اسلایدر • حقوق بشر • روایت • زنان • گزارشها

ملیحه احمدی؛ وقتی درها بسته شد، او پنجره ساخت

ملیحه احمدی

از آغازین روزهایی که دروازه‌های مکتب به روی هزاران دختر در افغانستان بسته شد، آموزش برای بسیاری از آنان به یک رویای دور از دسترس بدل شد. اما در دل همین محدودیت‌ها، دخترانی بودند که به جای تسلیم‌شدن، راه‌های تازه‌ای برای ادامه‌دادن جستند. روایت زندگی ملیحه رحمانی، یکی از همین دختران است؛ دختری از نسلی که با وجود محرومیت از آموزش رسمی، تلاش کرد مسیر یادگیری را به‌گونه‌ای دیگر ادامه دهد.

ملیحه احمدی، یکی از دخترانی است که پس از محروم‌شدن از مکتب، مسیر تازه‌ای برای ادامه یادگیری پیدا کرده است. او اکنون در یک مرکز آموزشی در دشت برچی کابل زبان آلمانی تدریس می‌کند. با آن‌که تنها هژده سال دارد، تجربه‌های فراتر از سنش را کسب کرده است و شاگردان فراوانی را آموزش می‌دهد.

او از روزهای نخست بسته‌شدن مکتب‌ها چنین یاد می‌کند که وقتی برای رفتن به مکتب آماده می‌شد، با درهای بسته روبرو شد؛ تجربه‌ای که در آغاز برای این نوجوان چهارده‌ساله شاید ساده به نظر می‌رسید، اما به‌تدریج معنای عمیق‌تری پیدا کرد. به گفته‌ی خودش: «اول خیلی نفهمیدم و جدی نگرفتم. شب که شد تلویزیون و خبرها را دیدم که دختران واکنش نشان دادند، آن وقت جدیت موضوع را فهمیدم.» همین لحظه، نقطه‌ای بود که درک واقعیت برایش جدی‌تر شد. او می‌گوید در آن زمان بیشتر از ناامیدی، به این فکر می‌کرد که راه‌حل چیست و چه بدیلی برای آن می‌تواند پیدا کرد.

پیش از آن روزها، شاگردان هنوز در رخصتی تابستانی بودند و امید داشتند که به زودی به مکتب برگردند. «قرار بود که چند مدت بعد پارچه بگیریم.» اما این وعده هرگز آن‌گونه که انتظار می‌رفت تحقق نیافت. مدتی بعد خبر ارتقای شاگردان از سوی وزارت معارف طالبان رسید. روزی تعیین شد تا شاگردان مکتب بروند، کتاب‌ها را تسلیم کنند و پارچه بگیرند که تبدیل به پایان یک فصل شد. «اما آن روز آخرین روز شد که مکتب رفتم.»

پس از آن، مرحله‌ی دشوارتری آغاز شد؛ پذیرش این‌که مسیر آموزش رسمی دیگر در دسترس نیست. ملیحه به این نتیجه رسید که ادامه‌ی درس در شرایط موجود تقریبا ناممکن است و باید پویایی را در جای دیگری جست‌وجو کند. او آن زمان یک فروشنده‌ی نوجوان بود. هنوز کارش ادامه داشت ولی نزدیک به دو سال بعد، در هیاهوی بازداشت دختران از حوالی محل کارش، بار دیگر سبب شد مدتی را در خانه بماند و از فضای بیرون کاملا فاصله بگیرد، به اندازه‌ای که «تا سر کوچه» نرود. خودش می‌گوید: «نزدیک به چهار ماه حتا از خانه بیرون نیامدم.» این انزوا، با بسته‌شدن مراکز آموزشی دختران عمیق‌تر شد و دوره‌ای از سکوت و خانه‌نشینی را برایش رقم زد.

ملیحه در همین دوران انزوا بود که به یک حقیقت مهم پی برد: مکتب تنها یک محل فراگیری درس نبوده، بلکه بخشی از هویتش بوده است. او می‌گوید: «پسانترها فهمیدم مکتب جاگزین ندارد.» اما همین درک، او را به سمت جست‌وجوی راه‌های تازه سوق داد.

آشنایی ملیحه با زبان آلمانی از مسیر جالبی آغاز شد؛ خواهر بزرگترش در یکی از مرکزهای آموزشی زبان مدیر بود. روزی با خودش تقسیم‌اوقات مرکز را برای برنامه‌های جدید برنامه‌ریزی می‌کرد که با خودش زمزمه می‌کرد: «زبان آلمانی باید در فلان ساعت باشد…» ملیحه که این را شنید، گفت: «چه ساعتی قرار است زبان آلمانی شروع شود؟» ساعتی که خواهر بزرگترش گفت، مطابق اوقات فراغت او بود و خوشحال شد که می‌تواند زبان جدیدی فرا بگیرد.

برنامه‌ی جدید او پس از یک‌ونیم سال تعطیلی مکتب، آموختن زبان بود. ماه‌ها با شوق و برنامه، سرگرم یادگیری بود. این تلاش‌ها به تدریج نتیجه داد و یادگیری برایش به یک تجربه‌ی دلچسپ بدل شد. در آغاز، هدفش تنها آموختن یک زبان جدید‌ بود، اما به مرور دریافت که می‌تواند از این مهارت استفاده‌ی بهتری کند. خودش این تغییر نگاه را چنین بیان می‌کند: «اول فقط هدفم یاد گرفتن بود.» اما پس از فارغ‌شدن از دوره‌ی آموزشی، وقتی به او از طرف خواهرش پیشنهاد شد از این زبان استفاده کند، تصمیم گرفت قدم بعدی را بردارد، یعنی به دیگران هم این زبان را بیاموزاند.

ورود به صنف تدریس، برای او یک تجربه‌‌ی تازه ولی جذاب بود. با وجود این‌که نخستین شاگردانش از خودش بزرگ‌تر بودند، بدون دلهره کارش را آغاز کرد. صنف‌هایش در ابتدا بسیار کوچک بود. چنان‌که خودش می‌گوید: «اولین روز فقط دو نفر از دختران در صنف بودند.» اما همین شروع کوچک، به تدریج به مسیر جدی‌تر در زندگی‌اش تبدیل شد.

ملیحه احمدی اکنون ده‌ها شاگرد دارد. تدریس برای او بیشتر از ایفای یک نقش، حفظ روحیه و سلامت روان او است. او باور دارد معلمی توانسته بخشی از خلای نبود مکتب را برایش جبران کند. به گفته‌ی خودش: «این کار توانسته جای خالی مکتب را تا حدی پر کند.» او هم‌چنان می‌افزاید: «روی زندگی‌ام تاثیر داشته، روحیه‌ام خوب شده و صحت روانم مهم بوده.» این فعالیت‌ها، زندگی او را هدفمند کرده و وضعیت روانی‌اش را بهبود بخشیده است که در نبودش ممکن بود خیلی متفاوت می‌بود.

ملیحه از کودکی رویاهای زیادی داشت. «وقتی خورد بودم خیلی برنامه داشتم؛ فکر می‌کردم بازیگر، خبرنگار، یک زن پولدار یا گرداننده می‌شوم.» اما حالا به تغییر وضعیت و بسته‌ترشدن محیط، نگاهش تغییر کرده است. «حالا فکر می‌کنم باید در همین بخش ارتقا کنم، بهتر شوم و تجربه‌های بیشتر کسب کنم.» او هنوز به آموزش باور دارد، حتا اگر مسیر دشواری در راهش باشد. «در مورد مکتب اگر راهی پیدا شود، چه بهتر، می‌خوانم. اگر نشد، یک زبان، یک مهارت یا ریاضی و یا علوم دیگر را می‌خوانم‌ یا شاید یک تجارت آغاز کنم.»

شاگردان او پیشینه‌های آموزشی متفاوتی دارند؛ برخی فارغ‌شده از مکتب، برخی ادامه‌دهنده‌ی آموزش به صورت آنلاین و برخی دیگر هم کسانی‌اند که از آموزش بازمانده‌اند. او صادقانه می‌گوید اگر این مسیر را پیدا نمی‌کرد، شاید سرنوشت دیگری در انتظارش بود: «اگر نمی‌شد، دختر خانه‌نشین می‌بودم و منتظر می‌بودم که کلان شوم و عروسی کنم.»

نگاه او به آینده، همراه با امیدی است که بر تلاش استوار است. او باور دارد که حتا بدون مسیرهای رسمی، می‌توان با کار و پشتکار شرایط بهتری ایجاد کرد. در عین حال، موفقیت را یک مرحله‌ی نهایی نمی‌داند، بلکه آن را یک روند تدریجی می‌بیند. خودش می‌گوید: «حالا فکر می‌کنم در موقعیت یادگیری هستم.»

فراتر از زندگی شخصی، او نسبت به وضعیت زنان نیز احساس مسوولیت دارد و به ایجاد فضاهای تفریحی امن برای آنان فکر می‌کند. دوست دارد اگر روزی در مرحله‌ی انجام کاری برسد، برای زنان تفریح‌گاهی بسازد که با فکر آرام در آن قدم بزنند و بنشینند.

در پایان برای دختران هم‌نسل خودش می‌گوید که باید هر مسیری که انتخاب کرده‌اند ادامه دهند؛ چه درس، چه کار و هنر و حتا ازدواج. باور او به توانایی دختران در جمله‌ای خلاصه می‌شود که می‌گوید: «دختران قوی‌ترین هستند، چون در هر شرایط برای خود راه حل جور می‌کنند.»

روایت ملیحه احمدی تصویری از نسل دخترانی است که در برابر دشواری‌ها ایستاده و به‌جای تسلیم‌شدن، راه‌های تازه‌ای برای ادامه‌دادن یافته است. نسلی که هنوز هم، در سکوت و پایداری، آینده را قدم‌به‌قدم می‌سازد.