اسلایدر گفت‌وگو و ترجمه

پرسید:«بعد از صد روز نمی‌آیی؟»

گفت‌وگو با حسین بینش، آموزگار «صد روز دویدن و خواندن برای کودکان»

قسمت پایانی

آموزش کودکان و بحران آموزشی افغانستان

اسحاق جویا: یکی از اهداف اصلی فعالیت شما حمایت از آموزش کودکان است. با توجه به وضعیت کنونی آموزش در افغانستان، به نظر شما بزرگ‌ترین خطر برای نسل کودکان امروز چیست؟ آیا خطر فقط محرومیت از مکتب است یا کاهش کیفیت آموزش و محدودشدن فرصت‌های یادگیری خارج از مکتب نیز باید جدی گرفته شود؟

حسین: همان‌طور که قبلاً گفتم، تعیین این‌که بزرگ‌ترین مشکل چیست، نمی‌توانم بگویم؛ اما تجربه، آموزش و مشاهده‌ی ما نشان می‌دهد که بی‌انگیزگی و کیفیت پایین آموزش، به‌خصوص در حاشیه‌های شهر و مناطق کمتر‌بهره‌مند، واقعاً جدّی است. به‌طوری که دانش‌آموزان صنف ششم را دیده‌ایم که خواندن و نوشتن را یاد نگرفته‌اند و این‌که حساب را یاد گرفته باشند، خیلی دور است.

در کنار آن، سطح سواد فرهنگی نیز باید هم‌زمان رشد کند که بسیار پایین است. البته این‌ها مشاهده‌ی محدود شخصی من است و شاید قابل تعمیم نباشد. مواردی مانند دزدی، سیگار و نصوارکشیدن را نیز در میان برخی دانش‌آموزان دیده‌ام. در چالش «بدو و بخوان» یک روز برای کودکان بلندخوانی کردم و یک کودک از من پرسید: «درس خواندن چه فایده دارد؟» گفت: «بچه مامایم درس خوانده و از دانشگاه فارغ شده، اما فعلاً بیکار است و مزدوری می‌کند. من هیچ علاقه ندارم». این دانش‌آموز صنف ششم بود. دو کودک دیگر از بردران‌شان گفتند که باوجود‌که تحصیل کرده‌اند، بیکار‌اند.

اسحاق جویا:  وقتی یک کودک از مکتب محروم می‌شود، چه پیامدهایی ممکن است در سال‌های بعد زندگی او ایجاد شود؟ شما فکر می‌کنید مطالعه‌ی آزاد، کتابخانه و برنامه‌هایی مانند چالش شما تا چه اندازه می‌تواند بخشی از این خلأ آموزشی را جبران کند؟

حسین: به‌هیچ‌وجه برنامه‌هایی مثل برنامه‌ی ما جای مکتب را پر نمی‌کند و قرار هم نیست که پر کند. برنامه‌های ما نیز چنین هدفی ندارد. همان‌طور که اشاره کردم، برنامه‌های ما در کنار آموزش رسمی مؤثرتر است و خلأهای آن را پر می‌کند؛ یا حداقل قصد ما این است. البته با رویکردهای آموزش بدیل آشنا هستم، اما فعلاً طرفدار آن نیستم. به همین دلیل به والدین و دانش‌آموزان می‌گوییم: اول درس‌های مکتب را بخوانید و بعد برنامه‌های کتاب‌خوانی و ورزشی خود را دنبال کنید.

این موضوع را از بازخورد والدین نیز دریافت کرده‌ایم؛ بعضی می‌گفتند کودکان به کتاب‌خوانی بسیار علاقه‌مند شده‌اند و به درس‌های مکتب کمتر توجّه دارند. موردی هم داشتیم که کودک در زمان مکتب به کتابخانه می‌آمد. بعد از دو روز با خانواده در میان گذاشتیم و متوجّه شدیم که مکتب‌گریزی می‌کند.

اسحاق جویا: آیا کتابخانه‌ها می‌توانند در شرایطی که دسترسی بخشی از کودکان به آموزش رسمی محدود شده است، به نوعی فضای مکمل آموزشی تبدیل شوند؟ اگر بله، چنین کتابخانه‌ای باید چه برنامه‌هایی داشته باشد تا تنها محل امانت‌دادن کتاب نباشد؟

حسین: کتابخانه‌ها و برنامه‌های ما در کنار مکتب و آموزش رسمی مؤثر هستند؛ حتی در خواندن و نمره‌گرفتن و در بخش‌های مختلف. اما این کار زمان زیادی می‌گیرد و نتیجه‌اش همیشه ملموس نیست. به‌طور مثال، یکی از برنامه‌های بلندخوانی ما کاردستی و دست‌ورزی، گفت‌وگو، نقاشی، تیاتر و نمایش است. این فعالیت‌ها سبب می‌شود کودکان خود را پیدا و ابراز کنند. یکی از تسهیل‌گران ما در یکی از مکاتب خصوصی بلندخوانی کرده بود و یک کودک با نیاز ویژه نیز در جلسه اشتراک کرده بود. او در چندین جلسه ابراز نظر نکرده بود. وقتی استاد از دیگران و از جمله از معلم او پرسیده بود، معلم گفت: «او مشکل دارد». تسهیل‌گر در جلسه بعد گفت: «هرکس نظر نمی‌دهد، می‌تواند نقاشی کند». این کودک نقاشی کرد. بعد از او خواستند نقاشی‌اش را توضیح دهد و کودک به‌آرامی وارد فعالیت شد. این‌جاست که تأثیر برنامه را می‌بینیم.

در بلندخوانی، واکنش‌های مختلف داریم: شفاهی، نوشتاری و هنری. در کنار آن می‌توان نمایش و تیاتر، نوشتن، کارگاه‌های مهارت‌های زندگی، گفت‌وگو، مهارت‌های اندیشیدن و بازی‌های فکری نیز داشت.

اسحاق جویا:  به نظر شما خانواده‌ها چه نقشی در تشویق کودکان به مطالعه دارند؟ در خانواده‌ای که خودش عادت به کتاب‌خواندن ندارد یا با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند، چگونه می‌توان کودک را به مطالعه علاقه‌مند کرد؟

حسین: خانواده نقش تعیین‌کننده دارد. البته این گفته‌ها ناشی از تجربه و مشاهده خودم است. در کوه چهل‌دختران که فعالیت داشتیم، مادران بیشتر مشوق کودکان‌شان بودند. حتی خانواده‌های کمتر‌بهره‌مند، بیشتر تلاش داشتند که کودکان‌شان بخوانند. در چالش دویدن و خواندن برای کودکان نیز مادران و خانواده‌ها کودکان‌شان را تشویق کردند و آنان را در گروه شامل کردند. به‌طور مثال، فعلاً یک اتاق در همان محل که برنامه بدو و بخوان را انجام می‌دهیم، گرفته‌ام. یکی از دلایل تداوم کار ما در آنجا، خانواده‌ها و به‌خصوص مادران کودکان است. یکی از مادران گفت: «من تمام تلاشم این بود که کودکان درس بخوانند؛ به‌خاطری که من در خردسالی ازدواج کردم و خیلی مسائل خانواده را نمی‌فهمیدم. بچه‌های خود را زیاد لت‌وکوب می‌کردم»؛ اما خانواده‌هایی هم داریم که کودکان‌شان را یک ساعت برای کتاب‌خواندن روان نمی‌کنند و ترجیح می‌دهند برای کار بروند. چندین کودک گروه کتاب‌خوانی را نیز به همین دلیل ترک کردند.

اسحاق جویا: شما در این برنامه با کودکان کار می‌کنید. آیا فکر می‌کنید برای موفقیت چنین طرح‌هایی باید والدین نیز درگیر شوند؟ مثلاً پدر و مادرها نیز تشویق شوند که در خانه برای کودکان کتاب بخوانند یا درباره کتاب‌هایی که کودکان مطالعه کرده‌اند با آنان گفت‌وگو کنند؟

حسین: یکی از خلأهای موجود در خانواده، خواندن در خانواده است. کودکان حق دارند و نیاز دارند که والدین با آنان کتاب بخوانند. به عبارت دیگر، مطلوب این است که یک رابطه‌ی سه‌گانه بین کودک، کتاب و بزرگسال در خانواده وجود داشته باشد و در این رابطه گفت‌وگو صورت بگیرد. بزرگسال ممکن است برادر، خواهر، پدر یا مادر باشد و برای کودکان کتاب بخواند؛ البته کتاب‌های باکیفیت. در‌عین‌حال، مهم است که چه کتابی، چگونه، چه وقت و در چه شرایطی خوانده شود. این‌طور نباشد که هر وقت بزرگسال خواست، کتاب بخواند. باید با درنظرگرفتن وضعیت جسمی، فضا و آمادگی کودک، فعّالانه بخوانند و گفت‌وگو کنند. از طرف دیگر، می‌تواند برعکس هم باشد؛ مثلاً فرزندان برای مادران‌شان بخوانند. متأسفانه این فرهنگ در افغانستان بسیار ضعیف است، به‌خصوص با آمدن شبکه‌های اجتماعی. یکی از برنامه‌های ما در آینده، آموزش و ترویج خواندن در خانواده است؛ اما این نیاز به نیرو و امکانات دارد که متأسفانه فعلاً ممکن نیست. البته با والدین برنامه داریم گفت‌وگو کنیم. والدین مراجعه می‌کنند، اما نیروی انسانی ما در این زمینه کم است؛ چون همه داوطلبانه و در زمان محدود کار می‌کنند.

اسحاق جویا:  از میان کودکانی که تاکنون در این برنامه شرکت کرده‌اند، آیا داستان یا تجربه خاصی وجود دارد که بیشتر از همه بر شما تأثیر گذاشته باشد؟ مثلاً کودکی که در ابتدا علاقه‌ای به کتاب‌خواندن نداشته، اما پس از مدتی به مطالعه علاقه‌مند شده باشد؟

حسین: موارد از این قبیل زیاد است، به‌خصوص در برنامه‌ی بدو و بخوان. این را به این دلیل می‌گویم که در کتابخانه‌ی ما تعداد مراجعه‌کنندگان و کودکان بسیار زیاد است که در گزارش‌ها و برنامه‌ها نمی‌آید. در تپه، جعفر را داریم که صنف اول است. او را اولین بار در تپه دیدم که گوسفندانش را می‌چراند. برای او کتاب خواندم و بعد آهسته‌آهسته به کتاب علاقه‌مند شد. او گروه دیگری را که تعدادشان بیش از ۱۵ نفر می‌شود، خبر کرد و هر روز می‌آیند و کتاب می‌خوانند. او هر روز در جلسات بلندخوانی شرکت می‌کند و هر روز یک کتاب دیگر هم می‌برد و نظر می‌دهد. وقتی به روزهای صدم نزدیک می‌شدیم، از من پرسید: «بعد از صد روز نمی‌آیی؟» گفتم: «نه.» گفت: «وقتی تو نیایی، من دیگر کتاب نمی‌خوانم». گفتم: «بیا در کتابخانه». گفت: «آنجا دور است». با توجّه به حرف‌های او و کودکان دیگر و خانواده‌ها، یک اتاق برای بلندخوانی گرفتیم.

  1. کودکان معمولاً انرژی زیادی دارند و شاید برای‌شان دشوار باشد که مدت طولانی مطالعه کنند. شما چگونه آنان را به کتاب‌خواندن علاقه‌مند می‌کنید؟ آیا خود کودکان کتاب‌ها را انتخاب می‌کنند یا شما برای‌شان کتاب انتخاب می‌کنید؟

حسین: تجربه‌ی ما خلاف این است. کودکان نه‌تنها خسته نمی‌شوند، بلکه ما خسته می‌شویم. ما هر روز فقط یک داستان می‌خوانیم. بعضی‌ها می‌گویند دو داستان بخوانید، ولی چون وقت نیست و باید تعدادی به مکتب یا زودتر به خانه بروند، معمولاً جلسات بلندخوانی ما ۳۵ تا ۵۰ دقیقه طول می‌کشد. در این روزها سه گروه داریم و طول جلسات کمتر است. دو گروه را من می‌خوانم و یک گروه را یک خانم می‌خواند. ساعت ۵:۳۰ شروع می‌کنیم و معمولاً ساعت ۷ و گاهی زودتر یا دیرتر ختم می‌کنیم.

برای بلندخوانی، من کتاب انتخاب می‌کنم. وقتی بلندخوانی تمام شد و گفت‌وگو کردیم، همکارم صادق راسخ که مسئول گرفتن ویدیو و عکس و توزیع کتاب است، کتاب‌ها را با خود می‌آورد. او هر صبح کتاب‌ها را در بیک خود از بیست‌متره تا تپه وحدت در شهرک حاجی‌نبی، پای پیاده می‌آورد. در این‌جا کودکان خودشان کتاب انتخاب می‌کنند. البته به‌گفته‌ی کودکان، کتاب‌های محدود و گزینه متعدد برای انتخاب وجود ندارند.

اسحاق جویا: آیا در این برنامه فقط کتاب می‌خوانید یا پس از مطالعه درباره‌ی داستان و محتوای کتاب نیز با کودکان گفت‌وگو می‌کنید؟ اگر گفت‌وگو صورت می‌گیرد، آیا کودکان درباره‌ی داستان‌ها، شخصیت‌ها و مسائل اجتماعی دیدگاه‌های متفاوتی مطرح می‌کنند؟

حسین: گفت‌وگو هم می‌کنیم. البته فراتر از گفت‌وگو هم است، ولی وقت کم داریم. بگذارید کمی بیشتر توضیح بدهم. بلندخوانی سه مرحله دارد: مرحله‌ی اول، قبل از بلندخوانی است. در این مرحله کودکان را با پرسش، حدس‌زدن و موارد دیگر آماده می‌کنیم. وقتی کودکان آماده شدند، مرحله‌ی دوم اجرای بلندخوانی است. یعنی جریان بلندخوانی. در این‌جا شما می‌خوانید و تصویرها را نشان می‌دهید. مرحله‌ی سوم، بعد از بلندخوانی است و یکی از مهم‌ترین بخش‌های بلندخوانی محسوب می‌شود. وقتی بلندخوانی تمام شد، درباره‌ی واکنش کودکان سؤال می‌کنیم: از داستان خوش‌شان آمد یا نه؟ از کجا، از چه کسی و از چه چیزی خوش‌شان آمد یا نیامد؟ آیا می‌خواهند جای یکی از شخصیت‌ها باشند؟

مثلاً کتاب «گرگ نیکوکار» را خواندم و پرسیدم: «چند نفر از گرگ خوش‌شان می‌آید؟» منظورم گرگی بود که حیوانات دیگر را می‌ترساند. فقط یک نفر از میان ۲۰ نفر گفت: «من خوشم می‌آید؛ چون دیگران را آزار می‌دهد». اما دیگران گفتند: «ما از گرگ نیکوکار، یعنی گرگ تغییرکرده که کسی را آزار نمی‌دهد، خوش‌مان می‌آید». بعد پرسیدم: «چند نفر از روباه خوش‌شان می‌آید؟» حتی یک نفر هم دستش را بالا نکرد. واکنش‌ها می‌تواند هنری یا نوشتاری هم باشد. به کودکان گفته‌ایم هر کتابی را که می‌خوانند، مشخّصات کتاب، خلاصه داستان و برداشت خود را بنویسند. یکی از فعّالیت‌هایی که انجام می‌دهیم، خلاصه‌کردن داستان توسط کودکان است؛ البته در این بخش کودکان کمتر سهم می‌گیرند.

فعالیت‌های دیگری مانند نمایش و تیاتر نیز می‌تواند در پیوند با بلندخوانی انجام شود که متأسفانه به دلیل نداشتن امکانات اجرا نکرده‌ایم. مثلاً همین کتاب را می‌توان به شکل نمایش و تیاتر کار کرد که برای کودکان بسیار جذّاب است.

البته، بلندخوانی گفت‌وگویی، به منظور‌های خاص انجام می‌شود و رویکردهای مختلف دارد. مثلاً بلندخوانی گفت‌وگویی به منظور رشد زبانی/گفتاری، شناخت احساسات، مهارت روایتی، درگیرکردن با ادبیات، نگاه نقّادانه، شکل‌گیری گفت‌وگو (دیالوگ) است. روش‌ها هم می‌توان از پیر(PEER) و کراد (Crowd) یاد کرد. اما تطبیق این‌ها زمان لازم و مهارت کار دارد که آهسته و آهسته ممکن است. گاهی است که یک داستان به نقش انگیختار دارد. مثلاً در فلسفه برای کودکان (فبک). در این‌جا، داستان می‌خوانیم تا محرکت داشته باشیم. بعد روی سه مهارت یعنی تفکّر نقّادانه، خلّاقانه و مراقبتی کار می‌کنیم. این ممکن است طی چندین جلسه کار شود و یکی از رویکردهای مؤثر است.

اسحاق جویا: آیا در این فعّالیت تلاش کرده‌اید کودکان را از حالت شنونده خارج کنید و آنان را به پرسش‌کردن، فکرکردن، تحلیل‌کردن و بیان نظر خود تشویق کنید؟ از نظر شما پرورش چنین روحیه‌ای چه اهمیتی در آینده‌ی افغانستان دارد؟

حسین: در برنامه‌ی ما، بلندخوانی گفت‌وگویی است. به این معنی که اول با گفت‌وگو شروع می‌کنیم. می‌گویم: «حدس بزنید این کتاب در مورد چیست؟». مثلاً وقتی کتاب «پسرکوچک و ماهی بزرگ» اثر ماکس فلت‌هاوس، تصویرگر هلندی و برنده جایزه هانس کریستین اندرسن را برای کودکان خواندم، یکی از کودکان پرسید: «وقتی آن پسر کوچک ماهی بزرگ را زیر بغلش کرد، ماهی از بین نرفت؟» کودک دیگری گفت: «ما باید به حقوق زنده‌جان‌ها احترام بگذاریم». کودک دیگری گفت: «خوب، خداوند او را برای ما غذا تعیین کرده و باید بخوریم». این‌جا گفت‌وگو شکل می‌گیرد و تسهیل‌گر فقط تسهیل می‌کند. این‌طور نیست که کتاب را بخواند و بعد برداشت خودش را جمع‌بندی و به کودکان تحمیل کند.

من به‌عنوان تسهیل‌گر، به‌خصوص در ابتدا، نظر نمی‌دهم. حتی کودکان فعّال‌تر که سن و صنف بالاتری دارند، طوری تسهیل‌گری می‌کنم که بعد از کودکان خردتر نظر بدهند. این‌جاست که پای تفکّر مراقبتی، در کنار تفکّر خلّاق و نقّادانه، به میان می‌آید؛ یعنی از نوع تفکّر خود و کودکان مراقبت کنیم. البته یک نکته باید در نظر گرفته شود: بعضی جاها باید مداخله کرد؛ جایی که پاسخ سؤال یکی است یا تا حالا پاسخ مشخّصی برای آن پیدا شده است. مثلاً یک روز کتاب «به نام نقلی» را می‌خواندم که درباره‌ی آفتاب‌پرست بود. در این‌جا شرق و غرب مطرح شد و کودکان شمال و جنوب را نمی‌توانستند تفکیک کنند. وقتی کودک اشتباه می‌کند، باید مداخله کرد و ما این کار را کردیم.

چالش‌ها و مشکلات اجرای برنامه

اسحاق جویا:  اجرای یک برنامه‌ی صدروزه در کابل، آن هم صبح زود و در فضای باز، بدون شک با مشکلاتی همراه است. در این مدت با چه چالش‌هایی روبه‌رو شده‌اید؟ مشکلات امنیتی، شرایط آب‌وهوا، نگرانی خانواده‌ها، رفت‌وآمد کودکان یا مسائل مالی؟

حسین:  از نامش پیداست که چالش بود. واقعیت این است که تا روز ۸۴ با شوق و علاقه خاصی می‌رفتم و حتی یک روز هم احساس خستگی نکردم. هر روز ساعت ۳:۳۰ از خواب بیدار می‌شوم و نیم ساعت آماده می‌شوم. در بهار و اوایل تابستان، ده دقیقه کم چهار حرکت می‌کردم، اما حالا حدود ۴:۳۰ حرکت می‌کنم.

روزهای اول هر روز تند می‌دویدم و فاصله را روزبه‌روز طولانی‌تر و بدون وقفه طی می‌کردم. اما به مرور زمان انرژی کم آوردم. حالا زیاد نمی‌دوم؛ بیشتر تند قدم می‌زنم و فاصله‌های کوتاه می‌دوم و بعد آهسته می‌روم. روزهایی که کسی همراه‌ام باشد و به‌خصوص روز جمعه، بیشتر می‌دویم. از روز ۸۴ به بعد، به دلیل زیادشدن فعالیت‌های روزانه و کمبود خواب، صبح‌ها کمی احساس خستگی می‌کنم. فکر می‌کنم تمام شود و یک هفته خوب بخوابم. اما عادت شده است؛ هر صبح، چه هشدار گوشی بگذارم و چه نگذارم، بیدار می‌شوم. حتی دخترم که دو و نیم ساله است، روزهای جمعه با مادرش بیدار می‌شود و عادت کرده است که کوه برویم. خیلی خوش می‌گذرد.

در مورد مشکلات امنیتی، واقعاً زیاد فکر نمی‌کنم. این وضعیت برای همه است و کاری هم از دستم برنمی‌آید. در هرجای دنیا اگر شما چنین حرکت را ه بیندازید، با چالش مواجه ممکن باشید. این‌جا که افغانستان است و چالش دارد. این چالش به اندازه‌ی این‌که کودکان به کتاب دسترسی نداشته باشد و پیامد آن، فکر نکنم بیشتر باشد. مثلاً چه اتفاق می‌افتد؟  تجربه‌ی شخصی من این بوده که از طرف طالبان آسیبی ندیده‌ام. یک چک‌پاینت در راه است. اگر طالبان مرا بگیرد و بپرسد چه می‌کنم، وقتی می‌گویم برای کودکان کتاب می‌خوانم، خوشحال می‌شوند. حتی من در روز ۱۵ آگست برای طالبان در چهارراهی مسعود کتاب توزیع کردم و آن‌جا استقبال کردند. یک روز در تپه نیز نظامی طالبان آمدند و وقتی گفتم کتاب می‌خوانم، گفت: «آفرین!» تعدادی از محصلانی که در دانشگاه خصوصی تدریس می‌کنم، طالب هستند و در فضای مجازی نیز فعّالیت دارم؛ تا هنوز مشکلی ایجاد نشده است. البته این به معنی توجیه این و آن نیست؛ بلکه تجربه‌ی شخصی خودم است و قابل تعمیم به دیگران یا کار من در آینده نیست. من خیلی خوش‌بین هستم و زیر نظر همین نظام کار می‌کنم و تمام قوانین‌شان تا حد ممکن رعایت می‌کنیم و بنابراین بعضی فعالیت‌ها از جمله آموزش و ورزش را حق خود می‌دانیم. اما ترسی که داشتم و دارم، از دزد و آدم‌های دیگر است. به این دلیل که خانه‌مان نزدیک سرک عمومی است و وقتی بیرون می‌شوم، کسبه‌کاران، کسانی که به طرف کار می‌روند و کسانی که می‌دوند، در مسیر هستند؛ از این جهت ترسی نداشتم و ندارم.

بنابراین یاد حرف ویتگنشتاین می‌افتم: «جهان انسان خوشبخت با جهان انسان بدبخت فرق دارد». اگر بخواهم آن را کمی به زبان خودم تغییر بدهم، می‌گویم: جهان انسانی که می‌ترسد، با جهان انسانی که عاشق چیزی است، فرق دارد. من واقعاً عاشق کارم هستم. شاید باورپذیر نباشد، اما لذّت‌بخش‌ترین فعّالیت‌هایی که در زندگی انجام می‌دهم، یکی بازی با دخترم است و دیگری وقت‌گذراندن، کتاب‌خواندن و ورزش‌کردن با همین کودکان.

مشکلات آب‌وهوا هم نبوده و اگر می‌بود، باز هم برنامه را قطع نمی‌کردم. اما چالش مالی متأسفانه فراوان بود. همکارانم نیاز به حمایت مالی داشتند تا هم زندگی‌شان سپری شود و هم با خیال راحت بتوانند کارشان را انجام دهند، ولی امکانات نداشتیم. نمی‌دانم چه بر سرشان گذشت؛ فقط می‌دانم که به نظرم حتی غذای مناسب که هیچ، حداقل غذا را هم نداشتند. روزهای جمعه با کودکان برنامه‌ی کوهنوردی، علاوه بر کتاب‌خوانی و برنامه صرف صبحانه داریم. کودکان چای می‌آوردند و نان را ما می‌آوردیم. متأسفانه در چند جمعه آخر نتوانستیم نان خشک به تعداد کودکان ببریم. معمولاً ۲۵ تا ۳۵ نان می‌بریم، ولی تعداد کودکان هر دفعه بیشتر می‌شود؛ به‌طوری که یک جمعه تعداد به ۱۴۰ نفر و در جمعه‌ی دیگری به ۷۰ نفر رسید.

اسحاق جویا: آیا تاکنون پیش آمده است که به دلیل شرایط امنیتی یا محدودیت‌های موجود نتوانید برنامه را برگزار کنید؟ اگر چنین شرایطی پیش بیاید، چگونه میان ادامه‌ی برنامه و تأمین امنیت کودکان تعادل برقرار می‌کنید؟

حسین: تا هنوز پیش نیامده است. البته روزهای محرم و روز ۱۵ آگست نگران بودم، اما متوقف نشدیم و رفتیم. امیدوارم روز صدم نیز چنین اتفاقی نیفتد. خیلی دوست دارم آن روز با بیش از صد کودک، با کتاب‌هایی در دست که روی آن قلب است، بدویم.

اسحاق جویا: از نظر مالی، هزینه‌ی این حرکت چگونه تأمین می‌شود؟ آیا تاکنون حمایت مالی مشخصی دریافت کرده‌اید یا بیشتر بر امکانات شخصی و کمک دوستان و افراد علاقه‌مند متکی بوده‌اید؟

حسین: هیچ نوع کمک مالی‌ای دریافت نکرده‌ایم و برنامه کاملاً براساس توان مالیِ شخصی است. حتی دوستانم نیز کمک مالیِ مشخّصی نکرده‌اند. البته دو دوست ما، یک خانم و یک آقا، هرکدام برای خرید کتاب از انتشارات واژه، مبلغ ۳۰۰۰ و ۲۰۰۰ افغانی به مسئول واژه حواله کردند و برای ما کتاب گرفتند.

اسحاق جویا:  آیا یکی از مشکلات شما این است که چنین فعّالیت‌هایی در افغانستان به اندازه‌ی کافی مورد توجّه نهادهای فرهنگی، آموزشی و اجتماعی قرار نمی‌گیرد؟ از نظر شما چرا حرکت‌های کوچک و مردمی برای کودکان معمولاً با دشواری در پیدا‌کردن منابع و حمایت مواجه می‌شوند؟

حسین:  کاملاً با حرف شما موافقم. من با دوستانم به‌صورت خصوصی و در قالب شوخی و جدّی می‌گویم: انسان را بگذار، حتی اگر یک خر از یک مسیر مشخص به مدت ۱۰۰ روز بدود، برای ساکنان همان مسیر یا شهر سؤال ایجاد می‌شود که چرا چنین است و چرا می‌دود؟ اما من و ما ۱۰۰ روز، صبح زود، ساعت ۳:۳۰، هر روز ۴ تا ۵ کیلومتر می‌دویم و در بلندای کابل هر روز یک کتاب باکیفیت کودک می‌خوانیم. بعد از روز ۲۷، کودکان همراه شدند؛ دختران و پسران. روزهایی بوده که تعداد به ۱۴۰ کودک، دختر جوان، پسر، استاد و کارمند رسیده است. به‌طور متوسط بین ۳۰ تا ۴۰ نفر دویده و کتاب خوانده‌اند؛ قبل از طلوع آفتاب. اما کسانی که مرا می‌شناسند، دوستانم و حتی کسانی که در فضای مجازی فعالیت ما را می‌بینند، یک روز هم نیامده‌اند بدوند. علاوه‌بر‌آن، تأکید می‌کنند که این کارها نتیجه نمی‌دهد و آدم حیران می‌ماند که منظورشان از نتیجه چیست.

واکنش رسانه‌ها نیز جای سؤال است، به این موضوع نمی‌پردازند. از خون‌شدن بینی سگ به چند دقیقه یا ساعت خبر می‌شود، اما اگر کسی سگ را تداوی کند، کسی علاقه‌مند گزارش آن نیست. البته خانواده‌ها و مادران مهربان همان منطقه که من می‌دوم، کودکانی که به کتابخانه ما می‌آیند و دخترخانم‌ها، واکنش‌شان فوق‌العاده بوده است. همین حالا یک دخترخانم هر روز صبح زود، با تمام نگرانی‌ها، برای کودکان کتاب می‌خواند. چندین دختر دیگر نیز علاقه‌مندی نشان داده‌اند. از یک خانواده نیز چند جوان پسر، هر جمعه بدون وقفه می‌دوند؛ سه برادر. این‌که چرا چنین است، من پاسخ ندارم.

اسحاق جویا: اکنون در افغانستان بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی در شرایط دشواری انجام می‌شود. شما برای اجرای چالش دویدن و کتاب‌خواندن و ایجاد کتابخانه کودکان، آیا با محدودیت یا حساسیت از سوی طالبان مواجه شده‌اید؟ اگر بله، این برخورد چگونه بوده است؟

حسین: ما تا هنوز با محدودیت مواجه نشده‌ایم. البته تمام قوانین و شرایطی را که نظام حاکم می‌خواهد، رعایت می‌کنیم. اگر با مشکلی مواجه شویم، تلاش می‌کنیم گفت‌وگو کنیم، اگر ممکن باشد. چندین بار آمده‌اند و من گفته‌ام: شما بگویید من که سال‌ها تدریس کرده‌ام، چه کار دیگری می‌توانم انجام بدهم؟ شما بگویید: آیا از راه جنگ مشکل حل می‌شود؟ مگر راه صلح از لابه‌لای کتاب نمی‌گذرد؟ مگر راه پیشرفت و ترقی از داخل ورق‌های کتاب نمی‌گذرد؟

اسحاق جویا: آیا مقام‌ها یا نیروهای طالبان از این فعّالیت اطلاع دارند؟ اگر اطلاع دارند، واکنش آنان چه بوده است؟ آیا این برنامه را یک فعّالیت فرهنگی و ورزشی عادی می‌دانند یا درباره‌ی محتوای کتاب‌ها، حضور کودکان و شیوه‌ی برگزاری برنامه‌ی پرسش یا محدودیتی مطرح کرده‌اند؟

حسین: نمی‌دانم که مقام‌ها آگاه هستند یا نه. اما تعدادی از محصلان و همکاران ما در دانشگاه که طالب هستند، آگاه‌اند و در فضای مجازی نیز فعّالیت ما را می‌بینند، آن‌ها مشوّق هستند، حتی به کتابخانه نیز آمده‌اند.

اسحاق جویا: با توجّه به این‌که آموزش و فعالیت‌های فرهنگی کودکان در شرایط فعلی افغانستان حساسیت‌های خاص خود را دارد، آیا هنگام انتخاب کتاب‌ها نیز مجبور هستید ملاحظاتی را در نظر بگیرید؟ اگر چنین است، این محدودیت‌ها چه تأثیری بر کار کتابخانه گذاشته است؟

حسین: ملاحظه‌ی ما این است که کتاب‌های سیاسی، ضد دین و مذهب نباشد. دیگر کتاب‌های ما کتاب کودک است. کتاب‌های کودک معمولاً برای کودکان است و متوجّه شخص یا موضوع خاصی نیست؛ بیشتر عام است. کتاب‌هایی داریم که روی موضوعات و بن‌مایه‌های مختلف تمرکز دارند؛ مانند صلح، دوستی، جسارت، شجاعت، همکاری، رفع تبعیض، دلیری و…

اسحاق جویا: شما از یک‌سو می‌خواهید کودکان را به مطالعه و فکرکردن تشویق کنید و از سوی دیگر باید واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی افغانستان را نیز در نظر بگیرید. چگونه تلاش می‌کنید این فعّالیت را به شکلی ادامه دهید که هم هدف آموزشی آن حفظ شود و هم امنیت کودکان و خانواده‌های آنان به خطر نیفتد؟

حسین: ما در حد توان و امکانات خود از کودکان مراقبت می‌کنیم، ولی تأمین اصلی امنیت شهر به دست نظام حاکم است و کاری از دست ما برنمی‌آید. راه دیگر این است که هیچ کاری نکنیم، چون چنین است و چنان.

اسحاق جویا: از نگاه شما، برخورد با کتاب، کتابخانه و فعالیت‌های فرهنگی کودکان چه پیامی درباره‌ی نگاه حاکمیت کنونی به آموزش و رشد فکری نسل جدید افغانستان می‌دهد؟

حسین: ما باورمندیم که باید به قضایا و مسائل افغانستان از زاویه‌های گوناگون نگاه کنیم. در همین راستا، ما چنین کتاب‌هایی را برای کودکان خوانده‌ایم. مثلاً کتاب «از این طرف نگاه کن» و کتاب «خفّاش دیوانه» را خواندم که بن‌مایه کتاب‌ها پذیرش نگاه‌های متفاوت، همدلی و گفت‌وگو بود. منظور این است که اگر ما تنها از زاویه دید خود نگاه کنیم، ممکن است طالبان را هم از زاویه‌ی دید خودشان ببینیم و یکدیگر را دیوانه خطاب کنیم؛ همان‌طور که در داستان «خفاش دیوانه»، حیوانات دیگر خفاش را دیوانه می‌گفتند.

اسحاق جویا: افغانستان در دهه‌های گذشته با خشونت و افراط‌گرایی آسیب‌های زیادی دیده است. آیا شما فکر می‌کنید ترویج کتاب‌خوانی، گفت‌وگو و تفکّر انتقادی از دوران کودکی می‌تواند در درازمدت به کاهش خشونت و افزایش فرهنگ مدارا در جامعه کمک کند؟

حسین: من باورمندم یکی از بهترین راه‌ها همین است. اجازه بدهید در پاسخ به سؤال شما، این برداشتی را که خودم در روز ۹۱ نوشته بودم، طرح کنم: سگ مزاحم؛ چطور جوجه کوچولو سگ مزاحم را به قلاده‌ی خودش بست؟ در نودویکمین روز از چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان، کتاب «جوجه کوچولو! تی‌تاپ، تی‌تاپ، بدو» نوشته جورج شانون، با تصویرگری لورا درانزک و ترجمه‌ی مینا پورشعبانی را خواندم. داستان از این قرار بود:

مرغ با سه جوجه‌اش، جوجه بزرگ، متوسط و کوچک، هر صبح به طرف باغ می‌رفتند تا چیزمیز و کرم ‌ریزه‌میزه بخورند. از یک سر حیاط تا سر دیگر می‌رفتند و دنبال غذا می‌گشتند. اما یک روز، سگ در باغْ مزاحم‌شان شد و نمی‌گذاشت از آن‌جا عبور کنند. مرغ، که مادرشان بود، ناامید شد. جوجه بزرگ شروع به گفت‌وگو با سگ کرد و جوجه متوسط هم پف‌وپتاق کرد؛ اما هیچ‌کدام راه‌حلی پیدا نکردند. جوجه کوچک گفت:

«من یک کاری می‌کنم». نزدیک سگ رفت و شروع کرد به دویدن دور درخت. سگ هم به دنبال او دوید. جوجه کوچولو آن‌قدر سگ را دور درخت کشاند تا سرانجام سگ با قلاده خودش به درخت بسته شد. بعد از آن، مرغ با جوجه‌هایش به‌راحتی به طرف باغ رفتند. وقتی از کودکان پرسیدم:

«از کدام شخصیت داستان خوشتان آمد؟»

گفتند:

«جوجه کوچولو!»

پرسیدم:

«چرا؟»

یکی گفت:

«چون از عقل خودش کار گرفت و سگی را که از او قوی‌تر بود، گیر انداخت».

کودک دیگری گفت:

«ما از این داستان یاد گرفتیم که هیچ‌کس، به‌خصوص آدم‌های کوچک‌تر را، دست‌کم نگیریم».

به این فکر کردم که شاید در زندگی، گاهی یک نفر یا حتی چند نفر مزاحم راه ما شوند و نگذارند به هدف‌مان برسیم. اما راه‌حل چیست؟ فرار کنیم؟ گفت‌وگو کنیم و خواهش کنیم؟ پف‌وپتاق کنیم؟ یا از عقل، خلاقیت و مهارت خود استفاده کنیم؟ شاید همیشه لازم نباشد برای غلبه بر یک مانع، از آن قوی‌تر باشیم؛ گاهی کافی است هوشمندانه‌تر فکر کنیم. و شاید یکی از مهم‌ترین درس‌های این داستان همین باشد: کوچک‌بودن، به معنای ناتوان‌بودن نیست.

چشم‌انداز آینده

اسحاق جویا:  اکنون که بخشی از مسیر این چالش طی شده است، مهم‌ترین دستاوردی که از آن به دست آورده‌اید چیست؟ آیا موفقیت این برنامه را با تعداد روزهای دویدن می‌سنجید، با تعداد کودکانی که شرکت کرده‌اند، با تعداد کتاب‌هایی که خوانده شده یا با تغییری که در علاقه و رفتار کودکان ایجاد شده است؟

حسین: ولا معیار برای موفقیت ندارم. چون موفقیت اصلاً در کار نیست. من می‌گویم، اگر فقط یک نفر، هرکس بگوید که بعضی کسانی است که در این شهر ناامید نشده است، خیلی حرف است. اگر کسی بگوید کسی که کتاب می‌خواند، موفقیت است. اگر کودکی مثل جعفر حس کند که یکی است دوست‌اش دارد، موفقیت است. اگر کسی است که نان خشک از خانه برایت می‌آورد که بخورید چون برای ما کتاب می‌خوانید، موفقیت است.  و… . معیارهای موفقیت نه تعداد کودکان، نه تعداد روزها، هیچ کدام نیستند.

ما متوقف نمی‌شویم. این برای متوقف‌شدن، تمام‌کردن چالش را شروع نشده بود؛ بلکه این فاز اول از چالش ما بود. فاز دوم روز جمعه در ۱۰۰ روز از چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن شریک خواهیم کرد. این فعالیت ما، یک عمر کار می‌خواهد. یک فرایند است که پیوسته کار شود نه پروژه.

اسحاق جویا:  در پایان صد روز، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ آیا چالش در همان روز صدُم پایان می‌یابد، یا صد روز را نقطه‌ی آغاز یک حرکت طولانی‌تر می‌دانید؟

حسین: اجازه دهید گونه دیگر پاسخ بدهم. این راه ادامه دارد، متوقف نمی‌شود. بیش از ۹۹ روز است که در «گرگ‌ومیش» حرکت می‌کنم. یک کتاب و یک بوتل آب برمی‌دارم و بند کفش‌هایم را می‌بندم، هوا تاریک است، اما هرچه پیش می‌روم، روشن‌تر می‌شود. وقتی به کودکان می‌رسم، آفتاب طلوع کرده است. کودکان می‌گویند: «کمی زودتر بیا.» می‌گویم: «هوا خیلی تاریک است و من تنهایی می‌ترسم.» اما باز هم در هوای گرگ‌ومیش حرکت می‌کنم.

در چهل‌ودومین روز از چالش «۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان»، کتاب «در سرزمین گرگ‌ومیش» را خواندم. این کتاب داستان کودکی را روایت می‌کند که روزهای تکراری و خسته‌کننده‌ی بیماری را سپری می‌کند. وضعیت او گرگ‌ومیشی است؛ جایی میان روشنایی و تاریکی. درست در همین نقطه است که نبرد میان امید و ناامیدی آغاز می‌شود. این روزها، وقتی به کتابخانه کوچک و کودک‌محور می‌روم، با کودکان بلندخوانی می‌کنم، کودکان را می‌بینم که کتاب می‌خوانند، درباره‌ی آن حرف می‌زنند و رؤیا می‌بافند، تارهای امیدم محکم‌تر می‌شوند. وقت هفت دختر و تسهیل‌گر را می‌بینم که نشست‌های بلندخوانی برگزار می‌کنند و کتاب می‌خوانند، آینده را روشن‌تر می‌بینم. وقت می‌بینم هر روز قفسه‌ها از کتاب خالی‌تر می‌شوند، اما شوق کودکان سبزتر و پررنگ‌تر می‌شوند، دیگر خستگی رنگ‌ می‌بازد.

من یک پدرم؛ پدر دختری دو و نیم‌ساله. او کتاب می‌خواند. کتاب «قورباغه دوست پیدا می‌کند» را بارها خوانده و هنوز هم می‌خواند. بیشتر از همه روی تصویر خرگوش صحرایی تمرکز می‌کند که برای دوستش کتاب می‌برد، اما هنگام دویدن پایش به سنگ گیر می‌کند. بارها آن تصویر را به من نشان داده است. شاید یادآوری کودکانه و ناخودآگاهی برای پدرش باشد؛ پدری که برای کودکان کتاب می‌برد و می‌خواند. امیدوارم زمین نخورم و راهم نشکند. من به دخترم می‌گویم که برای کودکان کتاب می‌برم. از پدر دو دختر کتاب می‌خرم؛ پدری که نگران دختران خود و همه‌ی دختران این سرزمین است. امیدوارم که این راه را ادامه بدهم. در وضعیت گرگ و میشی و چاله‌های که وجود دارد، گیر نکنم، عبور کنیم.

اسحاق جویا: اگر قرار باشد بعد از صد روز این تجربه را ارزیابی کنید، چه چیزهایی را بررسی خواهید کرد تا بفهمید برنامه موفق بوده است؟ آیا می‌خواهید تعداد شرکت‌کنندگان، تعداد کتاب‌های خوانده‌شده، میزان استمرار کودکان در مطالعه یا تجربه و نظر خود کودکان را ارزیابی کنید؟

حسین: معیارهای خاص برای موفقیت نداریم. واقعاً از قبل هم یک و دو سه زیاد نکرده بودیم. چون پشت آن پروژه بود. این‌طوری هم پیش بینی نمی‌کردیم. تعداد کودکان اشتراک‌شان عالی بودند. ما کسی فراخوان ندادیم و کودکان هم نخواستیم بیشتر شوند به دلایل که حساسیت ایجاد نکند. توانستیم که کتاب بخوانیم و خیلی‌ها آگاه شوند. آن‌جا یک کتابخانه‌ی کودک‌محور سنگ بنایش را گذاشتیم. کار حداقل نتیجه مطلوب را بدهد، دو سال زمان نیاز دارد.

اسحاق جویا:  آیا قصد دارید این چالش را به یک برنامه‌ی دائمی تبدیل کنید؟ مثلاً یک برنامه یک‌ساله یا حتی یک حرکت اجتماعی گسترده‌تر که افراد دیگری نیز بتوانند در شهرها و روستاهای مختلف افغانستان آن را تکرار کنند؟

حسین: بله. هدف ما این است که هرکس و در هر جا، کتاب بخوانند و در کنار ساختمان های خوب، کتابخانه داشته باشند. در کنار وسایل دیگر کتاب داشته باشند و کتابخانه. خانواده‌ها در کناری این‌که با موبایل وقت می‌گذراند، با کودکش وقت بگذراند. حرکت سه الی چهار فاز دارد که طی دو الی سه سال اجرا می شود. کتابخانه‌های خانگی، محافل فرهنگی به مناسبت ادبیات کودک و کودک، برساخت فرهنگی مثل در تولّد به جای خرید وسایل و لباس، برای کودک کتاب بخرد.

اسحاق جویا: درباره‌ی آینده کتابخانه نیز بگویید. اگر امکانات و حمایت لازم در اختیار شما قرار بگیرد، دوست دارید این کتابخانه در یک یا دو سال آینده به چه جایگاهی برسد؟

حسین: ما کلمه‌ی اگر استفاده نمی‌کنیم، به دلیل این‌که باید بزرگ‌ترین و مجهزترین کتابخانه‌ی کودک محور در سطح کشور ایجاد کنیم که بتواند مرجع در زمینه ترویج کتابخواندن و ادبیات کودک و بازی فکری و وسایل بازی برای کودکان افغانستان باشد. بتوانیم حداقل در سطح ولایات ادبیات کودک و بلندخوانی را ترویج کنیم. در داخل خانه‌ها برویم.

اسحاق جویا:   آیا رؤیای شما این است که در آینده فقط یک کتابخانه نداشته باشید، بلکه شبکه‌ای از کتابخانه‌های کودک در محله‌ها و مناطق مختلف افغانستان ایجاد شود؟ اگر چنین است، برای رسیدن به این هدف چه گام‌هایی لازم است؟

حسین: دقیقاً. هدف ایجاد شبکه‌های از کتابخانه باشد. کلانتر از آن، فرهنگ کتابخوانی در خانواده و کودکان ترویج شود. برای این کار، اول باید چالش خلق کنیم و نشان بدهیم که این موثر است. این کار ما می‌کنیم. بعد خدمات برای کودکان و فعالین آموزش کودکان فراهم کنیم. آهسته آهسته به طرف نویسندگان کودک و تصویرگر، ناشر کودک داشته باشیم. همین‌طور مترجم ادبیات کودک.

اسحاق جویا:  یکی از ویژگی‌های مهم برنامه شما این است که کتاب را از فضای بسته کتابخانه بیرون آورده و با طبیعت و فعالیت جسمی پیوند داده‌اید. آیا در آینده می‌خواهید برنامه‌های دیگری مانند اردوهای مطالعاتی، قصه‌گویی در فضای باز، نقاشی، نویسندگی کودکان، مسابقات کتاب‌خوانی و برنامه‌های ورزشی نیز به این مجموعه اضافه شود؟

حسین: البته دیگر موارد قبول داریم. با مسابقه خیلی موافق نیستم. چون مسابقه فعلاً در کابل برگزار می شود، هدف جمع‌آوری پول به بهانه‌ی کتاب است. کتاب‌های بی‌کفیت و روان‌شناسی زرد و کم‌حجم انتخاب می‌کنند. کتاب‌ها برای مسابقه مناسب نیست چون پاسخ ندارد و یا حداقل به خود این اجازه را نمی دهیم یا جرئت نمی‌کنیم که پاسخ ما درست و نهایی است. هر کس پاسخ ما را تأیید کرد، برنده است. ما پویش کتابخوانی را به‌صورت ماهوار برگزار می‌کنیم. منظور از پویش کتابخوانی، فراتر از یک فعّالیت فردی، جمعی و بازاری است. این فعالیت حتی یک کنشگری هم نیست بلکه ترویجگری(Advocacy)  است. منظور از ترویج‌گری، یک فرایندی نظامند، جدی و هماهنگ‌شده برای شنیده‌شدن و حمایت از صدای بی‌صدایان است. هدفش برعلاوه بالابردن آگاهی عمومی، تأثیر روی افکار عمومی و رقم‌زدن تغییرات به نفع گروه‌های حذف‌شده است. ترویج‌گری در واقع فعّالیت سیاسی نیست. در ترویج‌گری، شکل و شیوه‌ی اجرا مهم نیست؛ اما آنچه مهم است موضوع ترویج‌گری را مثلاً «کتابخوانی» را به آگاهی مردم بیاورد و توجّه همه را جلب کند که منجر به تغییر شود. مأموریت اصلی ترویج‌گر که فرد و گروه‌های ذی‌نفع را متوجّه مسئله کند. اگر بتواند آن «پروبلماتیک» کند.

«پویش کتابخوانی» ما تحت عنوان «آدمی همان است که می‌خواند» راه‌اندازی کرده است، «ترویج‌گری» است. یعنی یک فعّالیت و فرایندی نظامند، جدّی و هماهنگ شده است که تا صدای کودکان، نوجوانان وجوانان برسانیم که حق دارند کتاب‌های با کیفیت داشته باشند اما ندارند. حق دارند که مثل خوراک و پوشاک خانواده‌شان روی آن سرمایه‌گذاری کنند. حق دارند که مکاتب و معلمین دسترسی‌شان به کتاب‌های مربوط به خودشان فراهم کنند. حق دارند که با ادبیات جهان آشنا باشند. اما چطوری و به شکلی این حق ازشان گرفته شده است و هیچکس صدای‌شان را نمی‌شوند. خانواده‌ها حق دارند که مکاتب کتاب‌های با کیفیت در برای کودکان‌شان فراهم کنند. ناشرین، نویسنده‌ها هم حق دارند که کتاب‌های بازار داشته باشند، مخاطب داشته باشند. اما این حقوق به دلایل فقر فرهنگی، آگاهی پائین، سانسور، جوّ سیاسی پایمال شده و هیچکس صدای‌شان را نمی‌شوند.

موضوع ترویج‌گی ما، «کتابخوانی» است. می‌خواهیم ضمن این‌که «کتاب و خواندن» را به مسئله و دغدغه‌ی عمومی تبدیل کنیم. پرسش‌های حول آن مطرح شود. چه کتاب‌هایی در مکاتب، دانشگاه‌ها و انتشارات می‌خوانیم؟ کتاب‌ها چه شکلی مطالعه می‌شوند؟ این به پروبلماتیزه کنیم و بگویم: انسان افغانستانی همان است که آموزش می‌بینند. پروبلماتیک این است که ما همان آدم می‌شویم و هستیم که به ما آموزش داده می‌شوند و می‌خوانیم.

به بیان دیگر، مسئله‌ی امروز ما فقط «کم‌خوانی» نیست. مسئله این است که: کودکان، نوجوانان و جوانان ما به کتاب‌های باکیفیت دسترسی ندارند. بسیاری از کتاب‌ها بی‌کیفیت، کتاب‌های برای کودک مطلوب و مناسب نیست، ممکن در دسترش باشد و مهم‌تر از همه، هیچ‌کس درباره‌ی این نبودن‌ها، کتاب‌ها و شیوه‌ی مطالعه، سؤال نمی‌پرسد. در نتیجه، ما، کودکان و نوجوان، جوانان ما آرام‌آرام تبدیل می‌شود به همان چیزی که: به او آموزش داده می‌شود، به او اجازه داده می‌شود بخواند. این یک مسئله‌ی جدّی است، نه ساده.

درضمن پویش کتابخوانی برای ما، یک فعالیت جانبی، سرگرمی، بیزنسی و … نیست؛ بلکه دقیقاً تز و موضع فکری و اجتماعی ماست. باورمندیم که آدمی همان است که می‌خواند. ما در پویش المر، پرنده قرمز، شاهزاده کوچولو و … را می‌خوانیم. ما قلعه‌ی حیوانات و بادبادک باز را می‌خوانیم.  رویکرد ما در ترویج‌گری، توانمندسازی، امیدبخشی و سازماندهی اجتماعی است و مدل که استفاده می‌کنیم، چرخشی است.

در مسابقه سوال این است که جواب درست چیست؟ اما در پویش ما سؤال این است: تو چه فهمیدی؟ چه چیزی در تو تغییر کرد؟ چه پرسشی برایت ایجاد شد؟ در مسابقه، فقط چند نفر برنده می‌شوند. اما در پویش ما، هرکس به اندازه‌ای که خوانده، برنده است.  کتاب‌هایی که ما می‌خوانیم که همه برنده هستیم. مثل پرنده قرمز، شاهزده کوچولو، قلعه حیوانات، بادبادک‌باز و… برای «جواب چهارگزینه‌ای» نیستند. برای فکرکردن، حس‌کردن و آگاه‌شدن‌اند. به‌طور مثال رابعه یکی از دختران بود که در پویش کتابخوانی شرکت کرده بود و در یک دوره بادبادک‌باز را خوانده بود. وقت سوال کردیم بادبادک‌باز برایت چه داشت، چنین تعریف کرد:

من بادبادک باز را صحنه‌ی کوتاهی از فلم‌اش را دیده بودم آن قسمت که حسن می‌گوید هزار دفعه: و تصمیم گرفتم بخوانم یعنی شانسی نبود، خودم انتخابش کرده بودم، به مدت یک هفته تمامش کردم یعنی آنقدر وقت خواندن این کتاب گریه کردم که تا امروز هیچ کتابی این‌طور مرا غمگین نکرد، خصوصاً جایی که سهراب خودکشی کرد. یاد دوستم افتادم و متوجّه شدم که چقدر انسان می‌تواند غرق در ناامیدی شود و دست بکشد از همه چیز، برایش گاهی زندگی خیلی بی‌معنا شود. وقتی دیدم که حسن هیچ کینه‌ای نمی‌گیرفت و همیشه خوب بود به این نتیجه رسیدم بعضی آدم‌ها ذات‌شان خوب است، هرکار کنی بد نمی‌شود. آن مردم همیشه خوبی می‌بیند و خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم که ما آدم به دو بخش تقسیم می‌شویم: ۱- آدم‌هایی که هرگز چیزهای مثل دروغ، خیانت، تهمت را انجام نمی‌دهد حتی اگر بدترین کار را در حقش کنی. ۲- آدم‌هایی که خیلی راحت این کار‌ها را می‌کنند، حتی لحظه‌ای فکر نمی‌کنند. بعد خواندن این کتاب انگار من را داخل ماشین انداخته‌اند که عمیق فکر کنم، خیلی عمیق، دیگر چیزی را سرسری نمی‌بینم. این‌که می‌بینم یکی می‌خندد  می‌دانم پشت آن خنده ها غم هست، و این‌که باور دارم که اگر چیزی را خدا برایت بخواهد اتفاق می‌افتد.

اسحاق جویا: بسیاری از افغانستانی‌ها در داخل و خارج کشور نسبت به وضعیت آموزش کودکان نگرانی دارند. به نظر شما جامعه‌ی افغانستان چگونه می‌تواند از چنین حرکت‌هایی حمایت کند؟ آیا حمایت الزاماً باید مالی باشد یا هر فرد می‌تواند با اهدای یک کتاب، اختصاص وقت، آموزش یک مهارت یا همراهی با کودکان سهمی در این روند داشته باشد؟

حسین: نگرانی تنهایی، نوع واکنش طبیعی است که تغییر به پشت خود ندارد و آهسته و آهسته از بین می‌رود یا مقابل‌شان کرخت می‌شویم. شدّت نگرانی و تأثیرات که می‌گذارد، مهم است. من یک جستار را از الماز ابی‌نادر نویسنده‌ی لبنانی‌تبار آمریکایی خواندم تحت عنوان: شدّت پریشانی‌ات چقدر است؟ خاطره‌ی درد، آنچه آن‌جا فهمیدم این بود که شدّت نگرانی از جنس چیزی نیست که بتوان اندازه کرد. از طرف دیگر، ما چطور بفهمیم که این انسان‌ها نگران‌اند؟ واقعاً اگر کسی نگران باشد، اقدام می‌کند. مثل این‌که اگر دست‌ات شکسته باشد، منتظر چیزی نمی‌مانی و می‌روی حتی با پای پیاده تا مشکل را حل کنی. چون شدّت درد نمی‌گذارد. حال اگر شدّت درد و نگرانی بالا باشد، واقعاً می‌تواند حمایت کند و راهش پیدا می‌کنند. مثلاً همین دختر که هر صبح می‌آید و برای دختران کتاب می‌خواند از طریق فضای مجازی پیام داد و رهنمایی کردم، شروع کرد. اما کسانی است که برای نیامدن خود، دلایل زیاد دارد اما برای آمدن خود دلیل و راه ندارد.

اسحاق جویا:  آیا برای اهدای کتاب از داخل یا خارج افغانستان سازوکاری در نظر گرفته‌اید؟ مثلاً این‌که نویسندگان، ناشران، کتاب‌فروشی‌ها و افراد بتوانند کتاب‌های مناسب کودکان را به کتابخانه اهدا کنند.

حسین:

همان‌طوری‌که قبلاً گفتم که برای ما، کیفیت کتاب خیلی مهم است. باتوجه به این، در انتخاب و خرید کتاب خیلی حساس هستیم. ما لیست حداقل بیش از ۶۰۰ عنوان کتاب داریم که توسط افراد با تجربه انتخاب شده‌اند، از ناشران مختلف. اگر کسی بخواهد حمایت کند، یکی از بهترین راه این است که هماهنگ شود و از آن ناشر برای ما کتاب خرید کند. این خرید سبب می‌شود ضمن این‌که نویسنده و عوامل نشر حمایت شود، کودکان افغانستان و ما حمایت می‌شویم.

یک نگاه عمیق‌تر به آینده افغانستان

اسحاق جویا: شما هر روز صبح، زمانی که بسیاری از مردم هنوز خواب هستند، دویدن را آغاز می‌کنید و بعد در کنار کودکان کتاب می‌خوانید. وقتی در این لحظه به آینده افغانستان فکر می‌کنید، چه تصویری در ذهن شما شکل می‌گیرد؟ آیا کودکان امروز را نسلی می‌بینید که می‌تواند افغانستان متفاوتی بسازد؟

حسین: من هم مثل «کچل کفترباز» هستم. در روز هفتاد ونهم(۷۹) از چالش ۱۰۰ روز دویدن و خواندن برای کودکان افغانستان، کتاب «افسانه‌ی کچل کفترباز» نوشته‌ی لیسا جمیله برجسته را برای کودکان خواندم. داستان درباره‌ی حاکمی است که سال‌ها پیش همسرش را از دست داده و از آن روز به بعد غم را پیشه کرده است. او به هیچ‌کس اجازه‌ی شادی و بازی نمی‌دهد. اما کچل کفترباز، پسرکی است که با مادرش زندگی می‌کند و یک بز و چند کبوتر دارد. وقتی نی می‌زند، کبوترهایش به پرواز درمی‌آیند، بز جست‌وخیز می‌کند و مردم روستا، پنهانی، به تماشا می‌نشینند. دختر حاکم هم از پشت پنجره نگاه می‌کند و از این شادی لذّت می‌برد. حاکم که باخبر می‌شود، نی کچل را می‌شکند و کبوترهایش را از بین می‌برد. کچل آن‌قدر گریه می‌کند تا شبی فرشته‌ای به خوابش می‌آید و می‌گوید:

ناامیدی چیه؟ دلت را باز کن، بی‌خود گریه نکن. از خواب پاشو، از شیر بزت کمی بخور. کمی هم بریز روی منقار کبوترهات، نگاهی هم به سر طاقچه بکن. اگر خدا بخواهد… اگر خدا بخواهد… اگر خدا بخواهد. کبوترها زنده می‌شوند.

کچل همین کار را می‌کند. کبوترها زنده می‌شوند. دوباره نی می‌زند، کبوترها به پرواز درمی‌آیند و بز هم جست‌وخیز می‌کند. مردم دوباره به تماشا می‌نشینند و دختر حاکم از پنجره نگاه می‌کند. حاکم باز هم می‌آید تا همه‌چیز را از بین ببرد، اما این‌بار چیزی تغییر می‌کند:

«کچل و بزش را دید. کچل نی می‌زد. بز می‌جهید. بالا و پایین می‌پرید. حاکم خنده‌اش گرفت. غم از دلش پرکشید. نگاهش که به صورت دخترش افتاد، انگار همسرش را دید. پشیمان شد از آن همه غم کور، از آن سیاهی و زور، دخترش را در آغوش گرفت، از قصر بیرون آمد، عصایش را به رقص درآورد و پا به پای مردم داخل شهر چرخید».

من هم چنین آرزو و رؤیا دارم. روز کسی یا کسانی که امروز نمی‌آیند و غم و اندوه را بغل کرده است که نمی‌شود، کنار ما بیایند و در کوه و کمر کتاب بخوانند. باهم ورزش کنند.

اسحاق جویا: افغانستان امروز با مشکلات بزرگ اقتصادی، اجتماعی و آموزشی روبه‌رو است. با‌این‌حال شما به جای تمرکز صرف بر مشکلات، یک کار کوچک و عملی را آغاز کرده‌اید. آیا معتقدید جامعه افغانستان برای تغییر بیش از هر چیز به همین ابتکارهای کوچک و مردمی نیاز دارد؟

حسین: آنچه برای من آزاردهنده است، ترس است که افراد دارد. ترس از بیکاری، ترس از نوع پوشش، ترس از زندان، ترس آینده، ترس از دختربودن و زن بودن، ترس از مرد و … . ترس از این‌که آینده چه می‌شود. می‌خواهم به سخنان خانم دراکولیچ اشاره داشته باشم:  ترس حیوان درنده‌ای است که یکباره تو را نمی‌کشد، تکّه‌تکّه تو را می‌بلعد، تا وقتی که پاک تنت را به دندان‌های تیزش بسپاری، و دیگر حتی به فکرت هم خطور نکند که ممکن است هنوز جای امیدی باشد. … این ترس از خود مرگ نیست، بلکه مرگ برنامه‌ریزی‌شده است، مرگی که کسی نقشه‌اش را در ذهن خود پرورانده، مرگ به‌عنوان شماره‌ای در آمار، مرگ تودۀ مردم در بازی قدرت. امیدوارم که این اندازه از زندگی و زندگی‌کردن، این همه به داشته‌های نداشته‌های‌تان وابسته نباشید. امیداورم که که انسان‌ها با مرگ برنامه‌ریزی‌شده مواجه نشود، بلکه با زندگی مواجه شود که بتوانید برنامه‌ریزی کند.

اسحاق جویا: در پایان، اگر بخواهید خطاب به پدر و مادرهای افغانستان، معلمان، نویسندگان، کتاب‌فروشان، فعالان فرهنگی، افغانستانی‌های خارج از کشور و نهادهایی که توان حمایت از کودکان را دارند صحبت کنید، از آنان چه می‌خواهید؟ هر‌کدام از این گروه‌ها چه نقشی می‌توانند در حمایت از کتابخانه و حرکت شما داشته باشند؟

حسین: در پاسخ می‌خواهم اشاره به همان حرف مشهور مارگارت مید که ازش سوال کرد، نشانه‌ی تمدّن چیست، او گفت: استخوانِ رانی بود‌ه که شکسته شده و سپس جوش خورده است یا ترمیم شده است. حال حرف این است که استخون‌های مردم افغانستان در طول تاریخ شکسته‌اند ولی نگذارید طعمه‌ی گرگ شود.

اسحاق جویا: اگر یک کودک افغانستانی که به دلیل فقر، جنگ، محدودیت‌های آموزشی یا شرایط خانوادگی از بسیاری از فرصت‌های زندگی محروم شده است، روزی وارد کتابخانه شما شود و از شما بپرسد «چرا برای ما این کار را می‌کنید؟»، پاسخ حسین بینش به آن کودک چیست؟

حسین: وقت این سوال را خواندم، یادی  جستار از  لیلی العلمی رمان نویس و جستار نویس آمریکایی افتادم. جستار او تحت عنوان: استعمال خیال است که در آن به دو نکته‌ی خیلی مهم اشاره می‌کند: نخست می‌گوید که وقتی در مغرب زمین بودم، کتاب‌های می‌خواندم به زبان فرانسوی و شخصیت‌هایش و کل عناصر داستان از آن فرهنگ و مردم بود. این‌ها آنقدر در تخیل و ذهنم رخنه کرده بودند که دیگر چیز نمی‌توانستم تخیل کنم. متوجه شدم که تخیل‌ام مثل کشورم استعمال شده است. نکته‌ی دیگر این‌که می‌گوید چرا می‌نویسم، به‌خاطری‌که از «قصه‌گوهای نیابتی» رهایی پیدا کنم. چون این قصه‌گوهایی نیابتی، در مورد ما قصه‌های از عامل‌نبودن، این‌که چقدر مظلوم، چقدر بیچاره هستیم و حقیر و نامتمدن هستیم، می‌گوید.

حال پاسخ من هم این است که کمک می‌کنم این‌ها تخیل‌شان مثل کشورشان مورد استعمار و خشونت قرار نگیرد و به قصه‌گویان نیابتی اجازه ندهند؛ بلکه خودشان روایت کنند.

 

در مورد نویسنده

Avatar photo

مدیر وبسایت

نظر بدهید

برای ایجاد نظر اینجا کلیک کنید