما تعلق دارند، بسیار دور است. بااینحال، در بسیاری از ابعاد زندگی اجتماعی و فرهنگی اینجا احساس بیگانگی نمیکنیم. اگر زبان و برخی عادتها و رسوم شخصی و خانوادگی اروپا را کنار بگذاریم، گاهی خودمان را چنان مییابیم که گویی همین جامعه ما را پرورده و همین سرزمین خاک ما بوده است؛ من اکنون این شهرک کوچک در حاشیه پاریس بزرگ را تقریبا شبیه، چلمه، خواجه، جاجه، کفشی، گیدرگان و کلاخی و … بامیان دوست دارم.
مدتهاست به این موضوع فکر میکنم. شاید بخشی از این ظرفیت سازگاری، میراث همان آوارگی طولانی باشد؛ آوارگیای که برای خانوادهی ما از مالستان آغاز شد، از مسیر قندهار و ناهور، سراب گذشت، نسلهای بعدی را به بامیان رساند و سرانجام ما را به اروپا آورد. من هرازگاهی با مالستانیها خودم را مالستانی میگویم شوخی به نظر میرسد، با سرابیها خودم را سرابی میگویم شوخی به نظرم میآید، با بامیانیها خودم را بامیانی میگویم حس میکنم دقیق نیست؛ در حقیقت اما همه راست است، من همهی آنها هستم، ۱۰۰ در صد، نه کم و نه زیاد.
انسان آواره برای زندهماندن چیزهایی یاد میگیرد که شاید انسان برخوردار از ثبات هرگز مجبور به آموختن آنها نباشد. زودتر میآموزد محیط تازه را بخواند، قواعد جامعه جدید را بفهمد، با امکانات محدود دوباره زندگی بسازد، با دیگران کنار بیاید و بخشی از خودش را حفظ کند؛ بیآنکه برای همیشه بیرون از جامعهای بماند که در آن زندگی میکند. توانایی عجیبی برای رفتن، رسیدن و دوبارهساختن.
اما در دل همین توانایی تناقض دردناکی وجود دارد. ما تقریباً در هر جایی میتوانیم زندگی کنیم، اما معلوم نیست کجا میتوانیم برای همیشه بمانیم. یک نسل ما در مسیر فرار در جغرافیای قندهار دفن شد. نسل دیگری در ناهور. پدرم در بامیان و پدرکلان و مادرم در سراب غزنی دفن شدند. خودم اکنون هزاران کیلومتر دورتر از همهی آن ماجراها زندگی میکنم. حتی نمیدانم پیکر خودم روزی نصیب خاک خواهد شد، آب یا آتش؟
حتی مطمئن نیستم فرزندانم که امروز در جامعهای آرامتر بزرگ میشوند، پایگاه نهایی زندگیشان کجا خواهد بود. شاید آنها نیز روزی به نقطهی دیگری از جهان بروند و شاید فرزندان آنها جای دیگری. از این زاویه که نگاه می کنم، شاید من و اسلاف و اخلافم خیلی زودتر از موعد به استقبال “جهانیشدن” رفتهایم. گاهی با آوارگی، کوچ اجباری و چمدانهایی که هر نسل ناچار شده بیهنگام و با عجله ببندد. گاهی هم شاید با فرصتهای شغلی بینالمللی، سند سفر قدرتمند و پروازهای راحتتر.
شاید به همین دلیل پذیرفتن این فکر برای ما چندان دشوار نیست که انسان را پیش از قوم، مرز و جغرافیا باید انسان دید. میراث بشری را نیز نمیتوان در حصار مالکیت یک قوم یا یک نسل زندانی کرد. بوداهای بامیان برای ما ارزشمندند نه به این دلیل که میخواهیم برایشان شناسنامهی هزارهگی صادر کنیم، بلکه به این دلیل که میدانیم میراثی که در یک جغرافیا پدید میآید میتواند بخشی از حافظه تمام بشریت باشد. پیکرههای عظیم بامیان تجربهای یگانه از هنر و تمدن انسانی بودند و نابودی آنها فقط فقدان مردم همان جغرافیا نبود.
از قضا، ما شاید نمونهای از همان «شهروند جهانی» شدهایم که نظریهپردازان جهانیشدن سالها دربارهاش نوشتهاند. در یک کشور به دنیا میآییم، در کشور دیگری زندگی میکنیم، زبان سومی میآموزیم، موسیقی چهارمی را گوش میدهیم و از میراث تمدن پنجمی دفاع میکنیم. شاید فرزندانمان روزی مجبور شوند برای دوستانشان توضیح دهند که چرا اسلافشان در بامیان و جغرافیاهای پراکنده دیگر دفناند، پدر و مادرشان چگونه سر از اروپا درآوردهاند و خودشان دقیقاً اهل کجا هستند.
شاید پاسخ ساده این باشد: اهل همهجا و درعینحال وارث جایی که روزگاری اجدادشان را وادار کردند ترک کنند.
البته این جهانیشدن ناخواسته یک ایراد کوچک داشت: برای شهروند جهانشدن واقعاً لازم نبود این همه زجر بکشیم و بارها از خانه رانده شویم. بارها وسایل جمع کنیم و بارها دور بریزیم؛ میشد همانجا در مالستان هم انساندوست و جهانوطن شد، چرا که نه در ناهور یا هم سراب یا چقدر خوب که در بامیان.
در این صورت، تاریخ خانوادهی ما خط مستقیمی از مالستان به اروپا نیست. بیشتر شبیه رشتهای از توقفگاههاست جایی برای فرار، جایی برای زندهماندن، جایی برای دوبارهساختن، جایی برای دفنکردن و سپس حرکتی دیگر. هنوز هم نمیدانم بعد از این چه توقفگاهها و چه حرکتهای دیگری در انتظار نسلهای بعد است.
اینجاست که مفهوم «زمین» برای من معنای متفاوتی پیدا میکند. زمین فقط ملکی نیست که سندش به نام کسی باشد. زمین جایی است که انسان بتواند با اطمینان تصور کند فرزندش مجبور نخواهد شد دوباره از آن کوچ کند، اگر کوچ کند هم اجبار در کار نباشد.
برای خانوادهای که نسلها در حرکت بوده، شاید بزرگترین معنای داشتن سرزمین مالکیت خاک نباشد؛ اطمینان از ماندن باشد، منظورم از ماندن تنها ماندن فیزیکی نه؛ بلکه ماندن با تمام آنچه یک شهروند را میسازد.
من این اطمینان را هنوز نمیشناسم.
پدرم در بامیان است. پدرکلان و مادرم در سراب غزنی. من در اروپا زندگی میکنم و پسرم در جهانی بزرگ میشود که ممکن است رابطهاش با هزارهجات بیش از آنکه تجربهای مستقیم باشد، مجموعهای از قصههای من، چند عکس خانوادگی، نام چند قریه و قبرهایی باشد که شاید روزی برای دیدنشان سفر کند.
درست در همین نقطه است که مسئلهی میراث فرهنگی برای من از یک موضوع صرفاً تاریخی یا باستانشناختی فراتر میرود. وقتی انسانی از سرزمین اجدادیاش دور میشود، یک کتیبه، یک موزیم، یک قبرستان قدیمی، نام یک قریه، یک بنای تاریخی، یک روایت شفاهی و حتی قطعهسنگی که چیزی بر آن نوشته شده معنای دیگری پیدا میکند، مخصوصاً زمانیکه این آثار به اندازهی کافی جهانی میشود. اینها نقاط اتصال حافظه به جغرافیا هستند.
جامعهای که در سراسر جهان پراکنده شده است، برای اینکه بداند از کجا آمده، به همین نقاط نیاز دارد. نابودی میراث برای چنین جامعهای میتواند نوع دیگری از جدایی باشد یک بار انسان را از سرزمین جدا میکنند و بار دیگر نشانههایی را که میتوانستند او و فرزندانش را به آن سرزمین پیوند دهند از میان میبرند.
اینجاست که برای من عصر حجر دشت ناهور، کتیبه یکاولنگ، غارهای بامیان، نسخههای خطی، بوداهای بامیان، قبرستانها و آثار پراکنده هزارهجات دیگر اشیای بیجان تاریخی نیستند. آنها بخشی از پاسخ به پرسشیاند که شاید پسر من یا فرزندان او روزی بپرسند: “ما از کجا آمدهایم؟” ای کاش پدرم، پدر بزرگم و پیش تر از آنها این جبر تاریخ که بر آنها پیش آمد و هیچ کس آنرا مستند نکرد، خود آنها سرنخ به جا میگذاشت.
و اگر آثار، اسناد و حافظه آن سرزمین نیز نابود شده باشند، پرسش دشوارتری در برابرشان قرار خواهد گرفت: «از آن کجا چه چیزی باقی مانده است؟». وقتی امروز دربارهی مالستان، ارزگان، ناهور، یکاولنگ یا بامیان فکر میکنم، فقط به گذشته فکر نمیکنم. دارم برای فرزندم نشانی خانهای را مینویسم که معلوم نیست هرگز در آن زندگی کند.
وقتی به آن کودک در کورله ناهور فکر میکنم که از پدرش میپرسید “چرا ما زمین و خانه و جایداد نداریم؟” تازه متوجه میشوم که پاسخ آن پرسش بسیار بزرگتر از چیزی بود که آن روز میشد برای یک کودک توضیح داد. بخشی از پاسخ در نامهایی چون عبدالرحمن، مالستان، آوارگی، مالیات، قندهار و ناهور نهفته بود. ادامهی پاسخ را زندگی نسلهای بعد نوشته است؛ نوشتهها و اسناد که حتا پژوهشگران و ژورنالستان سراغ آنها نمیروند.
شاید یکی از ماندگارترین پیامدهای آوارگی همین باشد؛ چیزی که در آمار کشتهشدگان، شمار مهاجران یا نقشه زمینهای مصادرهشده دیده نمیشود. آوارگی ممکن است مدتها پس از پایان سفر ادامه داشته باشد. گاهی یک واقعهی تاریخی صد سال بعد نه در کتاب تاریخ، بلکه در دستمزد کمتر یک کارگر روزمزد خودش را نشان میدهد؛ در زمین نداشتن یک خانواده، در نام “دایهواله”، در ترس از بازگشت به قریه اجدادی، در قبر پدری در بامیان و مادری در غزنی و در کودکی در اروپا که شاید روزی برای شناختن سرزمین اجدادش هزاران کیلومتر سفر کند.
شاید معنای ۲۵ سپتامبر(نسل کشی هزارهها) برای من در نهایت همین باشد. میان بحثهای حقوقی دربارهی نسلکشی، آمار قربانیان و منازعات سیاسی نباید یک پرسش سادهی انسانی را فراموش کنیم: چه اتفاقی میافتد وقتی خانوادهای برای بیش از یک قرن نتواند مطمئن باشد نسل بعدیاش در کدام خاک خواهد ماند؟
برای من این تاریخ دوباره به همان دروازهی چوبی در ناهور و سراب غزنی و بعد به بامیان بازمیگردد. به کودکی که از پدرش میپرسید: “چرا ما زمین و خانه و جایداد نداریم؟” شاید بخش بزرگی از تاریخ معاصر هزارهها در پاسخ همین پرسش نهفته باشد.
“اما طنز تاریخ” نیز شاید همینجاست. کسانی که روزگاری زمین اجداد ما را گرفتند و آنان را از خانههایشان راندند، شاید تصور میکردند مردمی را بیریشه میکنند. نتیجه برای بخشی از اخلاف همان آوارگان چیز دیگری شد. ریشههای ما از بین نرفتند؛ پراکنده شدند.
امروز یکی از ما در بامیان دفن است، دیگری در غزنی و دیگری در کویته. یکی در استرالیا زندگی میکند و دیگری در اروپا یا آمریکا. فرزندان ما به زبانهای دیگری درس میخوانند و در جوامعی بزرگ میشوند که اجدادشان شاید حتی نام آنها را نشنیده بودند.
شاید همین پراکندگی ناخواسته به ما آموخته باشد که داشتن ریشه الزاماً به معنای محصور ماندن در یک خاک هم نیست. میتوان هزاره بود و عمیقاً به هزارهجات تعلق داشت و در همان حال میراث دیگر مردمان و تمدنها را نیز بخشی از میراث مشترک انسان دانست. نوتردام، پالمیرا، تخت جمشید، تیمبوکتو و آثار بامیان هر کدام بخشی از تجربه مشترک بشرند.
شاید ما ناخواسته خیلی زود «جهانی» شدیم. نه از راه نظریههای جهانیشدن و نه همیشه با پاسپورتهای قدرتمند و پروازهای لوکس. بسیاری از اسلاف ما با پای پیاده، با ترس و با دست خالی جهانی شدند. اخلاف آنها امروز با هواپیما از قارهای به قاره دیگر میروند و فرزندانشان شاید خود را همزمان متعلق به چند جغرافیا بدانند.
البته برای جهانوطنشدن واقعاً لازم نبود این همه کشته شویم، آواره شویم و هر چند نسل یکبار چمدان ببندیم. میشد همانجا در مالستان هم انساندوست و جهانوطن شد.
شاید مهمترین چیزی که باید برای نسل بعد باقی بگذاریم نیز همین باشد: نه نفرت از کسانی که پیش از ما زیستهاند و نه فراموشی آنچه بر ما گذشته است. بلکه حافظهی دقیق از گذشته همراه با این باور که هیچ انسانی نباید دوباره به دلیل قوم، مذهب یا سرزمینی که در آن به دنیا آمده، سرنوشت اسلاف ما را تجربه کند.
اگر بتوانیم چنین میراثی برای فرزندانمان بگذاریم، شاید روزی دیگر لازم نباشد آنها از پدرانشان بپرسند: “چرا ما زمین و خانه و جایداد نداریم؟” شاید بتوانند به جای آن بگویند: “ما میدانیم از کجا آمدهایم؛ اما جهان را نیز خانهی مشترک انسان میدانیم.”





نظر بدهید