ادبیات • فرهنگ و هنر

در انزوای خودش

ابراهیم رضازاده

جلوی آیینه ایستاد. با تفکر قیافه‌اش را نگاه کرد، به ریش‌اش دست کشید:«به‌تر است دیگر قیافه‌ام را نبینم. این ریش حالم را می‌گیرد. احساس ناامیدی را در من برمی‌انگیزد. خُب، آیینه را چه‌کار کنم؟ بشکنم؟ بکندم؟ نه، پرده می‌کشم تا شاید روزی جلوی همین آیینه ریشم را بتراشم.» آیینه را پشت پرده پنهان کرد:«این هم آیینه. دیگر قیافه‌ام را نمی‌بینم. قیافه‌ی پشمالویم را. علت وجودی یک خورجین موی به نام ریش که قیافه‌ام را پوشانده، به من مربوط نیست. این را باید بیولوژی‌دان‌ها تشریح کنند. ولی من در گذشته‌ گاهی بی‌دلیل یا با دلیل ریش می‌گذاشتم. اما برایش وجه و دلیل عقیدتی نداشتم. آن وقت‌ها ریش تقدس عقیدتی‌اش را کم‌وبیش از دست داده بود. اجبار عقیدتی‌اش رنگ باخته بود و مثل این روزها اجبار عقیدتی مرگ‌آورِ حکومتی هم نداشت. اما من همیشه ضد اجبار و اختناق از هرنوع‌اش چه عقیدتی، چه سیاسی در جامعه بوده‌ام. حالا که ریش ضامن جان است، ضامن زندگی است، یک نوع کارت مصوونیت عقیدتی، فکری و سیاسی است و ریش گذاشتن جنبه‌ی اختناقی و اجباری عقیدتی حکومتی پیدا کرده، خشم مرا دو چندان برمی‌انگیزد. از قیافه‌ی پشمالویم بدم می‌آیید. برای همین نمی‌خواهم ببینمش. ریش دیگر بوی دیکتاتوری ایدئولوژیک می‌دهد. نه، بوی دیکتاتوری ایدئولوژیک نمی‌دهد، خود دیکتاتوری ایدئولوژیک است و من هم ضد هر نوع دیکتاتوری، به ویژه دیکتاتوری ایدئولوژیک هستم. پس، ضد ریش هستم. ضد دیکتاتوری ریش.»

در کف اتاق متفکرانه قدم زد. قوتی سیگارش را از بالای میز مطالعه‌اش برداشت:«فندکم کجا شد؟ همین جا بود.» کتاب‌های بالای میز را جابه‌جا کرد:«این جا نیست.» زیر میز را نگاه کرد:«این جا هم نیست.» کیشوی میز را باز کرد، کمی پالید:«آها، این جا است.» سیگار روشن کرد. پُکی زد. دودش مواج شد و در فضای اتاق پیچید. پشت میز نشست. دست چپ‌اش را بالای میز زیر چانه‌اش ستون کرد، به ریش‌اش خورد:«ریش، باز هم ریش.» پنجه‌اش را لای ریش‌اش کرد و محکم کشید:«ریش، ریش، ریش.» دردش گرفت. پنجه‌اش را از لای ریش‌اش بیرون کشید. پُکی به سیگارش زد، خاکستر سیگار را در سیگار دانی تکاند:«می‌تراشمش.» پُکی دیگر زد. فکر کرد:«اگر بتراشم چه خواهد شد، اگر نتراشم…» پُکی دیگر زد:«بعضی‌ها می‌تراشند. کسبه‌کاران، بازاریان، دکان‌داران، راننده‌ها. اما من، من اگر بتراشم، ضمانت و مصوونیت جانی، زندگی و فکری‌ام را سوزانده‌ام. چند باری که در خیابان تفتیش عقاید شدم، ریش به کار آمد. خوب هم به کار آمد.» خاکستر سیگار را در سیگاردانی تکاند:«اگر در بین دوستان، آشنایان، قوم و خویش، کوچه‌ و محله‌ام به داشتن تفکرات عجیب و غریب شناخته شده نبودم، شاید ترسی از تراشیدن ریش نداشتم. آدم‌های عادی هم‌رنگ جماعت کم‌تر در معرض آسیب و خطر عقیدتی هستند. اما منِ رسوا، حالا اگر ریشم را بتراشم و گیر دستگاه تفتیش عقاید وزارت امر به معروف بیفتم و یا اگر کسی پیش طالبان فضولی مرا بکند، دیگر الفاتحه. نه، نه، به‌تر است همه باور کنند که از آن تفکرات گرامی دست کشیده‌ام. البته، حالا که خودکشی هم نکرده‌ام و ناامید هم نشده‌ام، باید زنده بمانم. نه تنها زنده، زنده‌ی سالم و تندرست، تا شاید روزگاری شق‌القمری کردم. پس، عجالتا ریشم را نمی‌تراشم، چاره‌ای جز تحمل کردن این یک خورجین موی ندارم.»

پُکی دیگر زد و ته‌مانده‌ی سیگار را در سیگاردانی فشرد:«تا حالا چه‌قدر توصیه، پند و وعظ شده‌ام که تفکراتم را در جامعه به زبان نیارم و برای خودم نگه دارم. برای این که جامعه توانایی برتابیدن چنین تفکراتی را ندارد. ولی من در گذشته از کسی ترسی نداشتم. تفکراتم را به زبان می‌آوردم و هرچه در اندیشه‌ام بود، بدان عمل می‌کردم. وقتی “فرخنده” را در کابل زنده زنده سوزاندند، کمی ترسیدم و احتیاط پیشه کردم. از آن حادثه‌ی جنایت‌کارانه بوی قرون وسطی می‌آمد. اما حالا چه؟ زبانم را قفل کرده‌ام، صم و بکم. البته خودم زبانم را قفل نکرده‌ام، قفل کرده‌اند. طالبان، بانیان و عاملان وحشت و نفرت متافزیکی قرون وسطایی، نعل افکنده می‌تازند. زندگی هزاران انسان را به نام دین و خدا و پیغمبر تاراج می‌کنند و به یغما می‌برند. در چنین روزگار تیره و تار چه‌گونه حریف طالبان بشوم؟ به قول سباستین کاستلیو که در برابر ژان کالوین ایستاد “پشه‌ای در برابر فیل”.»

سوی پنجره نگاه کرد. دود و غبار سطح شهر را پوشانده بود و آفتابی‌ رنگ‌باخته می‌تابید. سیگار روشن کرد، پُکی زد. هنوز رو به پنجره داشت:«یعنی چه تفکراتم را برای خودم نگه دارم؟ چه مزخرف‌ها که نمی‌گویند. برای خودم نگه دارم یعنی خودم، خودم را در زندان شما اسیر کنم که هرچهار سویم را سیم خاردار عقیده‌ی خشک و تعصب کور و جهل افسارگیخته کشیده‌اید. تفکراتم را در چهار دیوار اتاقم محصور کنم که جهل و تعصب کور مذهبی- سیاسی شما آسیب نبیند؟» پُکی دیگر زد. خاکستر سیگار را در سیگار دانی تکاند. پُکی دیگری زد:«تفکرات خودم را برای خودم نگه دارم، خوب، چه‌طوری برای خودم نگه‌دارم؟ اگر بخواهم جانب‌داری‌ام از حکومت جمهوری مطلقا لائیک دموکرات را برای خودم نگه‌دارم، چه‌طور؟ وقتی جامعه تحت سلطه اجتماعی و سیاسی دین است، من اگر در رفتار اجتماعی‌ و سیاسی‌ام به دین سیاسی پابند نباشم، سزایم مجازات تکفیر و طرد و انزوای اجتماعی است؟ آن وقت سکولاریسم را در خانه برای خودم نگه دارم؟ من وقتی در خانه سکولار دموکرات باشم، در جامعه هم سکولار دموکرات خواهم بود. وقتی تفکر سکولار دموکرات داشته باشم، در رفتار اجتماعی و سیاسی‌ام تلبور خواهد شد.» پُکی دیگری به سیگارش زد:«معنا ندارد که در انزوای خودم سکولار دموکرات باشم، اما در جامعه به دین سیاسی پابندی نشان بدهم، چون که جامعه به دین سیاسی گرایش دارد. می‌خواهید چوب و چماق بردارم و دیالکتیک را به خاک و خون بکشانم؟ نه، نه، درون و بیرون، باطن و ظاهرم در کمال رابطه و وحدت دیالکتیکی تجسم خواهد کرد. هرآن‌چه می‌اندیشم، هرآن‌چه در اندیشه دارم، در رفتار و زندگی اجتماعی و خصوصی‌ام نمایان خواهد شد.» پُکی دیگر زد:«گفتم جمهوری مطلقا سکولار، برای این که حکومت ایدئولوژیک آزادی‌های فردی و اجتماعی را می‌گیرد. کرامت انسانی را به خاک و خون می‌کشاند. پس، همه آشپزهای محترم و نامحترم سیاسی باید یادبگیرند که پلو سیاست را در دیگ سیاست بپزند و در کاسه‌ی سیاست با قاشق سیاست زهرمار کنند. پلو سیاست که در دیگ دین پخته شود و از کاسه‌ی دین با قاشق دین نوش جان شود، نتیجه‌اش می‌شود وضعیت فعلی.» پُک دیگری به سیگارش زد:«تفکرات خودم را برای خودم نگه‌دارم؟ نه، نمی‌شود. حس آزادی را خفه می‌کند. این‌جا در چهار دیوار اتاقم می‌توانم بی‌دین باشم، سکولار دموکرات باشم، سوسیالیست باشم، اما احساس نمی‌کنم آزادم. می‌توانم موسیقی بشنوم، اما نه، حس آزادی خفه می‌شود، می‌میرد. از وقتی که طالبان دوباره بر افغانستان مسلط شده‌اند، از موسیقی لذت نبرده‌ام. این جا در خانه‌ی خودم، در انزوای خودم موسیقی می‌شنوم. ولی لذتی ندارد، احساس آزادی نمی‌کنم. وقتی اتمسفیر حاکم، برای موسیقی امکان نفس کشیدن نمی‌دهد، موسیقی شنیدن در پنهانی انزوا حالات و روحیات روشن‌فکرانه‌ام را سرشار از غنا نمی‌کند. رقص هم همین‌طور. فکر می‌کنم، وقتی بساط طالبان جمع بشود، اولین کاری که بکنم رقص است. باید برقصم، آن قدر برقصم که بی‌هوش شوم و به زمین بیفتم.»

خاکستر سیگار که بالای میزش افتاده بود، داخل سیگاردانی جمع کرد. پُکی دیگری زد، ته‌مانده‌ی سیگار را در سیگاردانی فشرد.‌ لحظه‌ی روبه‌رویش و در نقطه‌ی از دیوار خیره شد. سپس دفترچه‌ی یادداشت‌اش را از کیشوی میزش بیرون کشید، بازش کرد. یادداشت‌های گذشته‌اش را یک نگاه سرسری انداخت. آن‌چه یادداشت کرده بود، براساس روز یا روزنوشت نبود. یادداشت‌ها شماره خورده بودند. مهم‌ترین رویدادهای زندگی خودش، مشاهداتش از جامعه، رویدادهای اجتماعی و سیاسی، تفکرات تنهایی خودش و مسایلی و موضوعاتی که ذهنش را درگیر کرده بود، شماره‌وار یادداشت کرده بود. در پایین یادداشت، تاریخ و محل زندگی‌اش را نوشته بود. برگ جدیدی گشود، قلم برداشت و در سر برگ دفتر شماره یادداشت را نوشت. زیر این شماره از سرِ خط به نوشتن شروع کرد:

«امروز صبح تا از خواب بیدار شدم، فکرم با حکومت ایدئولوژیک درگیر بود. در تمام روز کاری خاصی هم نکردم. به جز بلای طالب که این روزها مدام بالای سرم است، اتفاق خاصی هم برایم رخ نداد. از اول صبح پس از این که صبحانه را (نان خشک و چای، این روز‌ها به جز نان خشک چیزی برای خوردن ندارم، همین نان خشک را هم به هزار مشکل به‌دست می‌آورم.) نوش جان فرمودم، پشت میز مطالعه‌ام نشستم. تا چاشت مطالعه کردم. پس از این که نان چاشت را کوفت کردم، از خانه بیرون شدم. در بازارچه‌ی محله‌ گشت زدم. مردم غمین و افسرده به نظر می‌رسیدند. بازاریان دوتایی- سه‌تایی پیش غرفه‌ها و دکان‌های‌شان نشسته بودند. در چهره‌ی خریدارانی که به غرفه‌ها و دکان‌ها سر می‌زدند، شادمانی مشاهده نمی‌شد. فقط سر قیمت جنس‌ها با سماجت چانه می‌زدند. به نظر می‌رسد مردم با یک اپیدمی خطرناک دست‌وپنجه می‌زنند، اپیدمی افسردگی.

هوا خیلی خراب بود. پس از حدودی نیم‌ساعت گشت‌زنی در هوای غبارآلوده به خانه برگشتم. یک فیلم سینمایی که در تلفنم داشتم و ندیده بودم، دیدم. یک و نیم- دو ساعتی هم همه‌اش فکر کردم، اندیشیدم. به خودم، به وضعیت زندگی‌ام و هر عنصر و مولفه و مفهومی که به زندگی‌ اجتماعی و فردی‌ام ارتباط و غرض و مرض دارد، اندیشه کردم. در مدت بیش‌تر از دوسال که از سلطه‌ی طالبان بر افغانستان می‌گذرد، شکیبایی باور نکردنی به خرج داده‌ام. باورم نمی‌شد که بتوانم تا این مدت تاب بیاورم. ولی فقط تاب آورده‌ام. برای آزادی خودم هیچ کاری علیه دیکتاتوری ایدئولوژیک نکرده‌ام. کاری هم از عهده‌ام بر نمی‌آمد و نمی‌آید. به قول جرج اورول آشوب‌گر:«اگر بتوانی احساس کنی که انسان ماندن ارزشی دارد، حتا اگر نتیجه‌ی هم از پی نداشته باشد، آن‌ها [دیکتاتورهای ایدئولوژیک] را شکست داده‌ای.» به جز همین احساس که در دلم زبانه می‌کشد، عجالتا دیگر کاری از توانم نیست.

سدهای اسکندری عقیده و ایمان و سیاست و اجتماع جلوی آزادی مرا گرفته است. می‌خواهم آزاد باشم، آزاد زندگی کنم. ولی وقتی آزادی را برای خودم می‌خواهم، آزادی‌خواستن برای جامعه نیز است. به یقین من اگر بخواهم آزاد زندگی کنم، آن‌ جامعه باید آزاد باشد. اگر هر انسانی آزادی را برای خودش بخواهد، در میان تمام انسان‌های آزادی‌خواه یک فکر مشترک، یک احساس مشترک به وجود می‌آید. آن وقت این فکر و احساس مشترک جامعه را آزاد خواهد کرد. از این راه است که جامعه به آزادی پایدار و انسانی می‌رسد. نیازی به قهرمان‌بازی و رهبرپروری نیست. آزادی‌های تحمیلی و تحفه‌ای از سوی رهبر و قهرمان، آزادی واقعی نیست.»

از نوشتن دست برداشت. به چوکی‌اش لمید. قلم هنوز در دستش بود و آهسته آهسته به شقیقه‌اش می‌زد. پس از لحظه‌ای سیگارش را برداشت:«چند دقیقه پیش‌تر کشیدم.» دو باره سر جایش گذاشت. به نوشتن شروع کرد:«بر اساس اختیاراتی که خودم به خودم داده‌ام، خودم را به حکومت اسلامی مقرر می‌کنم. این منطق طالبان است. البته، اگر بشود اسمش را منطق گذاشت.» از نوشتن دست کشید. به یادداشت‌اش خیره شد. در فکر فرو رفت. سیگارش را گرفت:«پیش‌تر کشیدم.» با این حال یکی روشن کرد. پُکی زد. سیگار را لای انگشتان دست چپش‌اش گرفت. به نوشتن ادامه داد:«مقدسات منطق نمی‌شناسد. هر چیزی مقدسی، حتمن و لزوما منطقی نیست. طالبان از مقدسات پیروی می‌کنند و نه منطق. مقدسات واقعا خطرناک است، هیولا می‌زاید. به ویژه که این مقدسات اجتماعی- سیاسی شود. در رگ و پی و مغز جامعه و سیاست نفوذ کند.» پُکی دیگر زد. خاکستر سیگار را در سیگار دانی تکاند:«طالبان پشت سنگر مقدسات ایستاده‌اند. هرکسی که از مقدسات پیروی می‌کند، هیولا به نظر می‌آید. فرقی ندارد طالب باشد و یا کسی دیگری. دورنمای اجتماعی- سیاسی ما در راه آینده باید کاملا غیر مقدس باشد. یعنی سیاست نامقدس، جامعه نامقدس و تنها در این صورت است که می‌توان گفت به سوی آینده‌ی اجتماعی- سیاسی دموکراتیک و البته انسانی در حرکت هستیم. منظورم این نیست که باید عجالتا برتابوت مقدسات میخ کوبید. مقدسات را از حوزه عمومی به حوزه خصوصی افراد باید راند. جامعه و سیاست را ایدئولوژی‌زدایی باید کرد.» پُکی دیگر زد:«ایدئولوژی مادر تمام مقدسات است. فرقی ندارد ایدئولوژی زمینی باشد یا آسمانی. ایدئولوژی‌های زمینی‌هم دُگم و مقدس‌مآب شده‌اند. اگر بتوان سیاست و جامعه را از دامن ایدئولوژی رهانید، احساس آزادی خواهیم کرد. منظورم این است که جامعه، سیاست و حکومت را کاملا ناایدئولوژیک و دموکراتیک ساخت. اشتباه نشود، جامعه و حکومت دموکراتیک یعنی آن جامعه و حکومتی که ایدئولوژی‌های مقدس را به حوزه خصوصی افراد سوق دهد. حکومت دموکراتیک یعنی آن حکومتی که تنها نهاد اداره‌کننده‌ی جامعه‌ و البته نامقدس و ناایدئولوژیک، آیینه‌ی مشترک یهود، مسیحی، مسلمان، کافر و مرتد، زرتشتی، بودایی، سیک و هندو و غیره باشد. هرکسی با هر دین و مذهب و آیینی می‌تواند در سایه حکومت دموکراتیک زندگی کند.» پُکی دیگر زد:«تنها در این صورت یعنی در سایه حکومت دموکراتیک، هیچ مذهبی بالای مذهبی دیگر تعرض نخواهد کرد، هیچ مذهبی به خطر نخواهد افتاد. تبعیض مذهبی، سلطه مذهبی و خود‌حق‌پنداری مذهبی از بین خواهد رفت. هیچ مذهبی حاکم و یا محکوم نخواهد بود. همه انسان‌ها مذهب خواهند داشت و خدای خود را عبادت خواهند کرد. حکومت دموکراتیک….»

نوشتن را متوقف کرد و یادداشت‌اش را ناتمام گذاشت. لحظه‌ای اندیشید. پُکی دیگر زد. ته‌مانده‌ی سیگار را در سیگار دانی فشرد:«این سیگار هم عاقبت مرا خواهد کشت.» دفترچه‌ی یادداشت‌اش را بست. دستانش را بالای میز گذاشت و به میز تکیه داد. از پشت پنجره به خورشیدی رو به غروب دیده دوخت. رنگ ارغوانی غروب در دلش نشست:«غروب، غروب…»