ریحانه رها
پدرم در دوران تاریکی زیست؛ دورانی که ملا عمرها و ملا هبتاللهها رشد کردند و زنان را به پستوهای خانهها فرستادند. او در همین دوران، از تحصیل زنان سخن میگفت و حقوق برابر برای همه قائل بود. او در زادگاهش، اولین قدمها را برای تحصیل زنان برداشت و به دخترانش اجازه داد که به خاطر تعلیم و تحصیل خانه را ترک کنند. وقتی که هنوز مکتب نبود و من بسیار کوچک بودم، شبی با مادرم گفت: «هر دو دختر را زمستان بعدی در خانۀ دوستی به «میرغلام» بفرستیم تا درس بخوانند.» هرچند، نیازی نیفتاد که ما را به میرغلام بفرستد؛ اما این نگاهش برای ما مهم بود. در مورد حرفش احساسات متفاوتی داشتم. به نظرم، به دور از رسم مسلط میرسید؛ اما پدرم در راه تعلیم و تحصیل، میتوانست این قید و بندها را نادیده بگیرد و گرفت. او دقیقاً همان شب با آن حرفش بذری را در ذهنم کاشت و باعث شد که بعد از آن جرئت پیدا کنم و بگویم که میخواهم برای تحصیل از روستای ما بروم؛ زیرا پشتوانه و دلیل محکمی برای مواجهه با چالشهای سالهای بعد در ذهنم داشتم.
وقتی مکتب مدرن به روستای ما فعال شد، به دلیل کمبود جای و سن کم، نتوانستم شامل مکتب شوم. پدرم به درخواست من، دو نامه به ادارۀ مکتب نوشت. آنها را به معلم و سرمعلم مکتب بردم تا وعدۀ جای بگیرم. روزی که نامه را مینوشت، با لبخند گفت: «حالا تو بگو، و هرچه بگویی، من مینویسم.» او تمام کلماتی را نوشت که من گفتم. این که پدرم از من خواست حرفهای خودم را بگویم، به من اعتمادبهنفس داد. حس کردم حتی لهجهی عامیانۀ من نیز قابل احترام است و میتوان آن را نوشت.
عشق و احترام در سایۀ تفاوتها
پدرم روشنفکر بود و بدون هیچ ادعایی، به خاطر باورهایش مبارزه میکرد. بارها بهخاطر نقدهایش نسبت به سنتهای بیجا، با نفرت مواجه شد؛ اما هرگز متوقف نشد و راه خود را ادامه داد. سنجیده و دلیرانه سخن میگفت تا اینکه رفتارش، پس از مدتی، تبدیل به الگو میشد.
او اهل گفتوگو بود. در مورد موضوعات کوچک و بزرگ، با همه مشورت میکرد؛ حتی با کوچکترین عضو خانواده. بسیاری از تصمیمات خانوادگی را با مشورت همه میگرفت. تا جایی که ممکن بود، به انتخابهای متفاوت دیگران احترام میگذاشت و ما را به همدلی با دیگران تشویق میکرد. مهم نبود چقدر با نظراتش مخالف میبودی، دیدگاههای مختلف را دربارهی موضوعات گوناگون میشنید. در سرزمینی که خانمها از هرگونه حقی محروماند، او برای زنان حق قابل بود. روزی پس از گفتوگوهای همیشگی، با شوخی گفت که برای جایگاه ریاست خانواده، انتخابات برگزار کنیم. حرفش را قبول کردیم. او و مادرم کاندیدا بودند و ما باید یکی از آنها را رئیس خانه برمیگزیدیم.
در سرزمینی که روی سنگ قبر زنان فقط مینویسند: خانم/ همسر، مادر یا خواهر فلانی، او کتاب خاطراتش را با نام عمهاش، گلنسا، آغاز کرد. به دخترانش بیش از حد معمول اهمیت میداد و برایشان احترام قایل بود. از میان همهی فرزندانش، فقط شاهگل، نوریه و بهویژه بازگل، در آخرین لحظات زندگیاش در کنارش بودند؛ دخترانی که عاشق مهربانی، ملایمت و خوبیهای پدرم بودند.
زمانی که شرایط رفتن به مکتب فراهم شد، با تمام دشواریهایی که برایش داشت، ما را به مکتب فرستاد. خودش به کارهای خانه سهم میگرفت و ما را میفرستاد که درس بخوانیم و چیزی یاد بگیریم.
همچنین، باور داشت که انتخاب آگاهانه، حتا اگر برخلاف میل او باشد، بهتر از پیروی کورکورانه است. این سخن را همیشه و بهویژه زمانی برایم گفت که در دوران دانشجوییام، به کابل آمد. روزی، پس از غذای چاشت، دربارهی تغییراتی که در باورها و شیوۀ زندگیام به وجود آمده بود، از من پرسید. آن بعدازظهر را به گفتوگو گذراندیم. وقتی که حرفهای ما تمام شد، همان جمله را دوباره گفت: «انتخاب بر پایهی تفکر، حتی اگر در ابتدا اشتباه باشد، بهتر از پیروی کورکورانه است.» آن روز بود که بیش از هر زمان دیگری به عظمت او پی بردم.
به همه احترام میگذاشت. برخلاف بسیاریها که به کودکان چندان اهمیت نمیدهند، او همیشه با احترام و محبت با آنها رفتار میکرد.
ما افتخار داشتنش را داشتیم و به لطف او، زیستن به شیوهای متفاوت را آموختیم. میتوانستیم ساعتها با هم بحث کنیم. بدون آنکه نفرتی ایجاد کند، سنجیده و شمرده سخن میگفت و همواره میکوشید همدلی ایجاد کند. تقریباً همیشه، گفتوگوهای ما با لبخند و هیجان به پایان میرسید و به ما توصیه میکرد که پیش از سخنی، بیندیشیم.
درگیریهایش بهخاطر حلوفصل مشکلات مردم، به همان اندازه که محبوبیتش را بیشتر میکرد، باعث حسادت و رقابت نیز میشد؛ اما او تا حد امکان تلاش میکرد بدیها را نادیده بگیرد. در تمام زندگیاش با همه مدارا کرد؛ حتی با کسانی که کاملاً مخالف باورهایش بودند.
از ادبیات تا تاریخ
پدرم باسواد بود. با در نظرداشت امکانات محدود زمانهاش، درسهای دینی خواند؛ اما عطش سیریناپذیرش برای فهمیدن و آموختن داشت. همیشه کتاب میخواند و با کتاب انس داشت. در کتابخانهاش، در کنار کتابهای دینی، دیوان اشعار مولانا، اقبال لاهوری، سعدی، بلخی و نیز کتابهایی در بارهی تاریخ افغانستان و تاریخ هزارهجات موجود بود. همیشه شعر میخواند و شعر میسرود. اشعارش را با ما در میان میگذاشت و از ما میخواست نظراتمان را دربارهی آنها بگوییم. بیشتر وقتها در خانه شعر میخواندیم و در مورد آن گفتوگو میکردیم.
با اینکه درس دینی خوانده بود؛ مانند دیندارانِ خشکهمقدس، در مورد شعر و موسیقی نظر مخالف نداشت. عاشق صفدر، داوود سرخوش و شجریان بود و میشنید. وقتی دور هم جمع میشدیم، شعر میگفت و دوبیتیها را به سبک صفدر میخواند. از ما هم میخواست که شعر بگوییم. بعدها که از هم دور شدیم، از طریق تماس این کار را میکردیم. ویدیوهای زیادی از این شعرخوانیهایش دارم.
میراث پدر؛ شجاعت، حقیقت و ادبیات
پدرم شجاع بود. با افتخار زندگی کرد و برای بهبود زندگی دست از تلاش بر نداشت. باور داشت زندگی بهتر از آنچه هست، میشود.
عزم سیاسی داشت؛ اما هرگز نخواست به هر قیمتی به قدرت برسد؛ چون باور داشت قدرت باید در خدمت بهبود زندگی باشد و اگر قرار باشد برای سیاست، به هر لجنزاری بیفتی و با هر ناکسی همراه شوی، به دانهی گالی هم نمیارزد. هرگز به خاطر قدرت مردمفریبی نکرد.
در برههای از زندگیاش مجبور شد تفنگ بر دوش کند؛ اما خیلی زود، به بهای گزافی، خود را از آن لجنزار بیرون کشید و راه مهاجرت را در پیش گرفت و ما سالها از نعمت حضورش محروم بودیم.
شجاعانه، راه ادبیات و نوشتن را در پیش گرفت و ثمرهی تلاشهایش، چندین جلد کتاب است که از او بهجا ماندهاند. هرچند زمانه اجازهاش نداد که چاپشان را ببیند؛ اما من به سهم خودم، به وعدهای که در آخرین گفتوگویمان دادم، عمل خواهم کرد. تلاش خواهم کرد که کتابهایش بدون هیچ کموکاستی منتشر شوند.
خاطرهنگاری و آیندهنگری
پدرم در کودکی پدر و مادرش را از دست داد؛ اما به لطف مادربزرگ، عمهها و کاکاهایش، در ناز و نعمت بزرگ شد. بااینحال، این فقدان باعث شد که برای فرزندانش، جای خالی پدر را با محبت و حمایت پر کند.
او در خاطراتش از بدبختیهای مردم نوشته است. از اینکه هزارهها چگونه زندگی میکردند و سیاستهای خارجی چه تأثیری بر آنها داشت. همچنین، دربارهی رسم و رسوم، فرهنگ شعرخوانی، بازیهای محلی و نوع تغذیهی مردم نوشته است؛ موضوعاتی که بیشک، همواره با درد و رنج همراه بودهاند.
روزی در راه برگشت از سفر بین منطقهایمان، پرسیدم چگونه میتوانی در چنین زمانهای، در دیاری مثل اینجا، اینقدر متفاوت باشی و مسیر خودت را دنبال کنی؟ توضیح داد که غیر از این برایم ممکن نیست. همان روز گفت که دلش در بیرون از افغانستان و دایکندی میتپد؛ اما از بودن در اینجا، از دیدن فقر و مشکلات مردم، چقدر رنج میبرد.
سایۀ سیاه طالبان
در آگست ۲۰۲۱م. سیاهی دنیای ما را فراگرفت. مجبور به ترک خانه و کاشانهمان شدیم. روزی که برای آخرین بار خانه را ترک میکردم و راهی میدان هوایی کابل میشدم، مانند همیشه تا دم دروازه ما را بدرقه کرد. دستانش را بوسیدم و وعدهی دیدن دوباره را دادم. هنوز جوان و سرحال و من حتی تصور نمیکردم که دیگر او را نمیبینم.
نمیدانستم که امنیت ما برای او و مادرم آنقدر مهم بوده که اندوهشان را درونی کنند و بر زبان نیاورند. هرچند برایشان سخت گذشت؛ اما بر زبان نیاوردند. پس از ما، روزی به وی حمله شد. تنها چند روز پس از ما افرادی داخل تاکسی به رویش تفنگچه و چاقو کشیدند. تمام کارتهای بانکیاش را گرفتند. با این که شبیه دزد بودند، اما دقیق معلوم نشد که چگونه اتفاق افتاد. بعدها با ناباوری متوجه شدم که ناامیدی دامنگیرش شده است. بنابراین، برای تسکین دردش، تصمیم گرفتیم که مدتی همراه مادرم به سفر برود. به دیدن دوستان و زیارت مکانهایی که دوست داشت.
در ایران حالش بد شد. سه شبانهروز در شفاخانه بستری شد. ما سه روز متوالی نتوانستیم با او تماسی بگیریم. کسانی که در آنجا بودند نیز اجازه نداشتند که بهطور مکرر به شفاخانه وارد شوند. آن روزها برای ما همچون جهنم بود.
بعداً معلوم شد که به پارکینسون مبتلا است؛ مریضیای که اولین بار بود میشنیدم. وقتی در مورد آن مطالعه کردم، به شدت تکان خوردم. حس کردم خیلی ناعادلانه است که او فقط و فقط هفت یا ده سال دیگر با ما باشد. بیخبر از اینکه دردهایش، فراتر از بیخوابیها و کابوسهای پیدرپی من، او را دربر گرفته است.
آفتابی به بزرگ پدر
قرار بود تابستان امسال، ۶۴ ساله شود. قول داده بودم به هر قیمتی که شده، تابستان به زیارتش بروم. برنامۀ تابستان را با هم ریختیم و منتظر تعطیلات تابستانی من بودیم. بیصبرانه منتظر رسیدن تعطیلات بودم. چیزی که حالا از رسیدنش میترسم و دلهره دارم.
آخرین گفتوگو
آخرین باری که صحبت کردیم. چهارشنبه سه دلو بود؛ دو روز پیش از سر بیبرگشتش. وقتی تماس گرفتم، پس از اندک درد دل و صحبت در مورد سلامتیاش و درسهای من، از سلامتیاش با اطمینان سخن گفت؛ طوری که بعد از مدتها دو شب توانستم آرامتر بخوابم.
صبح جمعه، پنجم دلو، ۱۴۰۳خ، خیلی زود، هنگامی که میخواستم برای رفتن به درس آمادگی بگیرم، خبر رفتنش را شنیدم. دلم لرزید. سبک شدم. وزنهای نداشتم که خودم را روی زمین فکر کنم. حس کردم کابوس میبینم. پس از آن، هر لحظه آرزو میکنم تا زودتر بیدار شوم و این کابوس تمام شود. حس میکنم در نبود آفتابی به بزرگی پدر، در تاریکی و اندوه نفس میکشم؛ چه کابوس وحشتناکی!
پدرم ما را به واقعبینی تشویق میکرد؛ حالا که او رفته است، مجبورم گفتارش را آویزۀ گوشهایم کنم و واقعبین باشم. واقعیت تلخ پیشآمده را بپذیرم و او را در خودم آنگونه که بود، زنده نگه دارم.
در پایان، از تمام دوستان خواهش میکنم، اگر خاطره، نوشته، شعر یا هر متنی در مورد پدرم دارند، در ایمیلی که در پی میآید، برایم بفرستند. پدرم با دوستانش نامهنگاری داشت. شعر و نوشتههای دیگر به منظور احوالگیری یا درد دل کردن، رد و بدل میکردند. ممکن است نزد دوستان باشند.
ریحانه رها
پاریس ۳۰/ ۰۱/ ۲۰۲۵٫
Raihanaraha20@gmail.com
نظر بدهید