سید ابوطالب مظفری، شاعر و پژوهشگر
از خوشاقبالیهای آدمی یکی این است که در زندگی با اهل فضل و دانش آشنا شود و این آشنایی به دوستی و استمرار آن بینجامد. در این صورت، اگر اهل باشی و قابل فیض، صورت و سیرت زندگیات دگرگون خواهد شد. چنانکه تاریخ، فراوان از این گونه آشناییها و دگرگونیها در حافظه خود دارد.
بهار سال ۱۳۷۶ بود که من و جمعی از یاران شاعر، به شهر مزار شریف سفر کردیم. متاسفانه آن سالها افغانستان بهویژه شهر مزار شریف، دستخوش نابسامانیهای بسیاری بود. شب اولی که وارد این شهر شدیم، حزب وحدت و ژنرال دوستم وارد جنگی خونین شدند. دلتنگی جنگ و اندوه سفر، دلگیرمان کرده بود. جوانمردان آن شهر هرکدام به قدر وسع خود تلاش میکردند تا این دلتنگیها را کاهش دهند. دیدار با مشاهیر و گوهرهای آن شهر، که برخی را نمیشناختیم و برخی را از پیش میشناختیم اما توفیق دیدارشان را نداشتیم، یکی از برنامههایی بود که ساعات تلخ آن شهر جنگزده را قابل تحمل میکرد و به قول وطنداران، غم را “غلط” میکرد.
در میان بزرگان این شهر، چند چهره بیش از همه در آن روزها، سردی و خشونت جاری در شهر را تسکین میدادند. استاد اسماعیل اکبر و استاد یونس طغیان ساکایی از جمله این افراد بودند. قصه استاد اکبر را برای وقت دیگری میگذارم که در اینجا مجال سخن گفتن از استاد ساکایی است.
یک روز، نمیدانم به پایمردی کدامیک از شاعران مزار، قرار دیدار با استاد ساکایی در منزلش هماهنگ شد. در موعد مقرر، به دیدار استاد رفتیم. اکنون دقیقاً یادم نیست که منزل ایشان در کدام منطقه از شهر مزار شریف بود، اما احتمالاً در محوطه دانشگاه مزار شریف قرار داشت، زیرا تصویری گنگ از آپارتمانهای مسکونی که برای استادان دانشگاه در نظر گرفته شده بود، در ذهنم باقی مانده است. خانه استاد، به عنوان یک استاد دانشگاه، به طور طبیعی با قفسههای کتاب پر شده بود. استاد ساکایی با قد بلند، اندامی لاغر و رنگ پریده، شباهتی به جنگجویان ساکاهایی که تاریخ در دلاوریهایشان یاد کرده، داشت. با این حال، از ما به گرمی استقبال کرد. آشناییمان قبلاً از طریق شعر و نیز فصلنامه دردری که شماره اول آن به چاپ رسیده بود، حاصل شده بود.
استاد در آن سالها صدای رسا و فصیح و بلیغی داشت و مانند کسی که در عرصه شاهنامهخوانی خبره باشد، سخن میگفت. پس از صرف چای، طبق عادت اهل مطبوعات، فرصت را غنیمت شمردیم و گفتوگو را آغاز کردیم. این گفتوگو بعدها در یکی از شمارههای فصلنامه دردری به چاپ رسید. پس از گفتوگو، ناهار به خانه دعوت شدیم و عصر دیروقت از خانه بیرون رفتیم. استاد چند دستنوشته و دو مجموعه از مقالاتش را به ما سپرد تا در فصلنامه از آنها بهرهبرداری کنیم. یکی از این مجموعهها مقالاتی بود درباره شاهنامه و دیگری شرح و توضیح ابیات دشوار آن. برای خود من که با شاهنامه آشنایی مختصری داشتم و برخی ابیات آن از کودکی برایم مبهم بود، این کتاب بسیار دلچسب بود. بهسرعت به سراغ ابیاتی رفتم که به خاطر داشتم و دیدم که بله، میان خواندن ذوقی یک اثر و تفسیر و تتبع دانشگاهی آن، تفاوت بسیار است. نکات ریز تاریخی و زبانی در متن وجود داشت که خواننده عادی از آنها غافل میماند و ممکن بود این اشتباهات را بهعنوان غلطهای نگارشی برداشت کند.
دیدارهای ما با استاد ساکایی در آن روزها چند بار دیگر در محافل شهر تکرار شد. آن روزها نه ما از ایشان درباره قومیت و مذهبش پرسیدیم و نه ایشان چیزی درباره آن نشان داد. نه سیمای استاد بهراحتی نشاندهنده قومیتش بود و نه رفتار ایشان در تعامل با چند طلبه شیعه از ایران آمده، بهگونهای بود که تصور کنیم ایشان بهطور قطع از اهل سنت است. حتی ما مدتها نمیدانستیم که استاد ساکایی هزاره است و از هزارههای اهل سنت. من خود به طور عمومی به افراد از منظر قومیت و مذهب نگاه نمیکنم، مگر اینکه مشکلی به وجود آید و ناگزیر به بررسی سوابق فرد شوم.
بخش دوم از آشنایی ما به سالهای پسین برمیگردد، سالهایی که به دوره جمهوریت معروف است. در بخش پایانی این دوران، بنیاد دانشنامه هزاره تأسیس شد و ما بهنوعی با این مردم شریف و معتدل همکاری کردیم. همکاری علمی از دوستی بسیار متفاوت است و یک آزمایشگاه خوب برای شناخت عمیقتر انسانهاست. در این فضا، حجاب تعارفها کنار میرود و شخصیتها در حوزههای معرفت و احساس خود را بهطور کامل نشان میدهند. استاد هم ارزیاب مقالات ما بود، هم نویسنده و هم عضو هیئت علمی. ارتباط ما با ایشان در این دوران بسیار گستردهتر و علمیتر شد.
خوشبختانه از این دوران هیچگونه نکته ناخوشایندی در ذهنم نمانده است.
استاد در زمینه اعتدال فکری، رعایت اخلاق پژوهشی و کار بیچشمداشت، همواره نمونه بود. به قومیت بیتوجه نبود، اما قومیت را ابزار بیعدالتی نمیکرد. به فرهنگ و تاریخ ارزش میداد و در تحقیقات تاریخی و زبانشناسانه، هیچگاه حقیقت جویی را فدای مصالح کوچک نکرد.
یادش گرامی





نظر بدهید