حافظ
از میان هزارهها خواننده و آوازخوانان زیاد سر برآورده است. از لحاظ آماری، بسیار دمبورهنواز و آوازخوان داشتهایم، بسیاری از آنان سالها در میان مردم بوده، از میان مردم برخواسته و به لهجه و گویش محلّی مردم (موسقی فولکلور) خواندهاند.
بسیاری از این خوانندگان، هم به زبان مردم خوانده، هم در سطح و سویهی مردم. اینطوری نبوده که گروهی از خوانندگان از یک جای دیگر آمده باشند، بیگانه با زبان مردم، بیخبر از فرهنگ و رسمورواج مردم، و بدون در نظرداشت سطح و سویهی مردم، کاری بیرون داده و به دل مردم چنگ نزده باشد.
از صفدر توکلی و سیدانور تا آوازخوانان جوان، هرکس به سهم خود بخشی از آرزوها و علاقهمندیها و سختیها و خوشیهای مردم هزاره را آواز خواندهاند. برای سالهای سال هم بخشی از مردم با صدا و آواز آنان زیستهاند. اما در این میان وقتی که پای آهنگهای داوود سرخوش به میان میآید، نه بخشی از مردم؛ بلکه تمام کسانی که روزی و روزگاری علاقهمند موسیقی بوده و آن را ممنوعه و حرام نمیدانسته، یک حس خاصی پیدا میکنند.
داوود سرخوش برای عموم مردم، به محبوبیت و خاطرهآمیزی آب و هوای قلههاست. با ساز و صدای او، گویا مردم از زندگی یکنواخت و کرخت روزمرّه، از میان خاک و خستگی، ناگهان به یک جغرافیای باطراوت، به چشمهساری سرازیر از دامنهی قلّهها و به چمنزارها و صدای پرجنبوجوشِ پرندگان در باغستانها و حسّ تازهای خرسندی و سرخوشی وصل میشوند. قحطسالیها و فقر زندگی که آوارگیها و جداییها را سرعت بخشیده و عشقهای ناپایدار رقم زده و خانوادهها را فروپاشیدهاند، با آهنگهای داوود سرخوش هرکس به سهم خود خنکایی از نسیم زندگی را حس میکنند؛ به زمانی وصل میشوند که هرچند دوری بود و بیخبری، نارسیدن بود و آه از فراق، اما هنوز دلی برای دلی میتپید. هنوز پسر مسافرِ همسایه به جای هرزگی در آوارگی، از روی نامههای مادرش، درست مانند روباه شازدهکوچولو، ذرّهذرّه قدکشیدنِ دخترک نوجوان قریه را زیر نظر داشت و همنوا با داوود چنین زمزمه میکرد:
برایم نامه از کابل رسیده
دوباره خون به رگهایم دمیده
نوشته مادر پیرم که برگرد
جوان گشته صفورا قد کشیده
مردم با داوود به آن روزهایی برمیگردند که برای قرارهای ساعت چهار، دلها از ساعت سه به تپش میافتاد و برای گفتوگویی گاهی تهِ جوی، گاهی پشتِ جوی، گاهی در این بیشه و گاهی در آن بیشه، خود را در سودای آن لحظه گُم میکرد. این همه محبوبیت و خاطرهآمیزی داوود اما از کجا میآید؟
«برار که براره پرتو کنه د کار مو نیه»
به باور نویسنده، یکی از و شاید مهمترین راز ماندگاری داوود سرخوش، مردمیبودن آهنگهای اوست. سرخوش، پابهپای زمانه، همگام با مردم و همنوا با رنج و عشقِ مردمش حرکت کرد. در ایام جنگ و خطر، برای مردمش انقلابی خواند، در زمان مسافرتهای طولانی و مهاجرت و آوارگی، از خانه و قریه و حتی از لباسها و رسم و رواج محلّی خواند، تا مبادا این فرهنگ سنّتی و همزاد، یادمان رود. در زمان مکتب و دانشگاه که گویا جامعه جوانتر شده بود، از عشق و عاشقی و در ایام سقوط و فروپاشی هم از وطن و خانه و غربت خواند. داوود هم رنج مردمش را در صدایش آه کشیده و هم عشق آنها، هم از فرقت و نفاق نالیده و هم آوای وحدت و همدلی سر داده، هم با کاسهی دمبورهاش بر کوسِ مقاومت و دلیری و شجاعت کوبیده وهم نوای صلح و برادری در تارهای دمبورهاش دمیده، هم احساس ملّت بزرگ افغانستان را ارج نهاده و هم خاطر عزیز هزاره را گرامی داشته، هم ملّی خوانده است هم قومی.
هر کدام اینها در زمان خود، فصلی از آرزوهای بربادرفتهی مردم بود. آن که در معرض قتل عام بود، با آهنگ انقلابی به پاسداری از حیاتش برمیخواست، آنکه سالها از خانه و مردم دور بود، دوست داشت دانهدانه از زندگی قول و قریه و از روزگار صفورا بداند، آنکه اندکی آزادی پیدا کرده بود و احساس سرزندگی میکرد به آهنگهای عاشقانه گوش میداد و آنکه هم ناگهان خانه و ملک و وطن را از دست داده بود، یکبار دیگر در جستوجوی چیزی بود که او را به وطن وصل کند.
نخسیتن محبوبیت سرخوش از آهنگهای انقلابی میآید. سرخوش در زمان جنگ آوازخوان شد و مردمی که سرخوش متعلق به آن بود، قرنها بود زندگیشان به دار آویخته بود. در همان سالهای که مردم نیاز داشتند متحد شوند، نیاز داشتند برای دفاع از زن و بچهشان خون و خطر را به گردن بگیرند و در کنار هم از سنگر مشترک علیه دشمن بجنگند، او سنگر آواز و صدا را برپا کرده بود.
سرخوش در همان سالها انقلابی خواند. آنقدر پرشور و بیباک خواند که در آن سالها آهنگ و آواز کار اسلحه را میکرد: «از کوتل شیبر بیا»، «حالی بوگوی که ازره رهبر موشه که نموشه»، «برار که براره پرتو کنه د کار مو نیه»، «قمندون ازره ده بند دل خانه دره» و دهها آهنگ پرشور انقلابی داوود سرخوش قوت قلب سنگر بود. در آن سالها این آهنگها مرگ و مردن را آسان، جسارت و شجاعت را زیاد، و بیشرفی و بیتفاوتی را سخت کرده بود. هر جوان و پیری که به سنگر میرفت، دوست داشت سر بدهد، اما سرفرازی نه.
«بلیبور تو شوم ترک سفر کن»
در سالهای جنگ و پس از آن، آوارگی هزارهها افزایش یافت. از تمام قریههای کوهستانی مردم هزاره، تقریباً از هر خانه یک یا دو نفر برای کار و نان آواره شدند. از جمله، بخش زیادی از مردم به ایران رفتند. ایرانرفتن آنسالها سخت بود، به آسانی این روزها نبود. مردم نابلد، جیبها خالی و آشنایی و ارتباطات کم بود. امکاناتی هم نبود که کسی از کسی خبر شود. در آن سالها رفتن دست خود و آمدن دست خدا بود.
مردم گروه گروه میرفتند، تازهدامادها میرفتند و ماه عسل خالی میماند. پسران جوان میرفتند و مادران پیر آرزوی دامادی آنان را به گور میبردند. پسران نوجوان میرفتند و تا برمیگشتند دختر همسایه طوی کرده بود. پدران میرفتند و قدکشیدن کودکان، نوزبانی و حتا گاهی نوجوانی آنان را هرگز نمیدیدند.
در همان سالها داوود سرخوش از دوری و غربت خواند. از صفورا خواند، از نامهی مادران پیر خواند، و از جمله از زبان مادران پیری خواند که به گرسنگی و محرومیت قناعت داشتند اما به مسافرت پسرانشان راضی نبودند.
«بلیبور تو شوم ترک سفر کن» یکی از آهنگهای بسیار غمانگیز و در عین حال خاطرهآمیزِ آن روزهاست. اگر امروزه یوتیوب و تکنالوژی و الگوریتمِ سرعت اجازه بدهد که گاهی به درد دل مادران آن سالها فکر کنیم، یکی هم همین آهنگ ما را به آن روزها برمیگرداند. با این آهنگ و امثال آن، دستکم به اینجا میرسیم که حساب و کتاب کنیم مادری و دلسوزی تازه نیامده که از فیلمها و یوتیوب یاد گرفته باشیم، بلکه رنجهای ناگفته و بیسروصدای آن سالها سوزناکتر و بااصالتتر از این سالها بوده است.
نگرانی از آمدن و برگشتن و دیدن دوباره در این آهنگ آنقدر زیاد و زنده و ملموس است که گویا پیشاپیش میبینیم که مادر دیگر هرگز فرزندش را نمیبیند و بالاخره پس از سالها بیخبری و اشتیاق، با چشمِ باز میمیرد. برای کسانی که لهجهی هزارگی را خوب میفهمند و حال و هوای آن روزها را نیز درک میکنند، صحنههای بیقراری مادر پیر در این آهنگ در سطح و سویهی مادر کوزت در رمان بینوایان است. همانقدر زنده، همانقدر ملموس، همانقدر بهیادماندنی و همانقدر جهانی.
«دنیا بیعاشقی واره نداره»
کمی که فضا بهتر و دانشگاه شروع شد، مردم احساس جوانی و سرخوشی و سرزندگی میکردند، سرخوش هم شروع کرد به آهنگهای عاشقانه. همانطور که سرخوش آهنگ انقلابی بسیار خوانده است، همانطور که آهنگ میهنی بسیار خوانده است، آهنگ عاشقانه هم کم نخوانده است. در هر فصلی، مطابق تقاضای زمانه، از عشق و عاشقی هم خوانده است. در روزهای که جنگهای داخلی بود، راهها ناامن بود و رفتن از یک ولایت به ولایت دیگر و گاهی از یک قریه به قریهی دیگر سخت بود، یا شاید سقف زندگی دهاتی تنگ و تاریک مینمود، سرخوش میخواند که «خدایا بال و پر میدادی ما را— از کوتل گذر میدادی مارا» و این چنین آوای زیستن در جهانی فراختر را سر میداد. در روزهایی که وضعیت درس و تحصیل مردم خوبتر شد و مردم با زبان و تصاویر عاشقانهی برگ و گل و بلبل، بیان عشق میکردند، سرخوش آهنگهای عاشقانه و ناب «بهار» را خواند، پر از استعاره، به زبانی که بالغ شده، نرم و نوستالژیک. در زمانی هم که مجدداً سادهگرایی باب شد و شوق پیچدهگویی و پیچیدهخواهی مردم کم شد، سرخوش یکراست به زبان محلی مردم خواند که «دنیا بیعاشقی واره نداره».
«لیلا، سکوتِ دَوروبرت را نگاه کن»
در میان تمام مواردی که سرخوش از آنها خوانده است، یکی هم آهنگهایی است که در مورد تنهایی و بیکسی و بیچارگی زنان در افغانستان خوانده است. «لیلا سکوت دوروبرت را نگاه کن» شعر وزینی از واصف باختری است، اما با صدای داوود بسیار ماندگارتر شد.
این آهنگ نگاه بصری به زندگی زنان است. در آن به وضوح، دانهدانه جزییات را میبینیم. زنی را میبینیم که دور تا دورش را سکوت گرفته است. اگر حرفی هم است، چیزی نیست که حامل پیام خوش و شاد زندگی باشد. لیلا تنهاست، خاموش است، بیصدا است، در معرض بیتوجهی، در حال حسرتخوردن، در کافه، در کوچه، همهجا دلگیر و خسته و سیر از زندگی است. آهنگ «لیلا» به سهم خود، درست شرح حال اکثر زنان افغانستان است که مدام تنها، بیکس، بیچاره، در معرض بیوفایی، در حال حسرتخوردن و دقکردن بودهاند.
«اَمو دیدار اول ره»
سرخوش برای هر فصلی از تحولات زندگی مردم آواز خوانده است. در روزهایی که مهاجرت هر روز بیشتر میشد، مردم در جوامع بیگانه هر روز بیشتر از پیش به یاد خانه و زندگی میافتادند، به یاد جایی که تولد شده بودند، جایی که بزرگ شده بوند، به یاد خانوادهای که از آن دور شده بوند، به یاد دختر و پسری که دوستشان داشتند، اما از قضا از آنان دور هم بودند.
در همان روزها سرخوش برای عشقهای بازمانده در وطن، آهنگ «همو دیدار اول را هنوزم دوست دارم دوست دارم» را خواند. آهنگی که تنها با هنر و حنجره نه، که با رنگ و بوی و عطر و خاطره، و با «پیرونِ بخمل» مردم را به روزهای خوشی و به قریه میبُرد.
یکی هم همین آهنگ هرکس را به جایی برمیگردانْد که از آن جدا شده بود. با هرکس به زبان قُلوقریهی خودش حرف میزد. به زبان همان عشق محلی، به زبان همان همبازیهای کودکی، به زبان همانهایی که برایشان وقت گذاشته بودند، ذرّهذرّه قدکشیدنشان را زیرنظر گرفته بودند و به قول شازده کوچولو، برای همان گلی که خاص بود و برای هرکسی در جهان فقط یکی وجود داشت.
این آهنگ و دیگر از این گونه آهنگهای سرخوش، همانقدر که برای هر کسی دنیای خاصی را روایت میکرد، برای هرکسی خاص هم شد. هرکس فکر میکرد گویا فقط برای او خوانده شده، فقط از زبان او حرف زده و فقط او را به جایی میبرد که دیگر بازگشت واقعی به آن با آن حال و هوایی که روزی و روزگاری داشته است، هرگز شاید میسر نشود. اینطوری بود که سرخوش هر روز برای مردم خاصتر میشد.
«گل سوری، صبوری کن صبوری»
در روزهای فروپاشی و سقوط کشور هم سرخوش به راهش ادامه داد و همچنان برای مردم آواز خواند. در روزهایی که از یک طرف مردم به هر آب و سنگی میزدند که راهی پیدا کنند و از کشور بروند و از طرف دیگر غم غربت، آن رفتگان را دیوانه میکرد، سرخوش از صبوری خواند. یک جورایی حماسهای دیگری برای مردم خلق کرده بود. دوری، فروپاشی نبود، دور شده بودیم اما به تعبیر حافظ آنقدر همت داشتیم که همدیگر را از دور دوست داشته باشیم. (گرچه دوریم از بساطِ قُرب، همت دور نیست/ بندهی شاه شماییم و ثناخوانِ شما). سرخوش از آنسوتر از «هفت دریا» جهان آوارگان را به کابل پیوند میزد و هنوز برای غریبهای دورافتاده امیدی برای رسیدن بود. همزمان با یادآوری دوری و غربت و غم، در همان جهان ماتمزدهی فرار و آوارگی، سرخوش دستهای مردم را از بغل بیرون میآورد و سبب رقص و خوشی میشد.
علاوه بر تمام اینها، جسارت و اصالت سرخوش هم برای مردم محبوبیت و جذابیتی خاصی داشت. همین که او هنرش را تجارتی نکرد و نیز زنده و تکین به میان مردم میآمد، بیباک و بیپروا میخواند، یکراست سلطان قلب مردم میشد.
اینطوری بود که سرخوش مردی برای تمام فصول شد. برای مردم محبوب شد. سلطان صدا شد، بلبل هزارستان شد، آوازخوان دردآشنا شد، خوانندهی سرزمین من شد و بالاخره استاد داوود سرخوش شد.





نظر بدهید