ادبیات فرهنگ و هنر

مطمئن بودم که داستانم دست خالی برنمی‌گردد

گفت‌وگو با رامین رازق‌پور، برندۀ مقام نخست «بیست‌وسومین دورۀ مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت»

اشاره:

۲۸ دلو/ بهمن‌ سال‌روز تولد صادق هدایت، یکی از داستان‌نویسان بزرگ زبان فارسی است؛ خالق رمان بی‌نظیر «بوف کور». صادق هدایت در ۲۸ دلو/ بهمن ۱۲۸۱خ. در تهران به دنیا آمد و در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰خ. در ساختمانش در پاریس، به زندگی خود پایان داد. امسال نیز همزمان با سال‌روز تولد این نویسندۀ بزرگ ایرانی، بنیاد صادق هدایت، مراسم اختتامیۀ «بیست‌وسومین دورۀ مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت» را در تهران برگزار و جوایز برندگان این مسابقه را اهدا کرد.

رامین رازق‌پور، داستان‌نویس افغانستانی، با داستان کوتاه «آدم‌ها پشت کلمات‌شان پنهان می‌شوند»، برندۀ مقام نخست این دور از «مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت» است که تندیس صادق هدایت به او تعلق گرفت. همچنین، نرگس باقری، داستان‌نویس ایرانی، با داستان «قنطورس»، برندۀ دوم و «شیده شریفی»، داستان‌نویس ایرانی، با داستان «آب و آتش» برندۀ سوم این مسابقه اعلام شدند و هردو پلاک صادق هدایت را دریافت کردند.

به گفتۀ مسئولان بنیاد صادق هدایت، امسال ۸۶۶ نویسنده، علاوه از کشور ایران، از کشورهای افغانستان، ترکیه، ایالات متحده، آلمان، اتریش، فرانسه، کانادا، ایرلند شمالی و سویدن، شرکت کردند که با توجه به سال‌های گذشته، میزان استقبال بیشتری را نشان می‌دهد.

رامین رازق‌پور متولد ۱۳۷۴خ. در  شهر پلخمریِ ولایت بغلان افغانستان است که دورۀ مکتب را در سال ۱۳۹۴خ. در کابل، در لیسۀ استاد عبدالحق بیتاب و دورۀ کارشناسی‌ را در سال ۱۳۹۸خ. در دانشکدۀ زبان و ادبیات فارسی دریِ دانشگاه کابل به پایان رسانده است.

رازق‌پور دومین نویسندۀ افغانستانی است که برندۀ مقام نخست مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت شناخته می‌شود. پیش از او، در سال ۱۴۰۱خ. سمیرا کوثری، اهل مزار شریف، با داستان «آخرین پانزده دقیقه حق لمس» مقام اول این مسابقه را به دست آورده بود. هم‌چنین، حمیرا قادری، نویسندۀ دیگر افغانستانی، در  سومین دورۀ این مسابقه، در سال ۱۳۸۳خ. با داستان «باز باران اگر می‌بارید»، لوح تقدیر این جایزه را دریافت کرد.

بنابراین، هفته‌نامۀ جادۀ ابریشم، به این مناسبت، با رامین رازق‌پور به گفت‌وگو نشسته است  که در ادامه پیش‌کش علاقمندان این حوزه می‌شود.

▫

عصمت الطاف: جناب رازق‌پور ارجمند، بسیار خوشحالم که فرصتی فراهم شد تا چند دقیقه‌ای، دربارۀ ادبیات و به خصوص، دربارۀ داستان باهم صحبت می‌کنیم. در نخست، کسب مقامِ اول «بیست‌وسومین دورۀ مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت» را برای‌تان تبریک عرض می‌کنم و به عنوان یک نویسنده و دانشجوی ادبیات، بسیار خرسندم که داستان «آدم‌ها پشت کلمات‌شان پنهان می‌شوند»، مقام اول این دور از مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت را به دست آورد. این خبر، برای جامعۀ ادبی و داستانی افغانستان خبر بسیار خوشحال‌کننده و امیدبخشی است و ما در این خوشحالی شما شریکیم. قبل از این‌که دربارۀ داستان و مسائل دیگر صحبت کنیم، می‌خواهم خودتان را به صورت فشرده به خوانندگان هفته‌نامۀ جادۀ ابریشم معرفی کنید.

رازق‌پور: مادرم می‌گوید: «روزی که تو به‌ دنیا آمدی! برف می‌بارید.» نظر به تنها عکس چندماهگی‌ام، در سال ۱۳۷۴ هـ.خ. در ولایت بغلان، شهر پلخمری، در آغوش زنی چشم به‌ جهان گشودم که خیلی جوان بود. در نازدانگی تمام بزرگ شده بود که نه رنگ مسجد را دیده بود و نه  هم دیوارهای مکتب را لمس کرده بود؛ ولی همیشه حمایتم می‌کرد که درس بخوانم. روزی ‌که به دانشگاه کابل، دانشکده‌ی زبان و ادبیات فارسی راه‌ یافتم، حلوا پخت و لبخند و هیجانش را از شادی بسیار، خیرات کرد.

زمانی که به کابل آمدیم، شامل لیسه/ دبیرستان استاد عبدالحق بیتاب شدم. سرانجام، در سال ۱۳۹۴ هـ.خ. از مکتب فارغ شدم. سپس، در سال ۱۳۹۵ به دانشگاه کابل راه ‌یافتم. همین‌که وارد دانشگاه شدم، جهانم دگرگون شد و طعم ذوق و سلیقه‌‌ی افکارم تغییر کرد.

شغل پدری‌ام نانوایی است. من نیز تمام کارهای نانوایی را خوب بلدم. روزی که یکی از شاگردان پدرم، سر کارش حاضر شده نتواند، من خودم هم‌کار پدر  می‌شوم. پدر می‌خواست نظامی شوم؛ اما نشد. به سمت ادبیات رفتم که قصه‌های مادرکلان را بازنویسی کنم. چشمم از عکس جوانی‌های مادرم کنده نباشد. هر زن زیبایی را که در داستان‌هایم بیافرینم، اول خوب به تصویر شانزده‌‌سالگی مادرم نگاه کنم و بعد، سیمای ظاهری و باطنی‌ او را ترسیم کنم.

الطاف:  از چه زمانی به نوشتن روی آوردید؟ در فضای مجازی می‌دیدم که اول شعر کار می‌کردید و در انجمن‌ها و محفل‌های شعری بیشتر دیده می‌شدید. چطور شد که سر از زمینۀ داستان در آوردید و آن هم چه حضور میمونی!

رامین رازق‌پور: خوب به خاطر دارم، صنف نهم مکتب بودم که به مناسبت «روز معلم» نخستین شعرم را به دنیا آوردم. هرچند شعر نبود؛ ولی تلاش کرده بودم که سمفونی کلمات را رعایت کنم؛ اما همه‌چیز از کوچیدن به روستا (شهرستان دهنه‌غوری) شروع شد. وقتی‌که مسجد رفتم، پنج‌گنج و چهارکتاب و دیوان خواجه حافظ را خواندم. این برخورد با کلمات، در تعامل با قصه‌های مادرکلان، جان تازه‌ای گرفت و بزک چینی و اوسانه و بلوسانه… در سرم رقصیدند. تا این‌که، روحم متفاوت به‌بار آمد. پس از آن، بیش‌تر با کلمات آشنا گشتم و عمیقاً انس گرفتم. کلمه‌ها آدم شده بودند، در کاسه‌ی سرم می‌چرخیدند. گاهی دلتنگ بودم، گاهی خندان، ولی خنده‌هایم ثبات نداشت و تعادلش را همیشه از دست می‌داد. تنها حالتی که جاودانگی مدام داشت، فوران دریچه‌های شور چشم‌هایم بودند. فقط گاهی درنگ می‌کرد تا برای فرصت خندیدنم جشن مختصری بگیرم.

در سال‌های دانشجویی‌ام، شعر می‌نوشتم؛ شعر سپید. داستان و رمان هم می‌خواندم. تا اواخر سال ۱۴۰۱ هـ.خ به‌ شعر نوشتن ادامه دادم. بعد از آن نتوانستم. از سال ۱۳۹۸ تمرین نوشتن می‌کردم. می‌خواستم یاد بگیرم چطور یک داستان کوتاه خوب و ماندگار نوشته می‌شود. در تابستان ۱۳۹۹هـ.خ. زیر درخت روسی، در خانه‌ی کرایی، تاریخ ادبیات دورۀ مغول (برای آزمون کارشناسی ارشد زبان و ادبیات) را می‌خواندم که ناگهان، جرقه‌ای در ذهنم ایجاد شد و شروع کردم به‌ نوشتن دفترچه‌ی «خاطرات خاکستر.» هر روز، هر آنچه در ذهنم می‌گشت، می‌نوشتم. البته برای این‌که نثر داستانی‌ام پخته شود. می‌خواستم نثر من، هویت خودش را پیدا کند. در واقع، تلاش می‌کردم با کفش‌های خودم راه بروم. به قول عباس معروفی، سکه‌ی خودم را ضرب بزنم.

البته برای این‌، دست‌های شعر را بوسیدم و گذاشتم زمین که بسیار سنگین بود که نتوانستم چیز تازه‌ای خلق کنم. هر روز دنبال تصویر تازه‌ای می‌گشتم که دیگران نجویده باشند؛ ولی نمی‌یافتم. همه‌چیز را گفته بودند؛ وقتی‌که لورکا، پابلو نرودا، بودلر، پل الوار و شمیبورسکا و آناخماتوا می‌خواندم؛ وقتی‌که نزار قبانی، محمود درویش و آدونیس می‌خواندم… حتا وقتی که شاملو، سپهری، حمید مصدق، شمس لنگرودی، سیدعلی صالحی و گروس عبدالملکیان و… تا سرحد مرگ، تلاش می‌کردم امضای خودم را پای شعرهایم داشته باشم، نمی‌شد. بعدها فهمیدم که من شاعر نیستم و نخواهم شد. من معتقدم که هرکسی در هنر، صدای خودش را داشته باشد و گونۀ اعتراضش با دیگران فرق کند. من با شعر نتوانستم صدا و لحن خودم را خلق کنم؛ اما تجربه‌ی شکوهمندی بود. یادم داد که چگونه و از کدام دریچه‌‌ای به جهان بنگرم. شعر پلی شد که به سرچشمه‌ی داستان برسم و گرد این چشمه‌ی جوشان، رؤیاپردازی کنم؛ رؤیاهایم را پیراهن دست‌دوخت خودم بپوشانم و در محاکمه‌ی ذهن خواننده احضار کنم.

الطاف: می‌خواهم این نکته را بپرسم، همان‌طوری که گفتید، اول شعر کار می‌کردید و مدتی در این زمینه مشق داشتید؛ اما وقتی دیدید با وجود شاعران موفق و برجسته‌ای در ادبیات جهان و ادبیات فارسی، نمی‌توانید با کفش خودتان راه بروید و به واژگان رنگ دلخواه خودتان را ببخشید؛ لذا کوچه عوض کردید و به داستان روی آوردید. دو پرسش خلق می‌شود؛ یک، با وجود داستان‌نویسان موفقی که در جهان و ادبیات فارسی هستند؛ فکر می‌کنید در زمینۀ داستان، راحت‌تر است که با کفش خودتان راه بروید و زودتر به هدف برسید؟ دوم، این حس هم به خواننده شاید دست بدهد که گویی داستان نوشتن راحت‌تر از شعر سرودن است. منی که فقط داستان‌نویسم، شاید نتوانم دشواری سرودن شعر را درک کنم، چنان‌که یک شاعر هم شاید نتواند دشواری داستان‌نویسی را درک کند. شما چه فکر می‌کنید؟

رازق‌پور: من فکر می‌کنم از اول شاعر نبوده‌ام؛ چون در خواب‌های کودکی‌ام، بارها به کوه قاف می‌رفتم، با پری‌ها عروسی می‌کردم. صبح ‌که برای مادرکلان قصه می‌کردم، می‌خندید؛ ولی نهایت سعی‌ام را می‌کردم که شعر بنویسم. بار این رنج را همیشه بر شانه‌هایم حمل می‌کردم… تا این‌که دستگاه ذهنی‌ام دچار دگرگونی شد. هر زمانی‌که تحت فشار زندگی قرار می‌گرفتم، در پیاده‌روهای خلوت و خالی کابل پرسه می‌زدم و به‌طور ناخودآگاه در ذهنم داستان می‌بافتم. اغلب این داستان‌ها سیاه بودند. شخصیت‌ها باید به‌شکل بی‌رحمانه‌ای می‌مردند.

ببینید، هر کاری دشواری‌های خودش را دارد. هم شعر نوشتن گونه‌ای از جان‌کندن است و هم داستان ‌نوشتن. امر مهم این است که در کدام ژانر/ قالب می‌توانید خودتان را کشف کنید و به ملاقات روح‌تان بروید. من کمر همتم را با اراده‌ی قوی بسته‌ام که در این رینگ مسابقه به‌جاودانگی برسم و با کفش‌های خودم راه بروم. البته من تلاش خودم را می‌کنم. ببینم چه می‌شود.

الطاف: همان‌طوری که شما هم گفتید، در دنیای هنر و ادبیات، فردیت و اصالت مهم است. در واقع، اصالت یک اثر ادبی و هنری، در همان فردیت و خاص بودن آن است؛ یعنی صدای متن هر آفریننده‌ای، باید متفاوت و ویژۀ خود او باشد و در واقع، متن، امضای خاصی داشته باشد، امضای نویسنده‌اش را. می‌خواهم بپرسم، با توجه به آنچه قبلاً ذکر کردید، حس می‌کنید داستان‌های شما به این فردیت رسیده‌اند؟ اگر نه، برای رسیدن به این مرحله، چه باید کرد؟

رازق‌پور:  پرسش سختی است. این را به دست زمان می‌سپارم. در حقیقت نمی‌توانم با قطعیت محض پاسخ ارائه کنم؛ چون هنوز اول راه است. باید بیش‌تر بخوانم، کم‌تر بنویسم… بیش‌تر خودم را کشف کنم و جهان پیرامونم را بشناسم؛ ولی برای رسیدن به این فردیت یگانه/ صدا و اصالت متن، بسیار تلاش کرده‌ام و می‌کنم. احساس می‌کنم تا این‌جای راه، شکل و شباهت امضا و صدای متنم را درست آمده‌ام. حداقل می‌توانم آهنگ متن‌خلق‌شده‌ام را تشخیص دهم که متفاوت است؛ اما این کافی نیست! تاریخ بی‌رحم است.

الطاف: با آثار و نوشته‌های کدام نویسندگان جهان و فارسی‌زبان انس بیشتر دارید؟

رازق‌پور:  هر زمانی‌که از خاک خودم خارج ‌می‌شوم؛ همه را می‌خوانم… البته هرجا که اثر خوبی پیدا بکنم، با ولع سیری‌ناپذیری مطالعه می‌کنم. به زوایایی مختلف اثر نگاه می‌کنم. یادداشت‌برداری می‌کنم، به نثر و نوع پرداخت نویسنده بادقت تمام می‌بینم که چه کرده، تا من نکنم، چه نکرده که من انجامش بدهم. تلاش می‌کنم در راه‌های نرفته‌ی‌شان قدم بگذارم. عاشق چخوف هستم؛ ولی هدایت را پرستش می‌کنم. به دیدن همینگوی می‌روم. کافکا را از یاد نمی‌برم. هر روز یک صفحه عباس معروفی می‌خوانم، به ‌یاد و خاطره‌ی آیدین و سورمیلینا و آیدا… و نوشاآفرین و نورسا… اشک می‌ریزم. با داستایوفسکی، کنج‌وکنار مسکو و پترزبورگ را زیارت می‌کنم. پایم به کازینوها می‌رسد، تا آخرین سکه هم قمار می‌زنم. بختیارعلی هم می‌خوانم که محمد دل‌شیشه‌ را ببینم و حرف‌های یعقوب صنوبر را آویز گوشم کنم. هیچ‌وقت مارسل پروست و هاروکی موراکامی را فراموش نکرده‌ام.

الطاف: دوست دارم بپرسم که از میان نویسندگان افغانستانی، با آثار چه کسانی بیشتر رفت‌وآمد دارید؟

رازق‌پور: آثار بیش‌تر نویسندگان افغانستانی را خوانده‌ام؛ اما بیش‌تر  با عبدالقادر مرادی، رهنورد زریاب، عتیق رحیمی، تقی بختیاری، سیامک هروی و خسرو مانی،  رفت‌وآمد دارم. همیشه که به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زنم، یکی دو اثر از نویسندگان کشور برمی‌دارم تا با زخم‌های تاریخی‌مان بیش‌تر آشنا شوم. هر آن رنجی را که زیر لایه‌های خروارها زخم روزگار پنهان مانده است، ملاقات کنم، بو بکشم و عطر عشق‌های ناکام دختران روستا، ته مشامم بماند. عطری‌که در هیأت گریه ظاهر می‌شود و نخ‌های پیراهن کلماتم را آلوده می‌کند.

الطاف: بگذارید برگردم به آن‌جا که باید برگردم. حس و حال‌تان را به خاطر به دست آوردن مقام نخست «بیست‌وسومین دورۀ مسابقۀ داستان کوتاه صادق هدایت» برای ما بگویید.

رازق‌پور:  آن‌طوری که گذشت، نمی‌توانم حس و حالم را بیان کنم. انگار غیرممکن باشد. مگر با چه کلماتی می‌توان چنین حس عجیب و نادر را بیان کرد؟ قطعاً ناممکن است؛ اما این‌قدر می‌توانم بگویم: حس و حال مادر سالخورده‌ای را دارم که جگوگوشه‌اش پس از سال‌ها مفقودالاثر بودن و گریستن و دریا گشتن‌ها، از جنگ زنده برگشته باشد. حال آن مادر چگونه می‌باشد؟ با هیچ کلمه‌ای نمی‌شود آن حس و حال را شرح داد؛ توصیف کرد و به تصویر کشید. لحظه‌ای که اسمم را در فهرست برندگان مسابقه خواندم، از هیجان بسیار، چیغ زدم. سپس چند قطره اشک شادی، روی گونه‌هایم سُر خورد و روی بالش افتاد. حس پرندگی داشتم، می‌خواستم پرواز کنم. هرچند مطمئن بودم که داستانم دست خالی برنمی‌گردد. آرزو داشتم نشانه‌ای از او بگیرم؛ چون عمری را با صادق هدایت زیسته‌ام.

الطاف: پس از روی کار آمدن گروه طالبان و سقوط نظام جمهوری، فضای رخوت و رکود بر فضای ادبی افغانستان، هم در زمینۀ شعر و هم در زمینۀ داستان و نقد و بررسی، حاکم است. سطح تولیدات بسیار پایین است و به همین پیمانه، سطح خواندن هم پایین است. می‌خواهم بگویید، این داستان را در چه زمانی نوشتید و برنده‌ شدن‌تان در این مسابقه، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

این داستان، دو تکۀ از هم مجزا بود. یک تکه‌ی آن را قبل از این‌که اعلامیه‌ی بیست‌وسومین مسابقه‌ی داستان‌نویسی صادق هدایت را بخوانم، نوشته بودم؛ تکه‌ی دیگرش را بعد از خواندن اعلامیه‌ی جشنواره‌ نوشتم. در واقع، نوشتنش ‌‌‌شش ‌ماه زمان گرفت. هر هفته یک‌ مرتبه می‌خواندمش و تغییراتی در داستان می‌آوردم. از چهار طرف تراش می‌کردمش که همه‌ی عناصر داستان در جای خودشان قرار بگیرند و هیچ پیچی را سست بسته نکرده باشم. البته هر داستانی از خود پیچ‌هایی دارد و طریقه‌ی بسته کردنش فرق می‌کند. درصورتی‌که یکی از پیچ‌ها، درست بسته نشود، کل ساختمان داستان فرومی‌ریزد.

به قول هاروکی موراکامی: «داستان‌نویسی مثل کشتی کج است که هرکسی که علاقه داشته باشد می‌تواند در آن شرکت کند. فاصله‌ی بین طناب‌های دور رینگ زیاد است و پله‌های راحتی برای رفتن به روی رینگ وجود دارد. مأمور انتظاماتی هم نیست که مانع ورود افراد به رینگ شود، داور هم چندان سخت‌گیر نیست. کشتی‌گیران نیز کاری به کار کسی ندارند و همه را به حضور در روی رینگ تشویق می‌کنند. شرایط برای همه بسیار آسان است و خلاصه آشفته‌بازاری است؛ اما با این‌که رفتن به روی رینگ آسان است، دوام آوردن به هیچ‌وجه آسان نیست. داستان‌نویسان به خوبی این را می‌دانند.» حالا من نیز وارد رینگ مسابقه شده‌ام، راه بیرون شدن از رینگ هم وجود ندارد. آمده‌ام که تا آخرین رمق حیات مبارزه کنم و رنج مشترکم را بنویسم.

الطاف: اندکی در‌ مورد داستان «آدم‌ها پشت کلمات‌شان پنهان می‌شوند» بگویید؛ داستانی که توانست از میان ۸۶۶ داستان دیگر، نظر داوران را جلب کند و جایگاه نخست را از آن خود کند.

رازق‌پور: این داستان، سرنوشت پسر جوانی را به تصویر می‌کشد که در بین دو زمان (‌دیروز و امروز) گیر کرده است و کشمکش درونی عمیقی دارد. یک قسمت روحش در بطن گذشته سیر می‌کند و یک بخش دیگرش در اکنون. ماجرای اصلی داستان، زمانی شروع می‌شود که او از سمت دانشگاه کابل به‌سوی پل سرخ حرکت می‌کند. در مسیر رفتن به‌ پل سرخ، ناگهان چشمش به در بسته‌ی «کافه‌ی خانه‌ی‌دوست» می‌افتد. مقابل دروازه‌ی کافه، میخ‌کوب می‌شود، گویی به مجسمه‌ای تبدیل شده باشد و به دری که دیروز از سفیدی بسیار برق می‌زد و درخشنده بود؛‌ ولی امروز در نتیجه‌ی تهاجم گرد و غبار زمان، سیاه شده است. خیره می‌شود به قفل خاکستری‌رنگی که از دستگیره‌ی در آویزان است. در این لحظه به بازگویی خاطراتش می‌پردازد. می‌رود درون دیروز خودش و از گوش رؤیاهایش می‌گیرد که بیاوردش درون اکنون… نمی‌شود. ممکن نیست که همه‌ی رؤیاهای سوخته به حافظه‌ برگردد. در زمان رفته، وارد کافه می‌شود. به تنهایی، پای میز سیاه شطرنج می‌نشیند و اسبش را حرکت می‌دهد؛ با هر حرکت، شیهه می‌کشد. ناگهان اسب از دستش روی کاشی‌های سیاه‌وسفید کافه می‌افتد و میدان بزکشی شکل می‌گیرد. اسب‌ها سم می‌کوبند و شیهه می‌کشند و فیل، خیال سفر به هندوستان دارد و زیر لب به سلطان محمود نفرین می‌گوید. وزیر در پی ترور شاه…

الطاف: سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید و صحبتی که کردید.