متن سخنرانی دکتر سید عسکر موسوی در برنامۀ «تهمتن داد و خرد».
من غیررسمی و خودمانی صحبت میکنم. به طور سمبلیک، من و ساکایی از دو سوی کوه آمدیم. او از سوی شمال هندوکش، من از جنوب هندوکش. او از بغلان آمد، من در کابل بودم. ما از سالهای اواخر ۱۳۴۰ تا سالهای بعد که زیاد مشخص نیست، در دو جبهۀ مخالف بودیم؛ او در جبهۀ چپِ مارکسیست بود و من در جبهۀ راست مسلمانی.
همانطوری که من از سالهای ۱۳۵۷ یا ۱۳۵۹، من از کل جریان سیاست خداحافظی کردم، فکر میکنم تحولی در درون بسیاری از روشنفکران افغانستان در جاهای دیگر، در جبهات دیگر هم رونما شده باشد. برای اینکه به هر اندازهای که پختگی و سُختگی فکری بالا برود، به همان اندازه گرایشهای ایدئولوژیک، گرایشهای سیاسی، گرایشهای شعاری و واکنشی آهستهآهسته رنگ میبازد.
من اولین بار که نام یونس طغیان ساکایی را خواندم و شنیدم، در مجلۀ غرجستان بود. اگر اشتباه نکنم، سه مقالۀ پیهم در مجلۀ غرجستان در رابطه با علامه بلخی نوشته بود. ما که خود را از پیروان بلخی میدانستیم و سالها در باره شناساندن بزرگیاد یاد بلخی به اندازۀ خودمان تلاش کرده بودیم و روایت بلخی را دوباره معرفی کرده بودیم؛ مگر برای نخستین بار، من نوشتههایی میخواندم، از سنخ تحقیق، از سنح خردورزی و بیرون از مرزهای ایدئولوژیک و سیاسی. این در دورانی است که هنوز حزب دموکراتیک خلق افغانستان بر قرار است و مرکز انسجام هزارهها تشکیل داده و این مرکز، مجلهای دارد به نام «غرجستان».
پس از فروپاشی حزب دموکراتیک، دوباره من نام طغیان ساکایی را شنیدم که در پیشاور آمده و زندگی بسیار سختی دارد؛ اما همچنان مغرور و همچنان مؤمن بر تعهدات انسانی خود ایستاده است.
برای نخستین بار طغیان ساکایی را در سال ۱۳۷۴ در مزار شریف و در دفتر مرکزتعاون (CCA) در جمعی از استادان دانشگاه بلخ مانند عالم لبیب، غفور صفا و شاعران مانند عفیف باختری، صادق عصیان، وهاب مجیر و دیگر اصحاب فرهنگ و ادب دیدم.
بعد از سالهای ۱۳۸۰ که ما برگشیتم به افغانستان، به کابل. فکر کنم در سال ۱۳۸۱ یا ۱۳۸۲ بود که برای دومین بار، با جمعی از استادان، استاد ساکایی را از نزدیک دیدم. در آن جمع، سید عارف عارف، سید علیمحمد اشراقی، نیستانی و چند تن از دوستان دیگر نیز بودند. ساکایی، انسان ساکت بود و چشمان بسیار پرنفوذی داشت. کم کم، بیشتر آشنا شدیم. در آشناییهای بعدی بود که متوجه شدم که با کانی از خرد و دانش و پختگی و ساختگی و انسان بسیار بزرگ نزدیک میشوم. این آشنایی ما کار را به همکاری کشاند. کار به جایی رسید که وقتی من به ایشان زنگ میزدم و میگفتم که کاری است و شما باید انجام دهید، بهانه و دلیل در کار نبود. باهم بسیار صمیمانه، گویی که از یک جایی، از یک جبهه، از یک موضع و از یک موقف باهم گپ میزدیم؛ بدون اینکه پیش از آن صحبتی کرده باشیم.
در سال ۱۳۸۳ بود که من و ساکایی و زندهیاد رهنورد زریاب ـ که ما به او خلیفه میگفتیم، و حسین فخری ـ که زنده است و خداوند او را از بلاهای زمینی و آسمانی حفظ کند ـ و زنده یاد محب بارش و ضیا رفعت و دوستان دیگر که پیشترها در جناح چپ بودند، ولی حالا اهل ادب و خرد و علم و دانش، در هوتل هرات به همت ضیا رفعت جمع میشدیم و قرار بود که انجمن ادبی کابل (پس از انجمن ادبی هرات دومین انجمن ادبی افغانستان) را بازسازی کنیم. کسی که سنگبنای اصلی این مسئله بود، یونس طغیان بود. اساسنامۀ انجمن ادبی کابل را پیدا کرد و آورد، تا در آنجا در مورد آن صحبت کنیم. اینکه چطور شد که نشد، مسئلۀ دیگری است. در آنجا بود که من متوجه شدم ساکایی با این که بسیار کم گپ میزند، بسیار خوب کار میکند و کارش از روی باور و ایمان و اعتقاد است.
در سالهای بعد، آشنایی ما بیشتر شد. در برنامۀ دوره ماستری زبان فارسی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه کابل که اولین برنامۀ ماستری در دوران جمهوری چهارم بود، همکاری بسیار داشتیم. پشت پرده، بزرگترین و بیشترین نیرویی که این کار را شدنی و عملی کرد، آقای ساکایی بود. با وجودی که در آن جا نیش و کنایه و طعنه و کار شکنی زیاد بودند، حتا بعضی مسائل خرد و ریز دیگر؛ ولی ساکایی پشت پرده بسیار به این برنامه کمک کرد و آن برنامه بسیار موفق بود. این برنامه، یک برنامۀ خودی و افغانی بود. یعنی از جایی پروژه نداشتیم. شروع کردیم و تقریباً تمام استادان لیسانس دانشگاه کابل و بعد دانشگاههای دولتی دیگر کابل و سپس سراسر افغانستان، دورۀ ماستری را در دانشگاه کابل طی کردند. بعدها تبدیل شد به دورۀ دکترا در دانشگاه کابل. در این دوره ما بسیار نزدیک شدیم و در برنامهریزیها بسیار صحبت میکردیم.
ادامۀ این آشناییها به جایی کشید که مؤسسه تحصیلات عالی بغلان، به دانشگاه ارتقا یافت. در آنجا مشکلات خاص و پیچیده محیطی وجود داشت. رهبری وزارت تحصیلات پس از مشورههای فراوان و با پیشنهاد من، از آقای طغیان خواست که ریاست دانشگاه بغلان را به عهده بگیرید. اول دوستانه به من گفت که: من اصلاً از این چیزها خوشم نمیآید. از همین رئیس شدن و کلانکاری ـ که یادم است عین کلمات را استفاده کرد ـ هیچ خوشم نمیآید. اما من با استفاده از عنایت او و آشنایی ها اورا وادار کردم و ایشان به ریاست دانشگاه بغلان رفتند. شاید دورۀ ریاست او، یکی از بهترین دورۀ این دانشگاه بود؛ دورهای که دانشگاه بغلان به طرف کیفیت و به طرف اخلاقمداری و قانونمندی رفت.
یادم است چند باری که از بغلان برای کارهای اداری به کابل میآمد، به دفترم میآمد و میگفت که من باید زود برگردم؛ به خاطری که مقدار تیلی که به ماشین انداختهام، فقط برای رفت وآمد بین کابل و دانشگاه است. برای یلهگشتیهای داخل شهر نیست.
این نکته را به خاطر این گفتم که این نگاه شایع و رایج سیاه کردن و سیاه شدن آدمها که هنوز در افغانستان ادامه دارد، درست نیست و این طوری نبود. انسانهای بسیار شریف، نمونههای درجه یک اخلاق و فضیلت انسانی در همان دوران هم بودند، در همین دوره هم هستند و در آینده هم خواهند بود. یکی از این نمونهها، همین طغیان ساکایی بود. او به خاطر کار تقرری یک استاد، شخصاً خودش میآمد، خودش کارش را تمام میکرد و برمیگشت.
ما تا اینجای کار، بسیار رابطۀ دوستانه و همکارانه داشتیم. تا اینکه پردهها برافتاد و اوضاع مملکت به طرف دیگر رفت. در این بخش، رابطۀ ما از آن شکل، به رابطۀ بسیار درویشی و قلندری تبدیل شد. یک بحث همیشه بین ما بود و جسته و گریخته سالها دنبال میکردیم و آن این بود که ایشان چون شاهنامهپژوه بودند، رگههایی را از شاهنامه پیدا میکردند و میآوردند، صممیانه و بدون کدام ادعایی باهم مینشستیم و صحبت میکردیم. باور ما این بود که کلمۀ «هزاره» بسیار نو است، در گذشته باید این چیز دیگری بوده باشد. باید ریشه و تبار درازنای تاریخی داشته باشد. به کوشش او، ما تا زمان کوشانیها پیگیری کردیم و نظر ما به این مورد نزدیک شد که نیاکان مردم هزاره از زمان شاهان کوشانی، از آسیای مرکزی به این سمت آمده باشند و در بامیان، سیاست و قدرت و ایدئولوژی بودیزم با هم گره خورده و تمدن بامیان را ساختند. اما بنا به دلایلی، این کار تا همینجا ماند و دیگر پیش نرفت.
اما این دوره بسیار صمیمانه بود. من یادم است، هر از گاهی بدون هیچ برنامهریزی و اینها، میآمد و پشت در و زنگ میزد. اگر زمستان بود، چپن و اگر تابستان بود، جیلک سر شانهاش بود. میگفت که باهم یک چای خو بخوریم. سه چهار نفر از دوستان دیگر (وهمیشه با سید عارف) همراهشان می آمدند و باهم در موارد مختلف صحبت میکردیم.
پختگیانسانها از کجا میآید
این مقدمه را به این خاطر چیدم که بگویم پختگی انسانها از کجا میآید. پختگی انسانها از اشتباهات و شکستهای کلان و مهمی که در زندگی میخورند، میآید. همۀ ما اشتباه میکنیم، همۀ ما شکست هایی را در زندگی تجربه میکنیم؛ ولی شکست تا شکست است و اشتباه تا اشتباه. نسل روشنفکر افغانستان ـ که یکی از نمونههای سرفرازآن داکتر طغیان ساکایی استـ از درون شیشههای شکستۀ سیاست و فروریزی ایدئولوژیها و آرمانخواهیها و زمین خوردنها بیرون آمدند و نمونههای عالی اخلاق و انسانیت را به ما نشان دادند. از دید سطحی، هنوز هم انتقاداتی به اندیشههای طغیان ساکایی میشود داشت؛ اما او از نمونههای عالی پرورشیافتۀ تحولات بسیار طولانی جریان روشنفکری افغانستان است. جریان روشفنکری افغانستان، خارج از اینکه کسی دکترا داشته باشد و استاد دانشگاه باشد، کار و تحقیق کند راه خودش را می رود. اینها را هر کسی میتواند داشته باشد. نسل فعلی ما ماشاءالله، [همه دکترند]. شاید تعداد دکتری که الآن داریم، هرگز افغانستان نداشته است. بیشترشان هم خارج از افغانستان هستند. دکتر شدن کار بسیار ساده است. متخصص شدن و محقق شدن هم ساده است و هر کسی میتواند. اما انسان شدن، آن هم در وزن و به اصطلاح کابل پارسنگ استاد طغیان ساکایی بسیار کم است. من سه نمونه در زندگی ام داشتهام که بسیار آموزنده بودند.
یکی، شما وقتی با سلطانعلی کشتمند روبهرو شوید، حتا مخالف هم باشید، دشمنش هم باشید، دم راهشان بلند میشوید و به او احترام میگذارید. به خاطری که خود این آدم، نمونۀ بسیار عالی از ادب و اخلاق است.
دوم، واصف باختری است. برای اولین بار که او را در پیشاور با حسین فخری دیدم، فکر میکردم که ادب فارسی ـ حالا از هر زمان که در نظر بگیریم ـ جمع و فشرده شده و در وجود واصف باختری خود را متبلور کرده است. چه در دانش و چه در کارها و فعالیتهای روزانۀ واصف باختری، شما تمام فرهنگ و ادب زبان فارسی را میدیدید.
نمونۀ سوم، یونس طغیان ساکایی بود. یونس طغیان ساکایی بیشتر از یک استاد دانشگاه و بیشتر از یک محقق بود. انسان بسیار بزرگی بود. من به او یار جانی میگفتم، حتا روبهرویش هم میگفتم که ما دوست بسیار زیاد داریم، اما طغیان ساکایی بسیار کم است. بیادعا و فروتن بود. فروتنی و بیادعاییاش، از روی نقش نبود، بلکه از روی پختگی و سختگیاش بود. او از نظر اندیشیدن به بلندایی رسیده بود که به یک نوع بینیازی و قلندری مانند بود و نیازی نداشت به این مسائل. بارها من شاهد شجاعت و شهامت او در برابر قدرت حاکم بودم. بارها دیدم که جو یک نشست یا انجمن به یک طرف بوده؛ اما زندهیاد ساکایی بدون هیچ واهمهای، آنجا که نظر مخالفی داشت، بسیار روشن، نظر مخالفش را بیان میکرد. شما وقتی در این جمعها قرار میگیرید، مجبور میشوید یا میترسید، یا سکوت میکنید و چیزی نمیگویید یا طوری حرف میزنید که طبق جو آنجا باشد؛ اما ساکایی چنین نبود.
بسیار ناراحت هستم که در چند سال اخیر، یاران بسیار کم مانندی را از دست دادیم. گاهی فکر میکنم کابل خالی شده است. افغانستان خالی شده است. خلیفه (رهنورد زریاب) در همان اواخر جمهوریت رفت. بعد حیدری وجودی رفت، واصف باختری و ناصر رهیاب رفت، صالح محمد خلیق رفت، اسدالله ولوالجی رفت. اینها همه از درون یک کورۀ انسانسازی شصت و هفتاد سالۀ افغانستان بیرون آمدند. اینها و دهها شکوه بلند، آزادگان ستمستیزی و فرهنگپرور از میان ما رفتند.
من از دوستانی که این برنامه را برگزار کردند، بسیار تشکر میکنم. امیدوارم آثار استاد ساکایی و دیگران چاپ شوند. کاش در زمان خودشان این کار میشد. تحقیقی را که بزرگیاد ساکایی از نظر تاریخی شروع کرده بود، پیگیری شود. کار بسیار بینظیری است. در رابطه به ریشهیابی و خاستگاه «هزارهها» دوستانی که کار میکنند، به شیوهای که ایشان آغاز کردند، کار کنند.





نظر بدهید